مفهوم وقف
اگر بخواهیم واژه «وقف» را به فارسی برگردانیم، «ایستادن» و «پایندگی» خواهد بود. در اصطلاح فقهی، وقف، عبارت است از: «نگهداشت عین مِلک و مصرف کردن منافع آن در راه خدا» و نیز در اصطلاح قانون مدنی، وقف را«حبس عین مِلک (شی ء، زمین، ساختمان و...) و جاری کردن منفعت آن بر حسب نیّت واقف (وقف کننده)» تعریف کرده اند. در فرهنگ ها و اصطلاحْ نامه های فارسی نیز معانی ای همسان این موارد، نگاشته شده است که به طور خلاصه بیان می دارند که: «وقف، نگه داشتن سرمایه، خانه، وسیله، مغازه، باغ، ساختمان یا زمین و... است برای همیشه، بدون واگذاری اختیار فروش و جابه جایی و از بین بردن آن، که حق بهره برداری یا سود و منفعت آن بر حسب نظر واقف (صاحب ملک) به همه یا عده خاصی از مردم، تعلّق خواهد گرفت».

وقف در قرآن و سیره معصومان(ع)

در قرآن، آیه ای که بر وقف و احکام آن صراحت داشته باشد، وجود ندارد. ولی دانشمندان اسلامی از کلیت برخی مفاهیم اخلاقی که در قرآن ذکر شده است، چنین دریافته اند که وقف، مورد تأیید قرآن کریم است ؛ چرا که اعمال خیر و صالح، همواره در آیات قرآن ستوده شده اند و به طور کلّی، هر آیه ای که بر انجام دادن کارهای نیکو یا تشویق به آنها دلالت داشته باشد، بر وقف نیز دلالت می کند که از آن جمله می توان به موارد زیر اشاره نمود:
1 . سوره کهف، آیه 46: «کارهای شایسته ماندنی نزد پروردگارت، از نظر پاداش، بهتر و امید به آن بیشتر است».
2 . سوره مزمّل، آیه 20: «هر عمل نیک که برای آخرت خود پیش فرستید، پاداش آن را نزد خداوند می یابید و آن اجر و ثواب آخرت، بس بهتر و بزرگ تر و بیشتر است».
3 . سوره بقره، آیه 177: «نیکوکاری بدان نیست که روی خود را به جانب مشرق و مغرب کنید ؛ چرا که این بی اثر است ؛ لکن نیکوکار، کسی است که به خدا و روز قیامت و فرشتگان و کتاب آسمانی و پیامبران، ایمان آوَرَد و اموال خود را در راه دوستی خدا، به خویشان و یتیمان و در راه ماندگان و مستمندان بدهد».

در سخنان پیامبر و اهل بیت(ع)، درباره تشویق به وقف، جملات فراوانی به چشم می خورد. این بزرگواران ـ که خود بهترین معلّمان بشر بوده اند ـ در موارد زیادی به این عمل نیکو دست زده اند. از آن جمله، در «قُبا» (نزدیک مدینه) نخلستانی بود به نام «بُوَیره» که از اموال شخصی پیامبر(ص) محسوب می شد و ایشان، آن را وقف بر فقیران و بینوایان نموده بود. و نیز نقل شده است که پیامبر(ص) زمینی را وقف مخارج افرادِ در راهْ مانده (ابن السبیل) نمود. امیرالمؤمنین(ع) نیز در محلّی به نام «یَنْبُع»، صد چشمه حفر کرد و آنها را وقف حاجیان خانه خدا نمود و نیز مزرعه ای داشت که وقف نیازمندان و در راه ماندگان کرد. و نیز امام صادق(ع) اموالی را برای برپایی مجالس عزاداری بعد از رحلت خودشان وقف کردند و نیز ائمه دیگر که زمین ها یا باغ هایی را برای فقرا و نیازمندان وقف می نمودند.

وقف در ایران

یکی از روش های پسندیده که نیاکان ما از دوردستِ روزگار (پیش از اسلام) فراپیش داشته اند، وقف کردن خانه یا زمین و یا نهر و قنات و... بوده است که به خواست قلبی خود و یا به درخواست دیگران، آن را در راه خدا و برای مردم، از فروختن و جابه جایی برای همیشه باز می داشتند و سود و بهره آن را برای گشایش کار درماندگان و گرفتاران، اختصاص می دادند و با این کار شایسته و خداپسندانه، بسیاری از گرفتاری ها از بین می رفت، دل های زیادی شاد و خرّم می گشت، بی پناهان بسیاری سامان می یافتند و گرسنگان و تشنگان فراوانی از خطر مرگ نجات پیدا می کردند.

وقف در ادیان مختلف

سنّت وقف، ویژه اسلام و کشورهای اسلامی و شرقی نیست. در کشورهای غربی و حتی در نقاط دورافتاده جزایر استرالیا و افریقا و در میان سرخ پوستان امریکای جنوبی و در هند و نپال و تبّت نیز این سنّت، وجود داشته و دارد. این اقوام، برای معابد، پرستشگاه ها، کلیساها، صومعه ها و دیرهایشان، موقوفه هایی را اختصاص داده اند. بویژه در ایران، مصر باستان، یونان، چین، هند، ژاپن، روم، بابل و فلسطین، قبل از اسلام نیز موقوفاتی وجود داشته که برای استمرار فعالیت معابد و صومعه ها و پرستشگاه ها و بازسازی آنها و گذران زندگی اسقُف ها، بِرَهْمن ها، کاهِن ها، لاماها و... از درآمد آنها بهره می گرفته اند و همین طبقه (روحانیان) نیز آنها را سرپرستی می کردند و به دانش آموزانِ مدارس وابسته به معابد، خدمات لازم را می دادند ؛ گرچه معمولاً بخشی از دارایی موقوفه، برای خدمات عمومی به مردم و مستمندان، بویژه در راهْ ماندگان و بیماران و صدمه دیدگان از حوادث غیرمترقبه و بلایا (نظیر سیل و زلزله و طاعون و...) در نظر گرفته می شد.

جایگاه اجتماعی وقف

مهم ترین ویژگی های اجتماعی وقف را می توان در موارد زیر خلاصه نمود:
1 . از بارزترین ویژگی های اجتماعی نظام وقف، طبقاتی نبودن آن است. بدین معنا که سنّت وقف، همواره و برای همه اقشار جامعه، قابل دسترس است و در انحصار یک طبقه خاص نبوده و نیست. بر این اساس، سنّت وقف، پیوسته افراد زیادی را از طبقات مختلف جامعه جذب می کند که یا واقف اند و یا از درآمد اوقاف و خدمات آن بهره مند می شوند. لذا از طبقات فقیر اجتماع گرفته تا مردم متوسّط الحال (همچون کشاورز و پیشه ور و صنعتگر و فروشنده) تا توانگران و مسئولان بلندپایه حکومتی،(1) همه با وقف در ارتباط بوده اند و هستند.

2 . نظام وقف، عبارت است از چارچوب بنیادین مسئولیت های متقابل و همبستگی اجتماعی میان ثروتمندان و نیازمندان. در این چارچوب بنیادین، برای رفع نیازهای ضروری طبقات محروم و صاحبان نیازهای خاص (همچون: یتیمان، بیوه زنان، پیران، آوارگان و قربانیان حوادث مختلف)، اقدامات و حمایت های لازم در نظر گرفته شده است.

3 . نظام وقف، یکی از ساز و کارها (مکانیزم ها)ی تحقّق عدالت اجتماعی و وسیله ای صلح آمیز برای توزیع مجدّد درآمد، بدون هرگونه اجبار و مداخله قدرت حاکمه بوده و هست. از این رو می توان گفت که وقف، در حمایت از وحدت ملّی و اجتماعی و جلوگیری از بروز بی ثباتی و خشونت و تنش میان گروه های اجتماعی با وضعیت اقتصادی متفاوت، نقش دارد.

4 . وقف، نقش ملموسی در ارائه خدمات رفاهی (بویژه در مناسبت ها و حوادث و تصمیم گیری های مهمّ شخصی و خانوادگی، مانند: ازدواج، اشتغال، تحصیل، برگزاری مراسم عزا و...) دارد و از این طریق، سهم مؤثّری در افزایش «امید» به زندگی و آینده در جامعه ایفا می کند.

5 . وقف، در حمایت از کیان خانواده (که سنگ بنای جامعه است) و حفظ انسجام و یکپارچگی آن از طریق حمایت های مالی و تدارکاتی و نیز حمایت از حقوق افراد ضعیف و بیمار خانواده ها و کسانی که از توانمندی های جسمی و روحی کم تری برخوردارند، نقش مهمی داشته و دارد.

6 . وقف، فراهم کننده چارچوبی اساسی برای مشارکت مردم در امور اجتماعی است. بدین معنا که تصمیم یک فرد برای اختصاص داوطلبانه بخشی از دارایی خود به امر وقف، کافی است که نهادی عامُّ المنفعه (چون مدرسه یا بیمارستان) را به وجود آوَرَد.

