رسول اكرم صلى الله عليه و آله از كنار مردى گذشت كه گندم مى فروخت . از او پرسيد: چگونه مى فروشى ؟ او چگونگى را به عرض رسانيد. خداى تعالى وحى فرستاد كه دست در گندم ببر. حضرت دست مباركش را به گندم فرو برد. درون آن گندم را مرطوب و نمناك يافت . پس فرمود: كسى كه در معامله غش و فريب به كار برد، از ما نيست.

 

منبع


 

پس از اینکه چند سال از بعثت پیامبر گذشت، قریش دید که تمام تلاش هایش در محدود کردن رسول خدا ناموفق بوده است. سران قریش می دیدند که کسانی مانند حمزه عموی پیامبر مسلمان شده اند و مسلمانان به حبشه رفته اند و هر روز نیز اسلام گسترش بیشتری می یابد. لذا مجلسی تشکیل دادند و در آن تصمیم گرفتند که مسلمانان را تحت فشار اقتصادی و اجتماعی بگذارند. آنان قصد داشتند با این کار هم از شمار مسلمانان بکاهند وهم بنی هاشم را که حامی رسول خدا بودند وادار کنند که پیامبر ار تسلیم آنها کنند.

آنان عهد نامه ای نوشتند و امضاء کرده و داخل کعبه آویزان کردند و سوگند یاد کردند که ملت قریش، تا دم مرگ طبق مواد زیر رفتار کند.

1 ـ همه گونه خرید و فروش با هواداران محمد تحریم می شود.
2 ـ کسی حق ندارد با مسلمانان ارتباط زناشوئی برقرار کند.
3 ـ ارتباط و معاشرت با آنها اکیداً ممنوع می شود.
4 ـ در تمام پیش آمدها باید از مخالفان محمد طرفداری کرد.

بنی هاشم و در راس آن ابوطالب وقتی اوضاع را چنین دیدند، برای حفظ جان پیامبر مجبور شدند که همگی به شعب ابوطالب که میان کوه ابوقبیس و شعب ابن عامر قرار دارد، بروند، چرا که دیگر نمی توانستند با کسی مراوده و ارتباطی داشته باشند و نیز در آن صورت بهتر می توانستند از جان پیامبر دفاع کنند. ابوطالب برای اینکار در نقاط مرتفع شعب افرادی برای دیده بانی گماشت تا آنها را از هر گونه پیش آمد با خبر سازند.

این محاصره که در سال هفتم بعثت شروع شد. سه سال طول کشید و یکی از سختترین دوره های زندگی پیامبر و مسلمانان به شمار می رود. آنها نمی توانستند مایحتاج خود را تهیه کنند، زیرا کسی حاضر به معامله با آنان نبود. قریش کسانی را مامور کرده بود اجازه ندهند کسی برای مسلمین آذوقه ببرد.
کار به جایی رسید که جوانان و مردان با خوردن یک دانه خرما در شبانه روز زندگی می کردند. در تمام این مدت، فقط در ماههای حرام که امنیت در سرتاسر شبه جزیره حکمفرما بود، بنی هاشم از شعب بیرون آمده و به داد و ستد مختصری اشتغال می ورزیدند. پیامبر اسلام نیز فقط در همین ماهها توفیق نشر و پخش آئین خود را داشت.

پایان محاصره:
سرانجام وضع مسلمانان و بنی هاشم به حدی رسید که بعضی از سران قریش را تحت تاثیر قرار داد و تصمیم گرفتند که عهد نامه را ملغی سازند. در همین زمان، پیامبر به علم الهی، ابوطالب را از خورده شدن پیمان مشرکین توسط موریانه آگاه کرد. این یکی از معجزات پیامبر بود، زیرا هیچ کس در کعبه را نگشوده بود.

وقتی مشرکان پیمان را بیرون آوردند، مشاهده کردند که موریانه تمام عهد نامه را به جز عنوان «بسمک اللهم» خورده است. مجموع این مسایل سبب شد که تعهد قریش از بین برود و بنی هاشم بار دیگر آزاد شدند. اندکی پس از بیرون آمدن از شعب دو تن از عزیزترین افراد پیامبر یعنی ابوطالب و خدیجه در گذشتند.

