به پايت نگاه مى كنى، مثل يك تخته چوب مى ماند. اصلا نمى توانى تكانش بدهى، انگشتان پايت سياه شده اند. يك آه بلندى مى كشى و مشت مى كوبى روى پايت، اصلا دردى حس نمى كنى. انگار ديگر پا، پاى تو نيست. چشم مى دوزى به پنجره چوبى اتاق و به ستاره هايى كه در آسمان چشمك مى زنند. ياد حرف دكترها كه مى افتى غم و غصه مثل عنكبوت بدجنسى بيشتر تارهايش را به دور قلبت مى تند: «بايد پاى تو قطع شود تو بيمارى سقاقلوس(يك نوع بى حسى و فلجى) دارى!» دوباره به پايت نگاه مى كنى. چاره اى نيست پيش خيلى از دكترها رفته اى و همه هم همين را گفته اند. فردا پاى تو قطع مى شود پايى كه كمك مى كرد هر روز بروى حرم حضرت معصومه(ع). راستى ... ولى حتما جوابم را مى دهد هر چه باشد يكى از خادمانش هستم. اصلا چرا زودتر به فكرم نرسيد حالا كه ديگر اميدى نيست. آخرين نقطه اميد را فراموش نمى كنم. اينها را توى دلت مى گويى. بهتر است هر چه زودتر آماده شوى. شادى محسوسى مثل غنچه گل در دلت شكوفا مى شود. مبارك( نام شخصى است) را صدا مى كنى: مبارك! مبارك! صدايت مى لرزد.
ادامه مطلب