به طور کلی، یکی از بهترین بسترهای مشارکت اجتماعی، نظام وقف است که توجه به دیگران و نیکوکاران و نادیده گرفتن تمایلات خودخواهانه و اندیشیدن به منافع گروهی را مورد تشویق قرار می دهد و چنانچه از جانب رهبران و نخبگان جامعه به سمت حیات فرهنگی و ارتقای علمی و معنوی و نیز کارآفرینی و ریشه کنی فقر، هدایت شود، در ارتقای سطح امید در جامعه و کمک به پویایی و حرکت و تلاش نسل جوان، بسیار کارآمد خواهد بود.

نقش وقف در حل مشکلات اقتصادی جامعه

وقف می تواند به اهداف اقتصادی دولت ها، کمک فراوانی کند. وقف می تواند در کم کردن کسر بودجه دولت، نقش مؤثّری داشته باشد ؛ زیرا کسر بودجه یا ناشی از کم شدن درآمد و یا ناشی از افزایش مخارجی است که دولت معمولاً در انجام وظایف خود مجبور به تحمّل آن است، که در این دو زمینه، وقف می تواند یاری رسان باشد ؛ زیرا با افزایش تولید کالا و ارتقای سطح خدمات عمومی، دولت از هزینه کردن برای این موارد، معاف می شود. مثلاً وقتی که یک ورزشگاه یا کارگاه تولیدی یا مدرسه یا بیمارستان از طریق وقف، تأسیس می شود و به جامعه خدمت می کند، در واقع، دولت را از هزینه های ایجاد و اداره یک ورزشگاه یا کارگاه یا مدرسه یا بیمارستان، معاف کرده است.(2)

و همچنین وقف با کمک در تأمین خدمات عمومی، هزینه های دولت را کم می کند و به تبع آن، دولت را از استفاده از وجوه استقراضی باز می دارد و لذا تا حدودی از کمبود بودجه دولت جلوگیری می کند.

از دیگر مشکلات دولت در اقتصاد، توزیع عادلانه درآمد و ثروت است که وقف می تواند وسیله مناسبی برای توزیع مجدّد و حمایت مستقیم و غیرمستقیم از اقشار آسیب پذیر جامعه باشد، بدون آن که هزینه ای بر بودجه دولت، تحمیل کند.

بیکاری نیز یکی از معضلات مهمی است که خیلی از کشورها به آن دچار شده اند که در این زمینه نیز وقف می تواند کمک مؤثری به دولت ها بکند ؛ زیرا بر اساس سنّت وقف، گروه زیادی از طبقات مختلف جامعه به گونه ای با اوقاف در ارتباط اند و یا در امور وقف به صورت مستقیم و غیرمستقیم، نظارت دارند و یا از خدمات آن بهره مند می شوند و یا... که تمام این موارد از میزان بیکاری در جامعه می کاهد و اگر فرهنگ وقف و اوقاف در جامعه ای رونق گیرد، قطعا درصد قابل توجهی از آمار بیکاری کاسته خواهد شد.

منابع:
1 . تاریخچه وقف در اسلام، علی اکبر شهابی، تهران: دانشگاه تهران، 1343.
2 . تاریخچه اوقاف، عبدالحسین سِپَنتا، اداره کل اوقاف اصفهان، 1346.
3 . مجله «وقف، میراث جاویدان»، شماره های 2 و 27 .
4 . فرهنگ معارف اسلامی، سیدجعفر سجّادی، تهران: دفتر نشر فرهنگ اسلامی، 1369 .
5 . وقف در فقه شیعه، ابو سلمان، تهران: سازمان حج و اوقاف و امور خیریه (اُسوه)، 1362.


پی نوشت ها : 1 . بر اساس احکام فقهی اسلام، حکومتگران نمی توانند از اموال عمومی (بیت المال)، چیزی را وقف کنند(ر.ک: وقف در فقه شیعه، ابو سلمان، تهران: اُسوه، 1362).(ح.ز)

2 . به عنوان نمونه، در سال های اخیر، جهاد مدرسه سازی توانست از طریق وقف، کمبود کلاس درس در کشور را تقریبا برطرف نماید. همچنین ستاد اقامه نماز، از طریق وقف، به ساخت سالن های نمازخانه چند منظوره (قابل استفاده برای دیگر مراسم: جشن ها، مسابقات، امتحانات، و...) در مدارس و نیز مساجد و سرویس های عمومی در جاده ها اقدام کرده است.(ح.ز)
پدیدآورنده: حمزه کریم خانی

منبع : www.hawzah.net
محور : وقف ، سنت و سرمایه


 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در دوشنبه 27 اردیبهشت 1389  ساعت 3:41 PM
نظرات 0 | لینک مطلب



چکیده
  موضوع این مقاله بررسی عقل یا خرد و ابعاد گوناگون آن از دیدگاه امام علی(ع) است. در این مقاله تعریف و چیستی، نحوة وجودی، و در نهایت نقش و فعالیت عقل از منظر آن امام همام مورد بررسی قرار می گیرد. در پی این بررسی جایگاه و منزلت رفیع عقل مشخص شده و نشانه های عقل و عاقل و خرد و خردمند بیان می شود. از رابطة میان عقل، دین، علم و فهم سخن به میان می آید و شاخص های عقلانیت، خردگرایی و مانند آن شناسایی می شود. همچنین در این نوشتار، با استفاده از کلام امام علی(ع) اثبات خواهد شد که عقل مطمئن ترین منبع معرفت بشری، میزان و راه تشخیص صواب و ناصواب، حق و باطل، صدق و کذب، خیر و شر و خوشبختی و بدبختی است. با توجه به ضرورت بحث، از آفتها و آسیبهای عقل و عقلانیت نیز سخن به میان خواهد آمد.

در ادامه استقلال و محوریت عقل نیز مورد بررسی قرار می گیرد و در انتهای مقاله، نظر امام مورد تأمل و تعمق قرار می گیرد. همچنین نوع نگرش ایشان به این نوع مسائل نشان داده می شود و نسبت عقل و خرد با نفس و جان آدمی مورد تبیین قرار می گیرد و از مطالبی که در ارتباط با اعمال غیر عقلانی و متضاد با عقل است، مانند شهوت، غفلت و مسائل مربوط به هواهای نفسانی و شیطانی، سخن به میان خواهد آمد.

البته باید خاطرنشان کرد جوهرة این مقاله را سخنان امام تشکیل می دهد و اگر هم از دیگران سخنی به میان آید جنبة تبعی دارد و برای شاهد آوردن است؛ و نیز اگر در مواردی از لغت،کلام، فلسفه و علم مطالبی مطرح شده است، حالت مقدمه دارد و جهت اصلی آن را تغییر نمی دهد.

ادامه مطلب


 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در شنبه 25 اردیبهشت 1389  ساعت 10:48 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



اشاره:

در ادامه سلسله بحث های اخلاقی استاد مصباح یزدی، در این شماره نیز شرح بخش دیگری از وصایای امام جعفر صادق علیه السلام به عبدالله بن جندب را پی می گیریم: «یا ابن جندب من حرم نفسه کسبه فانما یجمع لغیره و من اطاع هواه فقد اطاع عدوه و من یثق بالله یکفه ما اهمه من امر دنیاه و آخرته و یحفظ له ما غاب عنه و قد عجز من لم یعد لکل بلاء صبرا و لکل نعمة شکرا و لکل عسرا یسرا. » (1)

ضرورت هدفمند بودن کار و فعالیت انسان

اگر از دید مادی و دنیایی به تلاش روزمره زندگی انسانی نظری افکنیم، می بینیم هر کسی که تلاش می کند، انتظار دارد که نتیجه آن را ببیند و از آن بهره مند شود. اما اگر کسی حاصل تلاش شبانه روزی خود را بدون دلیل، تحویل دیگری دهد، کاری انجام داده که با هیچ منطقی - اعم از الهی و یا دنیوی و مادی - سازگار نیست. البته بحث ایثار، بحث دیگری است; گاهی انسان تلاش می کند و حاصل تلاش خود را به خاطر رضای خدا و اجر اخروی یا دست کم برای ارضای عاطفه انسانی خود، آن را در اختیار کسی که نیازمندتر است قرار می دهد. چنین کاری مذموم و ناروا نیست. ولی متاسفانه انسان هایی را شاهدیم که بدون هدف و یا دلیلی موجه و قانع کننده، عملا دست رنج خود را در اختیار دیگران می گذارند; یعنی با زحمت و مشقت سرمایه می اندوزند، اما بدون این که خود از آن بهره ای ببرند، آن را - مثلا - برای ورثه باقی می گذارند. مصداق بارز چنین انسان هایی، افراد بخیلی هستند که از شکم خود و زن و فرزندانشان کم می گذارند و برای دیگران ذخیره می کنند. این کار نه تنها ثوابی به دنبال نخواهد داشت، بلکه چه بسا نتایج سویی نیز بر آن مترتب باشد; زیرا ممکن است این ثروت به دست کسانی بیفتد که از آن سوء استفاده نمایند.