منابع: سیره رسول خدا‏، ص 361/ فروغ ابدیت، ج 1، ص 353، به نقل از تاریخ طبری، ج 2، ص 78.


 

روزی مرد کوری روی پله‌های ساختمانی نشسته و کلاه و تابلویی را در کنار پایش قرار داده بود روی تابلو خوانده میشد: من کور هستم لطفا کمک کنید . روزنامه نگارخلاقی از کنار او میگذشت نگاهی به او انداخت فقط چند سکه د ر داخل کلاه بود.او چند سکه داخل کلاه انداخت و بدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد تابلوی او را برداشت ان را برگرداند و اعلان دیگری روی ان نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت و انجا را ترک کرد. عصر انروز روز نامه نگار به ان محل برگشت و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده است مرد کور از صدای قدمهای او خبرنگار را شناخت و خواست اگر او همان کسی است که ان تابلو را نوشته بگوید ،که بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد:چیز خاض و مهمی نبود،من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم و لبخندی زد و به راه خود ادامه داد. مرد کور هیچوقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلوی او خوانده میشد:
 امروز بهار است، ولی من نمیتوانم آنرا ببینم  !!!!!



     وقتی کارتان را نمیتوانید پیش ببرید استراتژی خود را تغییر بدهید خواهید دید بهترینها ممکن خواهد شد باور داشته باشید هر تغییر بهترین چیز برای زندگی است.
حتی برای کوچکترین اعمالتان از دل،فکر،هوش و روحتان مایه بگذارید این رمز موفقیت است .... لبخند بزنید

 

 


 

یک روز آفتابی در جنگلی سرسبز شیری بیرون غارش دراز کشیده بود و حمام آفتاب میگرفت. روباهی که در حال گذر از آنجا بود با دیدن شیر توقف کرد...

- آقا شیره میشه بگی ساعت چنده؟... ساعت من خرابه...

- خرابه؟ خوب بده برات سریع تعمیرش میکنم.

- جدی؟... اما ساعت من خیلی ظریفه و مکانیسم پیچیده ای داره. فکر کنم پنجه های بزرگ تو پاک خرابش کنه.

- اوه نه دوست من... بدش به من تا ببینی چه جوری برات راست و ریسش میکنم
مسخره است. هر احمقی میدونه که شیرای تنبل با پنجه های بزرگ و تیز نمیتونن ساعتهای پیچیده و ظریف رو تعمیرکنن.

- میدونی بابت همینه که احمقها، احمقن... ساعتتو بده حرف اضافه هم نزن.

بعد ساعت روباه رو گرفت وارد غارش شد و پنج دقیقه بعد با ساعت که حالا دقیق و مرتب کار می کرد برگشت. روباه بهت زده ومتعجب ساعت رو گرفت و راهش را کشید و رفت. چند دقیقه بعد سروکله گرگ پیدا شد.

- هی آقا شیره میتونم امشب بیام غارت باهم تلویزیون تماشا کنیم... تلویزیون من خراب شده... لامپ تصویرش سوخته انگار...

- قدمت روی چشم... البته اگه بخوای من میتونم تلویزیونت رو درست کنم.

- ببین درسته که من حیوونم اما توقع نداری که همچین حرف چرندی رو قبول کنم. امکان نداره یه شیر تنبل با پنجه های بزرگ بتونه یه تلویزیون مدرن رو تعمیر کنه.

- امتحانش مجانیه... به هرحال خودت خوب میدونی تو این جنگل درندشت لامپ تصویر گیرت نمیاد.
گرگ قانع شد و تلویزیونش را برای شیر آورد. شیر تلویزیون را داخل غار برد و نیم ساعت بعد با تلویزیون سالم برگشت.

صحنه غافلگیرکننده:

درون غار شیر نیم دو جین خرگوش با هوش و نابغه که مجهز به مدرن ترین اسباب و ابزار هستند مشغول کارند و خود شیر با لذت دراز کشیده و از مدیریتش لذت می برد.



نتیجه : ا

گه می خوای بدونی چرا یک مدیر موفقه، ببین که چه کسایی زیر دستش کار میکنن؟!


 


صفحات وبلاگ
تعداد صفحات :3   1 2 3