دسته دیگری از انسان ها، افرادی هستند که فقط از روی هوا و هوس کار می کنند; آن ها فکر می کنند که به اختیار خودشان کار می کنند و نفعی برای خودشان دارند، در صورتی که چشم و گوش بسته، در خدمت دشمن خود هستند. هوای نفس، دشمن درونی انسان است و عاملی است که انسان را از سعادت دنیا و آخرت محروم می سازد. نفس انسانی بزرگ ترین دشمن انسان است که در درون خود اوست. کسانی که به دلخواه خودشان عمل می کنند، در واقع اسیر هوای نفس خود هستند. این کار همانند این است که انسان امر و نهی دشمن خود را بدون چون و چرا اطاعت کند. به راستی چه کار احمقانه ای خواهد بود; کدام انسان عاقلی به دستورات دشمن اش بدون این که هیچ گونه دخل و تصرفی در آن ها بدهد عمل می کند؟ توجه به این نکته موجب می شود تا ما در مقابل هوای نفس خود بیش تر مقاومت کنیم و زندگی دنیوی و ابدی هر دو را به خطر نیندازیم و نیز زندگی جاودانه ابدی را به زندگی فانی و گذرا نفروشیم.

رفع اضطراب ها در پرتو اعتماد به خداوند

هر انسان عاقلی اگر اندکی بیندیشد، حتی اگر متدین و دیندار هم نباشد، می فهمد که انباشت ثروت برای دیگران کار غیرعاقلانه است. اما مسائلی وجود دارد که تا انسان ایمان نداشته باشد و خداپرست نباشد، نمی تواند آن ها را به درستی درک کند. انسان خداشناس در اثر توکل و تسلیم و راضی بودن به تدبیرات و تقدیرات الهی، به مقامات معنوی بسیار بلندی دست پیدا می کند که می تواند از فهم و درک آن مسائل برآید. ما در زندگی به طور طبیعی برای رفع نیاز خود - صرف نظر از معرفتی که به خدای متعال پیدا می کنیم - به اسباب و وسایلی که در اختیار داریم مانند نیروی بدنی و فکری خود، دوستان، پدر و مادر و خویشان خود اعتماد می کنیم. اما تربیت دینی این گونه نیست. دین انسان را به گونه ای پرورش می دهد که هرگاه احساس نیاز کرد، ابتدا برای رفع نیاز خود متوجه خدا شود. هر چند اراده الهی بر این تعلق گرفته که در این عالم کارها از روی اسباب انجام بگیرد، اما فرق است میان این که انسان وسایل این دنیا را ابزار بداند یا تعیین کننده. انسان هایی که از تربیت دینی کاملی برخوردار نیستند، خود را صاحب تدبیر و وسایل دنیا را دارای قدرت تعیین کننده می دانند. اما دین به انسان می آموزد که همه چیز از آن خداست; یعنی وجود و بقا و تدبیر و تقدیر به دست اوست. اجازه تصرف ما تکوینا و تشریعا به دست خداست.

ما باید سعی کنیم این روحیه را در خود تقویت کنیم که اعتمادمان قبل از هر چیز به خدا باشد. البته این سخن بدین معنا نیست که هیچ کاری انجام ندهیم و از هیچ وسیله ای استفاده نکنیم و به انزوا و خلوتی نشسته و انتظار داشته باشیم که خدا همه چیز را درست کند. بلکه سخن در این است که بدانیم رشته کار و اختیار عالم به دست خداست. خداوند عالم، بدون اسباب مادی هم می تواند نیازهای ما را برطرف کند، اما حکمت او اقتضا کرده که این اسباب در کار باشد و ما در معرض هزاران آزمایش و امتحان الهی قرار بگیریم تا زمینه رشد و تکامل معنوی ما فراهم شود. اگر این اسباب و آزمایش های الهی نبود، تکاملی هم در کار نبود; اگر ما کار نمی کردیم و روزی به دست نمی آوردیم، حلال و حرام، واجب و مستحبی مطرح نمی شد و لذا رشد و تکاملی هم برای انسان در کار نبود. تکامل انسان در اثر عمل به تکالیف است، زمینه تکلیف را همین کارهای خوب و بد فراهم می کند. باید این اسباب در کار باشند تا به تکامل برسیم، اما این اسباب و ابزار به تنهایی کارساز نیستند، بلکه فوق این ها دست دیگری است که همه چیز در قبضه قدرت اوست. ما باید در هر حالی ابتدا توجه و اعتمادمان به او باشد، سپس سراغ اسباب برویم. معرفت ناب توحیدی و تربیت ناب دینی چنین نگرشی را اقتضا می کند. چیزی که انسان را به تفکر و تلاش و فعالیت وا می دارد، یا مربوط به دنیاست یا آخرت; سررشته و اختیار همه چیزهایی که ما برای دنیا و آخرت خود می خواهیم، در دست خداست. کسانی که توجه قلبی و اعتمادشان به خدا باشد، خداوند کار آن ها را آسان و مشکلات دنیا و آخرتشان را با تدبیر و تقدیر خودش حل می کند; یعنی به جای این که آن ها به نیرو و تدبیر خودشان اتکا کنند و زحمت بسیاربکشند، خداکمکشان می کند تا مشکلشان حل شود. این یک فضل مضاعف الهی است که شامل این گونه افراد می شود.

شایسته است همواره در موقع گرفتاری و مشکلات، آیه شریفه «الیس الله بکاف عبده. . » (زمر: 36) ; را به یاد بیاوریم که می فرماید: آیا خدا برای بنده خود کافی نیست؟ کسی که خدا را دارد، به چه چیز دیگری احتیاج دارد؟ توجه به این مطلب - که بزرگ ترین سرمایه مؤمن است - موجب می شود که اعتقاد و اعتماد بیش تری به خدا پیدا کنیم. کسانی که از این نیروی معنوی برخوردار شوند، مشکلاتشان زودتر حل می گردد.

متاسفانه در بسیاری از موارد، برای بسیاری اتفاق می افتد که در گرفتاری ها به جای اعتماد و تکیه به نیروی لایزال الهی به چیزهای دیگر اعتماد می کنند. مثلا، پدری که به مسافرت رفته و از همسر و فرزند بیمارش دور شده، مدام نگران حال فرزندش است. این شخص در منزل هم که بود این مشکلات را داشت، اما اکنون که در مسافرت است، مشکلش مضاعف شده است; چون از خانه و زندگی خود دور است. کسانی که برای انجام وظیفه - مثل حج و عبادت و سفر زیارتی واجب یا مستحب یا تبلیغ دین یا جهاد و مانند این ها - از خانه و کاشانه خود دور می شوند، خواه ناخواه نگران خانواده و زن و فرزند خود هستند، اما این افراد اگر اعتماد به خدا داشته باشند، نگرانی آن ها کم می شود، بلکه اصلا نگرانی پیدا نمی کنند; چون می دانند کسی بالای سرشان هست که قدرت او، از خود او و از همه بیش تر است. خداوند، هرگز برای کمک، سفر یا حضر بودن ما را لحاظ نمی کند، اگر تقدیر الهی بر کمک باشد، حضور و غیاب ما بی وجه است و اگر هم تقدیر الهی بر عدم کمک باشد، حضور ما فایده ای ندارد.
لزوم شکرگزاری و صبر در برابر نعمت ها و بلایا

رویدادهایی که در این عالم پیش می آید، از دو حالت خارج نیست: یا دلخواه و مطابق میل ما هستند و یا بر خلاف طبع و میل ما. سلامتی، رفاه، راحتی، آسایش، هوای خوب و چیزهایی از این قبیل که بر وفق مراد ما هستند، نعمت اند. از سوی دیگر، مریضی، فقر، گرفتاری، قرض و مانند آن ها که موافق میل ما نیستند، بلا هستند. عالم دنیایی سرشار از این دو نوع حادثه است. کسی نیست که در زندگی هیچ امر خوشایندی نداشته باشد; یعنی هیچ نعمتی نداشته باشد، همچنین کسی هم نیست که هیچ مشکلی نداشته باشد:

«لقد خلقنا الانسان فی کبد» (بلد: 4)
زندگی انسان در این عالم توام با رنج و سختی است.

آموزه ها و تربیت ناب دینی به ما می آموزد که در برابر نعمت ها شکرگزار باشیم، تا نعمت های الهی افزون شود و در برابر بلاها صبر پیشه کنیم تا اجر ما افزون گردد. انسان برای این که بتواند مسیر و راه صحیح را طی کند، باید این نکته را در نظر داشته باشد که اگر مشکلی برایش پیش می آید، به دنبال آن راحتی و گشایشی است:

«فان مع العسر یسرا ان مع العسر یسرا» (الشرح: 5 و 6) .

اگر انسان به این مساله توجه نداشته باشد، نه راحتی دنیا را دارد نه سعادت آخرت را. کسی که شکرگزار خدا نباشد، سعادت آخرت را نخواهد داشت، اگر بر بلاها نیز صبر نکند، زندگی را برای خودش سخت تر می کند; یعنی نه تنها مشکلات او حل نمی شود، بلکه این مشکلات مضاعف می گردد. بنابراین، اگر ما راحتی و سعادت دنیا و آخرت را می خواهیم، باید در مقابل سختی ها و بلاها صبر کنیم. اگر این کار را نکنیم، انسان ناتوانی هستیم. و لذاست که حضرت به عبدالله ابن جندب و به همه مؤمنان سفارش اکید کرده و می فرماید:

«و قد عجز من لم یعد لکل بلاء صبرا و لکل نعمة شکرا و لکل عسر یسرا»;

عاجز و ناتوان است کسی که برای هر بلایی صبری مهیا نکند و برای هر نعمتی شکری و برای هر سختی آسانی را.

ادامه دارد.

پی نوشت:
1- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 78، باب 24، ص 282

منابع : فصلنامه معرفت، شماره 39، مصباح یزدی، محمد تقی؛
محور : کار و هدفمند بودن آن



 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در شنبه 25 اردیبهشت 1389  ساعت 10:44 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



اشاره
در ادامه سلسله بحث های اخلاقی استاد مصباح یزدی، در این شماره نیز شرح بخش دیگری از وصایای امام جعفر صادق علیه السلام به عبدالله بن جندب را پی می گیریم:

«یاابن جندب ان احببت ان تجاور الجلیل فی داره و تسکن الفردوس فی جواره فلتهن علیک الدنیا واجعل الموت نصب عینک و لاتدخر شیئا لغد واعلم ان لک ما قدمت و علیک ما اخرت.» (1)
 
می دانیم که ایمان مراتبی دارد; معرفت افراد نسبت به حقایق دین متفاوت است، همت افراد نیز ذاتا با یکدیگر تفاوت دارد.ما برای نیل به هدف عالی و بلندی که به دنبال آن هستیم باید اولا، آن هدف را درست بشناسیم و به وجود آن ایمان داشته باشیم و ثانیا، همت و تلاش لازم برای رسیدن به آن هدف بلند را نیز داشته باشیم. افرادی که معرفت و ایمانشان ضعیف است، در صورت تقویت معرفت خود، این آمادگی و همت را پیدا خواهند کرد که با تلاش بیش تر به اهداف بلند خود نائل آیند.اما کسانی که همتشان ضعیف است و حتی در امور دنیایی هم همت بلندی ندارند - صرف نظر از این که امور دنیا نسبت به آخرت چه موقعیتی دارد - هر قدر هم که زمینه معرفت و ایمان برایشان فراهم باشد، هیچ گونه ترقی و پیشرفتی نخواهند داشت.به این افراد باید هشدار داد تا با تقویت همت خود، برای رسیدن به اهداف عالیه، راه صحیح را انتخاب کنند.البته، مؤمنان، هم از نظر مرتبه ایمان و هم ازنظر همت، با یکدیگر تفاوت هایی دارند.

در این بخش از روایت، امام صادق علیه السلام در مقام یک مربی می خواهند با ایجاد انگیزه در شیعیان، همت مؤمنان را تعالی بخشند; یعنی آن ها را متوجه این مساله نمایند که فقط به فکر رهایی از عذاب جهنم نباشند، بلکه همتشان بیش از این باشد.کسانی که به معاد ایمان دارند متوجه این نکته هستند که انجام بعضی از کارها موجب عذاب ابدی می گردد، لذا سعی می کنند آن گناهان را مرتکب نشوند تا ایمانشان محفوظ بماند.این افراد اگر عذاب هایی هم در عالم برزخ داشته باشند، نهایتا به واسطه شفاعت هم که شده نجات پیدا می کنند.این پایین ترین مرتبه ایمان است.ولی کسانی که از همت بالاتری برخوردارند سعی می کنند در این دنیا به گونه ای عمل نمایند که هم در موقع جان کندن، هم در شب اول قبر و هم در عالم برزخ مبتلا به عذاب نشوند.کسانی هم هستند که همتشان از این هم بالاتر است; ایشان تنها به رهایی از عذاب و نجات از جهنم اکتفا نمی کنند، بلکه دلشان می خواهد از مقامات عالی تر و درجات بلندتری در بهشت و نیز از نعمت های بیش تری در آخرت بهره مند شوند.درجات بهشت بسیار زیاد است به گونه ای که قابل شمارش نیست.دربرخی از روایات، تعداد درجات بهشت برابر با تعداد آیات قرآن ذکر شده است; یعنی بیش از شش هزار درجه، البته به این بستگی دارد که فاصله درجات را چقدر حساب کنیم.از این رو، مؤمنان بهشتی هم، از نظر مقام و مرتبه تفاوت زیادی با یکدیگر دارند.

دسته آخر کسانی هستند که نه تنها به دنیا، بلکه به لذایذ و نعمت های بهشت هم پشت پا می زنند.آن ها تنها دل به خدا می دهند و رضایت او را می طلبند; آن چنان محبت خدا در دلشان جای گرفته است که جزرضایت اوبه چیزی نمی اندیشند.البته هیچ کس از عذاب خوشش نمی آید، همه مردم نعمت های بهشت را دوست دارند، ولی آن ها آن قدر معرفتشان بلند است و لذت لقای الهی و رضوان الهی را می دانند که هیچ چیز دیگری برایشان ارزش ندارد. تمام هم آن ها این است که بیش تر به خدا نزدیک شوند.تعبیری هم که همسر فرعون در دعای خود به کار می برد و در قرآن نیز آمده است، اشاره به همین مطلب دارد.وقتی فرعون او را تهدید کرد که اگر دست از ایمان به حضرت موسی علیه السلام بر ندارد کشته خواهد شد، خطاب به خداوند عرض می کند: «رب ابن لی عندک بیتا فی الجنة » (تحریم: 11) ; پروردگارا برای من خانه ای در نزدیک خودت در بهشت قرار بده.او انواع شکنجه ها و سختی ها را به جان خرید برای این که ایمانش محفوظ بماند.او نجات از عذاب جهنم و یا بهره مندی از نعمت های بهشت را از خداوند درخواست نمی کند، بلکه به خدا می گوید می خواهم در جوار تو باشم; این همان مقام قرب است.البته خدا جسم نیست که - العیاذ بالله - یک خانه جسمانی داشته باشد، ولی رابطه معنوی بنده عاشق با خدا می تواند آن قدر زیاد باشد که مثل دو همسایه به یکدیگر نزدیک باشند.

همه انسان ها چنین همتی ندارند که از همه چیز چشم بپوشند و وقتی هم دعا می کنند بگویند خدایا من تنها قرب تو را می خواهم و دوست دارم در جوار تو باشم.البته در جوار خدا بودن یعنی داشتن همه چیز، ولی توجه بنده عاشق اصلا به آن ها نیست، بلکه فقط می خواهد فاصله ای با خدا نداشته باشد; مثل عاشقی که برای رسیدن به محبوبش همه مشکلات و سختی ها را تحمل می کند تا همیشه در کنار او باشد، او اصلا متوجه نیست که در آن جا چه به او می گذرد; زیرا همین که به محبوبش نزدیک باشد، همه چیز برایش فراهم است.البته برای رسیدن به این مقام، همتی بلند لازم است تا آدمی به جای این که تمام توجه اش معطوف به رهایی از عذاب الهی و آتش جهنم و رسیدن به نعمت های بهشتی از قبیل حورالعین و قصرهای مجلل و غذاهای لذیذ و مانند آن باشد، توجه اش به این باشد که آیا به خدا نزدیک است یا خیر.

راه رسیدن به مقام قرب خدا

اگر در میان مؤمنان کسانی به این همت بلند دست یافتند که تنها توجهشان به قرب خدا باشد، باید آن چنان معرفت خدا و محبت او در دلشان ریشه بدواند که رضوان او را بر هر چیزی مقدم بدارند.لازمه رسیدن به چنین مقامی، فراهم نمودن مقدمات آن در همین دنیاست; زیرا از این دنیا که رفتند دیگر نمی توانند کاری انجام دهند که به خدا نزدیک شوند.به دیگر سخن، همان گونه که باید برای نجات از عذاب جهنم و بهره مندی از نعمت های بهشتی، در همین دنیا تلاش کرد، کسی هم که جوار خدا را می خواهد باید مقدماتش را در همین دنیا فراهم کند.جاذبه های دنیا، هوا و هوس ها و غرایز انسانی ممکن است ما را از آن هدف اصلی دور سازد و موجب شود تا برای رسیدن به آن آرمان بلند کم تر تلاش کنیم.ما بسیاری از اوقات فراموش می کنیم که دنبال چه هستیم و می خواهیم به چه مقامی برسیم، اما کسانی که دارای همت بلندی هستند به وجود چنین مقامی آگاه اند و دلشان می خواهد به آن مقام برسند، اما نمی دانند در این راه چگونه باید با مشکلات مقابله کنند و موانع را از سر راه بردارند.آن ها نمی دانند که چه کارهایی باید انجام دهند تا بهتر و زودتر به این مقام دست یابند.

مخاطبان حضرت در این بخش از روایت، افرادی اند که همتشان ضعیف است و یا در صورت داشتن همت بلند، راه رسیدن به هدف را نمی دانند.حضرت به عبدالله بن جندب می فرمایند: اگر می خواهی با خدای صاحب جلالت مجاورت و همسایگی داشته باشی; یعنی آن قدر اوج بگیری که در میان مخلوقات، نسبتت به خدا از همه بیش تر باشد و از مراتب پست حیوانی و شیطانی دور شوی و در میان مؤمنان هم ترقی و تعالی پیدا کنی و در مقامی قرار بگیری که بعد از آن دیگر مقام مخلوقات نیست، بلکه مقام خداست، باید کاری کنی که دنیا در نظرت خوار باشد: «یا ابن جندب ان احببت ان تجاور الجلیل فی داره و تسکن الفردوس فی جواره فلتهن علیک الدنیا.» حضرت در این فراز از سخنان خود، با بیان یک توصیه کلی اخلاقی می فرمایند آنچه موجب می شود که نتوانی این راه را طی کنی این است که دنیا در نظرت بزرگ است، وقتی توجه ات به دنیا جلب می شود و دل به آن می سپاری، دیگر دلت سراغ خدا نمی رود و نمی توانی آن هدف را در دل خودت زنده نگه داری.هر چه زرق و برق دنیا بیش تر در چشم تو جلوه کند، از آن مقام دورتر می شوی; زیرا توجه ات معطوف به آن می شود.توجه انسان به هر چیزی که معطوف شد، برای همان کار می کند و به مسائل دیگر توجه نمی کند.جاذبه های دنیا مانع از تلاش ما برای رسیدن به مقامات عالی ایمان می شود; چون چشم و گوش ما را به دنبال خود می کشاند و وقتی دل به سراغ دنیا رفت، دیگر جایی برای محبت خدا در آن باقی نمی ماند.

یاد مرگ و ذخیره برای آخرت

شاید خطبه ای از نهج البلاغه را نتوان یافت که در آن اشاره ای به پستی دنیا نشده باشد، اما بعضی جاها تعبیرات بسیار کوبنده ای نسبت به دنیا دارد که برای شنوندگان و دوستان حضرت بسیار ارزنده است.امیرالمؤمنین علیه السلام در یکی از خطبه های خود، بی مقداری و زودگذری دنیا را به رطوبت باقی مانده از ظرف آبی تشبیه می کنند که آب آن را خالی کرده باشند; مگر در چنین ظرفی چقدر آب می ماند که انسان برای رفع تشنگی خود به آن توجه کند؟ در دنیا نیز همین اندازه چیز وجود دارد.حضرت در جایی دیگر، درباره پستی و بی ارزشی دنیا می فرمایند: دنیا در نظر من از آب بینی بز زکامی هم کم اهمیت تر است.از این تعبیر رساتر، کلامی است که در خطبه ای دیگر بیان فرمودند: دنیا مثل استخوان پوسیده خوک مرده است که در ست شخص مبتلا به مرض جذام باشد.اشخاصی که مبتلا به این مرض می گردند آن قدر زشت می شوند که کسی رغبت نمی کند به آن ها نگاه کند.حالا تصور کنید اگر در دست چنین فردی با آن قیافه وحشتناک - که انسان حتی رغبت نمی کند یک شاخه گل هم از او بگیرد - استخوان پوسیده خوک مرده ای - که زنده آن هم زشت و پلید است و گوشتش نیز حرام و نجس - باشد، آیا انسان رغبت می کند برای گرفتن آن به سراغ او برود؟ دنیا باید در نظر مؤمن این گونه باشد; یعنی باید آن قدر معرفت داشته باشد که بداند دلبستگی به دنیا او را از هدفش دور می کند.البته این سخن بدین معنا نیست که انسان از فعالیت ها و انجام وظایف فردی و اجتماعی که در دنیا دارد صرف نظر کند. انجام تکلیف یک بحث دیگری است، صحبت سر بینش و نگرش است.گاهی بر انسان واجب می شود که استخوان خوکی را هم بردارد، اما سخن در این است که انسان باید دنیا را در مقام مقایسه با آخرت، مقامات معنوی و قرب خدا چگونه ببیند.برای این که زیبایی های دنیا و به طور کلی غرایز ما موجب بی توجهی به آخرت و مقامات معنوی نگردد، همیشه باید یاد مرگ باشیم; یاد مرگ ارزش دنیا را در نظر انسان کم می کند و او را از فریب های شیطانی و زرق و برق های دنیا محفوظ نگه می دارد.حضرت می فرمایند: «واجعل الموت نصب عینک » ; همیشه به یاد مرگ باش، طوری که همیشه مرگ جلو چشمت باشد.بینش ما نسبت به دنیا باید به گونه ای باشد که توجه بیش تری به مرگ و عالم آخرت داشته باشیم.ما تنها در صورتی می توانیم خود را از چنگال دنیا نجات دهیم که آرزوهایمان را نسبت به آینده کم کنیم و به فکر لذت های دنیایی نباشیم; تنها به فکر رفع نیاز امروزمان آن هم از راه مشروع باشیم وبرای فردایمان که نمی دانیم زنده هستیم یا نه و نسبت به آن تکلیفی نداریم، بی جهت فکرخودرامشغول نکنیم; زیرا اگر تکلیفی نسبت به آینده داشته باشیم، مربوطبه آخرت است وآخرت خواهی مساله دیگری است.حرص به دنیا و ذخیره کردن برای آینده ای که معلوم نیست آن را درک کنیم، موجب می شود که ما بیش تر دنیا زده شویم. انسان باید با این گرایش مبارزه کند و سعی نماید چیزی را برای فردایش نگه ندارد، اگر هم چیزی از زندگی اش زیاد آمد آن را انفاق کند.البته کسانی هستند که از این مقام گذشته اند و امروز وفردای دنیابرایشان تفاوتی نمی کند.اما برای کسانی که در ابتدای راه هستند، مبارزه با دنیازدگی باید جزو برنامه های زندگی آن ها باشد; مثلا ما باید تمرین کنیم که اگر پولی از زندگی مان زیاد آمد برای سال آینده و سال های بعد نگه نداریم، بلکه سعی کنیم آن را در همان سال مصرف کنیم و اگرنیازی نداریم، در راه خدا انفاق نماییم.

البته ممکن است برای کسانی که از مراتب ایمان و معرفت بالایی برخوردارند راحت تر باشد که مایحتاج سال خود را یک جا تهیه و ذخیره نمایند.حضرت سلمان رضی الله عنه جزو این دسته از افراد بود و امروز و فردای دنیا برایش تفاوتی نمی کرد.این غیر از حرص بر دنیاست; چون ایمانی که سلمان رضی الله عنه داشت با ایمان ما قابل مقایسه نیست و اصلا شاید انگیزه های الهی برتری از این کار داشته است.ولی ما که می خواهیم تمرین نماییم تا به دنیا دلبستگی پیدا نکنیم، بهتر است که به فکر ذخیره برای آینده نباشیم و این روحیه را از خود دور کنیم.به عکس، ما باید این روحیه را در خودمان تقویت کنیم که اگر چیزی از زندگی مان زیاد آمد، آن را در راه خدا مصرف نماییم.بر خلاف نظر بعضی ها که فکر می کنند بذل و بخشش و انفاق موجب از بین رفتن مال و سرمایه می شود و فقط آنچه ذخیره شود حفظ می گردد، حضرت می فرمایند: آنچه در دنیا بماند برای تو نفعی ندارد، بلکه مال تو چیزی است که برای آخرت خود ذخیره می کنی: «و لاتدخر شیئا لغد واعلم ان لک ما قدمت و علیک ما اخرت.» اموالی که انسان ذخیره می کند و آن را بعد از مرگش، در این جهان باقی می گذارد، نه تنها سودی برایش نخواهد داشت، بلکه اگر آن ها از حقوق مردم باشد، گناهش برای او باقی می ماند.

از خداوند عالم می خواهیم ایمان و معرفت ما را کامل و توفیق عمل به دستور اهل بیت علیهم السلام رابه همه ماعنایت فرماید.

- ادامه دارد.

پی نوشت:
1- محمدباقر مجلسی، بحارالانوار، ج 87، باب 24، ص 281

منابع : فصلنامه معرفت، شماره 38، مصباح یزدی، محمد تقی؛
محور : همت مومنان



 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در شنبه 25 اردیبهشت 1389  ساعت 10:08 AM
نظرات 0 | لینک مطلب



ميدان قضاوت در اسلام خيلى حساس و مورد توجه است،زيرا آبرو و حيثيت و شرف و ناموس و خون مردم با آن قرابت نزديكى دارد،و كوچكترين غفلت و بى‏توجهى،و احيانا جهل و بى خبرى باعث تضييع حقوق مردم،و لكه‏دار شدن حيثيت آنان،بلكه نابودى جان متهمين مى‏گردد.

از اين جهت در دين مقدس اسلام شرائط‏«قاضى‏»و كيفيت قضاوت فوق العاده حساس و دشوار است و از جمله آنها:قاضى بايد داناترين افراد در منطقه خود باشد،و در حال آرامش فكرى و دور از اضطراب و هيجان و احساسات...در كرسى قضاوت بنشيند... (1)

«امير المؤمنين عليه السلام‏»به دستور پيامبر خدا از دوره جوانى‏اش بر مسند قضاوت نشست،و مشكلات اجتماعى و نزاع‏هاى آنان را در اين زمينه مرتفع ساخت و مورد تاييد خداوند متعال و رسول گرامى اسلام قرار گرفت،زيرا على عليه السلام اعلمترين مردم و جهان بشريت‏بوده،و راه رسيدن به خدا و پيامبر و آئين مقدس اسلام منحصرا در مسير على خلاصه مى‏گردد، (2) و در مساله‏«قضاء»كه به اعلميت و شرائط و اوصاف بسيارى ديگر مرتبط است،آن حضرت فرمود نمونه و بالاترين اشخاص معرفى گرديده‏است كه اينكه توجه خوانندگان عزيز را به دلائل اين گفتار جلب مى‏كنم:

1-قال رسول الله (ص) :«يا على!انا مدينة العلم و انت‏بابها،فمن اتى من الباب وصل،يا على!انت‏بابى الذى اوتى منه،و انا باب الله،فمن اتانى من سواك لم يصل الى و من اتى الله من سواى لم يصل الى الله. » (3)

پيامبر خدا صلى الله عليه و آله فرمودند:يا على!من شهر علمم و تو دروازه آنى،و هر كس بخواهد به هدف برسد بايد از درش وارد گردد،يا على راه رسيدن به من از طريق تو مى‏باشد،و منهم دروازه خدا هستم،بنابر اين هر كسى از غير مسير و دروازه تو بيامد به من نمى‏رسد،همانطورى كه از غير مسير من كسى به خدا نمى‏رسد.

اين حديث ضمن تمجيد علوم امير المؤمنين،راه رسيدن به خدا و پيامبر را فقط از طريق راه على مى‏داند.

2-عن النبى (ص) :«اقضى امتى على‏» (4)
رسول خدا صلى الله عليه و آله مى‏فرمايند:«على از حيث قضاوت و داورى نيز در ميان امت من بى نظير است‏»

3-قال رسول الله (ص) :«اعلم امتى بالسنة و القضاء بعدى على بن ابى طالب‏» (5)
رسول اكرم صلى الله عليه و آله فرمودند:داناترين شخص امتم بعد از من به سنت و قضاوت،على بن ابى طالب است.

4-عن امير المؤمنين (ع) :«لو كسرت لى الوسادة لقضيت‏بين اهل التوراة بتوراتهم و بين اهل الانجيل بانجيلهم،و بين اهل الفرقان بفرقانهم،حتى تزهر تلك القضايا الى الله عز و جل و تقول:يا رب!ان عليا قضى بين خلقك بقضائك.» (6)

على عليه السلام مى‏فرمايند:هر گاه در كرسى و مسند قضاوت بنشينم،بترتيب براى اهل توراث از تورات،و براى اهل انجيل از انجيل،و براى اهل قرآن از قرآنشان داورى مى‏كنم،تا اين كه قضايا در پيشگاه خدا عرض مى‏كنند:اى خدا!على در ميان مخلوقات تو آن طورى كه تو مى‏خواستى قضاوت كرد.

از اين احاديث‏بخوبى بر مى‏آيد كه‏«على بن ابيطالب‏»عليه السلام در ميان تمام جمعيت جهان هستى داناترين و بيناترين افراد در علوم گوناگون و علم‏«قضاء»است،و اين ادعا از احاديث پيامبر خدا و خود امير المؤمنين عليه السلام استفاده مى‏گردد،كه در كتب‏«شيعه و سنى‏»آمده است،تا جايى كه خود ائمه اهل سنت و علما و دانشمندان آنان به اين حقيقت اعتراف نموده، (7) و از جمله‏«ابن ابى الحديد»مى‏گويد:

«و قدروت العامة و الخاصة قوله صلى الله عليه و آله:«اقضاكم على‏»... (8)

تمام علما و دانشمندان اهل‏«تسنن و تشيع‏»نقل كرده‏اند فرمايش رسول خدا صلى الله عليه و آله را كه فرمودند:على عليه السلام در مساله قضاوت نيز از همه بالاتر است.
قضاوت على (ع) در عصر پيامبر خدا (ص)

على عليه السلام نه تنها پس از رحلت پيامبر خدا مرجع فكرى و قضايى امت اسلامى،و مراجعين ديگر از كشورهاى غير اسلامى بود،بلكه آن حضرت در عصر رسول اكرم صلى الله عليه و آله نيز در مسند قضا نشسته،و به داورى و رفع اختلاف مى‏پرداخت.

رسول خدا على عليه السلام را بنا به درخواست مردم‏«يمن‏»براى رفع نزاع‏ها و مشكلات اجتماعى آنان به آن كشور گسيل داشت،و هنگام اعزامش با احترام خاصى وى را بدرقه نموده و در حقش دعا كرد و فرمود:
«اللهم اهد قلبه و ثبت لسانه‏» (9)

بار الها!دل على عليه السلام را پر از هدايت كن،و زبانش را ثابت و مستحكم فرما.على عليه السلام در كشور«يمن‏»با تمام تلاش به قضاوت و داورى پرداخت،و سرانجام گروهى از آنان كه به محضر رسول خدا آمده بودند،پيامبر خدا در مورد عظمت و ارزش على و قضاوتش فرمودند:

«...ان الولاية لعلى من بعدى،و الحكم حكمه،و القول قوله،و لا يرد ولايته و حكمه الا كافر!!و لا يرضى ولايته و قوله و حكمه الا مؤمن...» (10)

على جانشين و خليفه من پس از من است،او هر چه حكم كند،و هر چه بگويد همان صحيح است، ولايت و خلافت و حكم او را جز كافر كسى رد نمى‏كند!!،و هر كس ولايت و حكم او را بپذيرد مؤمن است.

اين حديث نه تنها قضاوت على را مطابق واقع معرفى مى‏كند،و مى‏گويد:حق همان است كه او تشخيص مى‏دهد،و حكم همان است كه وى صادر مى‏نمايد،منكر ولايت على را نيز كافر مى‏داند!!
على (ع) پيامبر خدا و اعرابى را محاكمه مى‏كند

امير المؤمنين على عليه السلام نه تنها در عصر پيامبر خدا قضاوت داشت،بلكه در موارد زيادى خود آن حضرت به قضاوت و داورى على مراجعه نموده،و حكم وى را مورد تاييد قرار داده است:

حضرت امام صادق عليه السلام و بنا به نقلى‏«ابن عباس‏»مى‏گويد:روزى رسول خدا از خانه‏اش خارج شده،و با يك اعرابى روبرو شد،در حالى كه اعرابى سوار بر ناقه بود گفت:يا محمد!اين ناقه را از من مى‏خرى؟حضرت فرمود:بلى مى‏خرم،او ناقه را خريد و پول‏ها را تحويل داد.

عرب چون پول‏ها را گرفت گفت:هم ناقه و هم پول‏ها مال من است!!

و در حديث ديگرى گفت:پول ناقه را تحويل ده كه هنوز نداده‏اى

در اين اثنا«ابو بكر»فرا رسيد،و بنا به تقاضاى رسول خدا و اعرابى،وى داور آنان گرديد و چون از رسول خدا دليل و«بينه‏»خواست،به علت نداشتن شاهد و بينه وى را محكوم كرد!سپس‏«خليفه دوم‏»داورى كرد،او نيز همانند«خليفه اول‏»رفتار نمود،و پيامبر را محكوم ساخت،رسول اكرم چشمش به جوان پاكدل و جانشين بر حقش على عليه السلام افتاد،خطاب به مرد اعرابى گفت:آيا حاضرى اين جوان به حكم خدا در ميان ما داورى كند؟اعرابى گفت مانعى ندارد.

على عليه السلام وارد معركه شد،و در مقام داورى سؤال كرد:

«يا اعرابى!اصدق رسول الله (ص) فيما قال؟قال:لا!!فاخرج على سيفه فضرب عنقه!!فقال رسول الله:لم فعلت‏يا على ذلك؟فقال يا رسول الله!نحن نصدقك على امر الله...و لا نصدقك فى ثمن ناقة هذا الاعرابى؟ !و انى قتلته لانه كذبك...» (11)

اى اعرابى!آيا پيامبر خدا در گفتار خودش صادق است؟!اعرابى جوابى داد:نه!!على عليه السلام بلا فاصله گردن او را زد!!پيامبر از علتش سئوال فرمود كه چرا اعرابى را كشتى؟على عليه السلام فرمودند: ما تو را در امور دين و خدا در همه ابعادش تصديق مى‏كنيم،چگونه در قيمت‏يك شتر اعرابى تصديق نكنيم؟من او را كشتم به جهت اين كه او شما را تكذيب كرد.

پيامبر خدا فرمودند:
«هذا حكم الله لا ما حكمتما به فينا»
اين حكم خداست نه آنچه را كه شما داورى نمودند در حق ما

در يك قضيه ديگرى آمده است كه:
رسول خدا در ميان جمعى از اصحابش نشسته بود،ناگاه گروهى به محضر آن حضرت آمده،و سئوالى بدين گونه مطرح ساختند:

اى پيامبر عزيز اسلام!چه مى‏فرمائيد در مورد گاوى كه چهارپايى را كشته باشد؟آيا جريمه و«ديه‏اى‏»در اين ميان هست‏يا نه؟
رسول گرامى اسلام به ترتيب به‏«ابو بكر»و«عمر»مراجعه كرد كه:در مورد سؤال اين گروه چه مى‏گوئيد؟ آنان جواب دادند:
«بهيمة قتلت‏بهيمة ما عليها شى‏ء»
كشتن حيوانى حيوان ديگر را جريمه ندارد.سپس رو كرد به على عليه السلام و فرمود:شما در ميان اين گروه داورى كنيد.

على عليه السلام فرمودند:اگر گاو از طويله و محل خودش خارج شده،و به محل الاغ وارد گشته و در آنجا كشته است،در اين فرض بايد صاحب گاو قيمت چهارپا را بپردازد،و اگر الاغ به محل گاو رفته و در آنجا كشته شده است ضمان و جريمه ندارد.

رسول خدا چون اين داورى بحق را شنيد،دست‏هاى مباركش را به سوى آسمان بلند كرده،و فرمود:
«الحمد لله الذى جعل من اهل بيتى من يحكم بحكم الانبياء»
سپاس خداوندى را سزاست كه على را از اهل بيت من برگزيد كه حكمش همانند حكم انبياء و قضاوت آنان است!! (12)

از اين احاديث و قضاياى تاريخى كه به عنوان نمونه ذكر كرديم،استفاده مى‏گردد كه:امير المؤمنين على عليه السلام در عصر خود رسول خدا در مسند قضاوت بوده،و اعلمترين افراد پس از رسول اكرم صلى الله عليه و آله مى‏باشد.
قضاوت على در دوران خلفا

شخصيت امير المؤمنين على عليه السلام آنچنان عظيم و مورد توجه رسول خدا و ياران آن بزرگوار بود،كه پس از رحمت پيامبر عظيم الشان اسلام نيز،على رغم غصب خلافت از آن حضرت،مرجعيت فكرى و علمى و سياسى عالم اسلام را از آن خود ساخته بود.

مسلمانانى كه تازه ايمان آورده بودن،و يا از كشورهاى دور دست و مسيحى و يهودى به آئين اسلام گرايش پيدا مى‏كردند،قهرا با سؤالات جديدى به پايتخت اسلام سرازير مى‏شدند،و جز على عليه السلام جوابگويى نداشتند.

خود«خلفاى راشدين‏»در برابر انبوه مشكلات علمى و قضايى،فقط مرجع فكرى و پناهگاهشان مولاى متقيان امير المؤمنين على عليه السلام بود،و بارها با تمام تواضع به پيش او آمده و نياز علمى و مذهبى خود را برطرف مى‏ساختند.و اين مراجعات آنقدر زياد بوده،و موجب آبروريزى آنان مى‏گرديد كه‏«خليفه اول‏»گفت:

«اقيلونى اقيلونى فلست‏بخيركم (و على فيكم) »و در عبارت ديگر:«ايها الناس انى وليتكم و ست‏بخيركم‏»مرا رها كنيد،با وجود«على امير المؤمنين عليه السلام‏»من بهترين شما نيستم.اى مردم من زمام امور شما را در دست گرفتم،در حالى كه شايسته‏ترين شما نيستم (13)

و خود امير المؤمنين على عليه السلام در خطبه سوم نهج البلاغه كه خطبه‏«شقشقيه‏»نام دارد به اين حقيقت اشاره مى‏فرمايند كه:او در حياتش بظاهر مى‏خواست از خلافت كناره‏گيرى نموده و به من واگذار كند،در حالى كه پس از وفاتش به‏«عمر»وصيت كرد!! (14)

«عمر و عثمان‏»خليفه دوم و سوم اهل سنت نيز،بارها در گرداب مسائل پيچيده اجتماعى و قضايى قرار گرفتند،و از طريق على عليه السلام مشكل آنان حل شد و بترتيب گفتند!

«لو لا على لهلك عمر» (15)
و«لو لا على لهلك عثمان‏» (16)
اگر على عليه السلام نمى‏بود،ما هلاك مى‏شديم.

و بارها مى‏گفتند:خدايا آن روز را نياور كه در برابر معضلات گوناگون،على را نداشته باشيم...
و«معاوية بن ابو سفيان‏»با آن همه شدت عداوتش به امير المؤمنين،چون خبر شهادت آن حضرت را شنيد گفت:

«لقد ذهب الفقه و العلم بموت ابن ابى طالب‏»
علم و دانش و دانايى با مرگ و شهادت على عليه السلام از ميان رفت!! (17)

خلاصه وجود على در زمان خلفا مورد نياز جامعه اسلامى بود،و خود خلفاى اهل سنت مشكلات سياسى و اجتماعى و مذهبى خود را از طريق وى برطرف مى‏ساختند.
نمونه‏اى از قضاوتهاى على در عصر خلفا

پس از رحلت رسول خدا صلى الله عليه و آله مردى را كه شراب خورده بود به نزد«ابو بكر»آوردند، خليفه از وى پرسيد:آيا شراب خورده‏اى؟او جواب داد:بلى.ابو بكر گفت:چرا شراب خورده‏اى،در حالى كه حرام است؟

آن مرد گفت:اگر مى‏دانستم كه شراب حرام است لب به آن نمى‏زدم.در حالى كه جمعيت زيادى اين صحنه را تماشا مى‏كردند،خليفه از حكم مساله عاجز مانده،و دست‏به سوى عمر دراز كرد!

عمر گفت:اين مساله از معضلات است،و چاره‏اش‏«ابو الحسن امير المؤمنين‏»است!ابو بكر خطاب به غلامش گفت:برو على را حاضر كن،ولى عمر گفت:سزاوار نيست على را بياوريم،اجازه دهيد ما به منزل او برويم.

آنان همراه حضرت‏«سلمان‏»به خانه على آمده،و جريان را ابلاغ نمودند،حضرت فرمود چاره كار اين است كه حكم او را در بازار و كوچه بگردانيد،و از«مهاجرين و انصار»جويا شويد،كه آيا كسى حكم تحريم شراب را به وى گفته است؟اگر حكم تحريم به گوش او نرسيده باشد،او را آزاد كنيد.

خليفه به دستور على عليه السلام عمل كرد،چون كسى شهادت نداد،وى را مرخص نمودند،بدون اين كه بر وى‏«حد»بزنند.

سلمان مى‏گويد:من به على عليه السلام گفتم:خوب آنان را ارشاد نمودى،حضرت جواب داد:
خواستم حكم آيه سى و پنج‏سوره‏«يونس‏»را در مورد خود و آنان بار ديگر مورد تاكيد قرار دهم كه مى‏فرمايد:

«آيا كسى كه هدايت‏به حق مى‏كند براى رهبرى شايسته‏تر است؟و يا آن كسى كه هدايت نمى‏شود مگر هدايتش كنند؟شما را چه مى‏شود؟چگونه داورى مى‏كنيد؟ (18)
مادرى كه فرزندش را نفى مى‏كرد!

«عمر بن خطاب‏»در ميان اصحاب خودش نشسته بود،ناگاه جوانى وارد شده،و زبان به شكوه باز كرده و گفت:«مادرم مرا به دنيا آورده،و سپس شير داده و بزرگم كرده است،ولى اكنون مرا از خودش نفى كرده، و به فرزندى نمى‏پذيرد!!»«عمر»مادر آن جوان را احضار كرده و پرسيد:چرا فرزند خويش را از خود رانده،و وى را نمى‏پذيرى؟

زن گفت:اى خليفه!من اصلا اين جوان را نمى‏شناسم،او مى‏خواهد با اين ادعايش مرا مفتضح سازد،من هنوز ازدواج نكرده‏ام،تا فرزندى داشته باشم!و براى اين گفتارش چهار نفر برادران خود،و چهل نفر ديگر از همسايگانش را به عنوان شاهد مدعايش براى خليفه معرفى كرد،و آنان نيز گفتار وى را تصديق كردند!!

«عمر»در اين قضيه مبهوت و حيران مانده،و مانند هميشه كه در مشكلاتش به‏«امير المؤمنين على عليه السلام‏»مراجعه مى‏كرد،اين بار نيز اين قضيه و داورى را به حضرت محول ساخت،و براى احقاق حق و روشن شدن قضيه دست نياز به دامن آن حضرت دراز كرد.

على عليه السلام زن را احضار كرد،و از او خواست اگر براى گفتار خود شهودى دارد حاضر كند،زن نيز همان چهل نفر همسايه‏هايش را معرفى كرد،و آنان قسم ياد كردند كه:زن راست مى‏گويد،و او هنوز شوهر نكرده است!!

امير المؤمنين عليه السلام فرمودند:امروز من در ميان شما آن چنان داورى مى‏كنم،كه از سوى عرش خدا مورد رضايت و تاييد قرار گيرد،قضاوتى كه علمش به خدا و پيامبر و منبع‏«وحى‏»مربوط است.

على خطاب به زن فرمودند:آيا تو جز خودت وكيل و ولى دارى؟
زن اين چهار نفر برادران من هستند،و من تابع نظارت آنان مى‏باشم.
على عليه السلام خطاب به آن برادران فرمود:آيا مرا در مورد خود و اين خواهرتان وكيل مى‏كنيد؟
برادران زن:شما هر چه دستور بدهيد مورد قبول ما است.
على عليه السلام:من خدا و اين جمعيت‏حاضر را شاهد مى‏گيرم،كه اين خانم را به اين جوان تزويج نمودم،و«مهريه‏»آنان را به مبلغ چهار صد درهم،از اموال شخصى خودم پذيرفتم،اينك يا«قنبر»!هر چه زودتر پول‏ها را آماده كن.

قنبر پول‏ها را فراهم نمود،مولاى متقيان آن‏ها را در اختيار آن جوان قرار داد،و خطاب به وى فرمود: اى جوان!پول‏ها را در اختيار اين زن قرار ده،و دستش را بگير،و هر چه زودتر عروسى را آغاز كن!جوان به دستور«امير المؤمنين‏»دست آن زن را گرفت،تا به سوى‏«حجله‏»حركتش دهد،ناگاه وجدان زن بيدار گشت،و فريادى برآورد:

«النار،النار،يابن عم محمد!تريد ان تزوجنى من ولدى؟!هذا و الله ولدى...»

آتش،آتش،اى پسر عموى رسول خدا!آيا مى‏خواهى مرا با فرزندم زن و شوهر كنى؟!سوگند به خدا كه اين جوان فرزند من است،برادرانم مرا با يك فرد بى‏شخصيت تزويج نمودند،و سپس اين فرزند محصول همان ازدواج است،آنان مرا تحريك كردند كه دست‏به اين كار زده و فرزندم را انكار كنم، سوگند به خدا كه اين پسر فرزند من مى‏باشد!!!

در حالى كه همه حاضران و«عمر»مات و مبهوت مانده بودند،امير المؤمنين از راه بيدار كردن وجدان زن،او را سرانجام به حقيقت وادار ساخت،و نشان داد كه على مشكل گشاى عالم هستى،و حتى‏«خلفاى راشدين‏»مى‏باشد. (19)
فرزند سفيد پوست از والدين سياه پوست

حضرت امام صادق عليه السلام مى‏فرمايند:روزى مردى سياه پوست در حالى كه دست زن سياه پوستش را گرفته بود،او را به حضور«خليفه ثانى‏»آورده،و خطاب به خليفه گفت:من و اين همسرم هر دو سياه پوست هستيم،در حالى كه بچه‏اى از وى به دنيا آمده سفيد پوست است!!تكليف ما چيست؟

«عمر»نظرى به اطرافيان افكنده،و از آنان كمك خواست كه چكار كند؟ياران عمر همگى فتوى دادند كه:پدر و مادر هر دو سياه پوست هستند،و فرزندشان سفيد پوست!!بنا بر اين زن را سنگسار كنيد!

خليفه چاره‏اى نداشت كه در اين معضله نيز از امير المؤمنين عليه السلام كمك بگيرد،و لذا به دامن وى متوسل شد،در حالى كه نظر خليفه نيز اعدام و سنگسار كردن زن بود!على عليه السلام از زن و مرد پرسيدند:قضيه شما چگونه است؟آنان موضوع را توضيح دادند.

على خطاب به مرد فرمود:آيا نسبت‏به همسرت سوء ظن دارى؟
مرد:نه اصلا سوء ظنى ندارم‏على عليه السلام:آيا در حال حيض با همسرت نزديكى كرده‏اى؟

مرد:در برخى شب‏ها زن به من مى‏گفت كه‏«حائض‏»است،ولى من خيال مى‏كردم او به جهت‏سردى هوا و زحمت غسل كردن بهانه مى‏آورد،و لذا با وى مقاربت نمودم.

على عليه السلام خطاب به زن نيز فرمود:آيا شوهرت با تو در حال حيض نزديكى كرده است؟
زن:از شوهرم بپرسيد،من از او جلوگيرى مى‏كردم،ولى قبول نكرد...

على عليه السلام:مساله‏اى نيست،اين فرزند،فرزند خود شما است،شما در حال حيض نزديكى كرده،و در آن حال خون حيض بر«نطفه‏»غلبه كرده،و در نتيجه‏«جنين‏»سفيد گرديده است،شما نگران نباشيد، اين بچه در دوران بلوغ بتدريج رنگش تغيير مى‏كند،و مثل خود شما سياه پوست مى‏گردد!!!

قضيه در همين جا فيصله يافت،و مردم حاضر،منتظر«بلوغ‏»آن جوان بودند،و ناگاه جوان در آن دوران به همان صورتى كه مولاى متقيان پيشگويى كرده بودند به سياه پوستى تغيير رنگ داد!و بر عالم انسانيت ثابت كرد كه على هر چه مى‏گويد صحيح مى‏گويد،و قضاوت و داورى او مطابق واقع است (20)
نمونه‏اى از قضاوت‏هاى على (ع) در دوران خلافتش

همانطورى كه اشاره شد،امير المؤمنين على عليه السلام در هر زمان و مكان،خواه عصر پيامبر خدا صلى الله عليه و آله،و يا عصر خلفا و يا دوران خلافتش،پيوسته در مسند قضاوت نشسته،و از اين طريق مسايل پيچيده و نزاع‏هاى اجتماعى را مرتفع مى‏ساخت،و كيفيت داورى آن حضرت به گونه‏اى بود،كه نه تنها مردم حاضر در صحنه را متحير و مبهوت مى‏گذاشت،و همگى لب به تحسين و عظمت آن سرور مى‏گشودند،از نظر تطبيق با واقع نيز،داورى‏اش هميشه مورد تاييد خداوند متعال و رسول گرامى قرار مى‏گرفت.

ما فقط در اين بخش به چند نمونه از صدها قضاوت‏«محير العقول‏»آن حضرت اشاره مى‏نمائيم:
يك داورى بى سابقه!!

نمونه اول:
امام باقر عليه السلام مى‏فرمايند:جوانى در كوفه به حضور امير المؤمنين على عليه السلام رسيده و عرض كرد:پدرم با عده‏اى در حالى كه مال زيادى نيز به همراه داشت،به مسافرت رفت،همراهان وى بر گشتند،ولى از او خبرى نشد!در سؤالى كه از همسفرانش نمودم گفتند:او از دنيا رفت!و چون از اموالش پرسيدم،جواب دادند:او چيزى از خود به جاى نگذاشت!!

من آنان را به پيش‏«شريح قاضى‏»بردم،و لكن نتيجه‏اى نداشت!زيرا آنان با يك‏«قسم‏»خود را نجات داده، و به خانه‏ه اى خود باز گشتند.

على عليه السلام فرمودند:اى جوان!من امروز در ميان آنان حكمى مى‏كنم كه سابقه ندارد،و تا به حال كسى جز حضرت‏«داود»پيامبر شبيه آن را انجام نداده است!

على عليه السلام سپس دستور داد:عده‏اى از پاسداران مخصوص وى حاضر شدند،و متهمين را نيز حاضر كردند.آنگاه متهمين را مورد خطاب قرار داده و فرمودند:خيال مى‏كنيد من از حركات و كارهاى شما اطلاع ندارم؟!اگر چنين فكر كنيد،لازمه‏اش اين است كه من نادان باشم!

هان اى مامورين!اينها را از همديگر جدا كنيد،و سرهايشان را بپوشانيد،و بر سر هر كدام از آنان نگهبانى بگماريد و هر يك را در كنار ستونى از مسجد نگه داريد.

على به منشى خود«عبيد الله بن ابو رافع‏»دستور داد:كاغذ و دوات بياورد،و سؤال و جواب‏ها را دقيقا بنويسد،و به مردم حاضر نيز فرمودند:هرگاه من تكبير گفتم شما نيز تكبير بگوئيد.

على عليه السلام متهم رديف اول را حاضر كرد و سؤالاتى را بدين شرح آغاز نمود:

على عليه السلام:چه روزى شما با پدر اين جوان از خانه‏هايتان خارج شديد؟
متهم:در فلان روز (مثلا شنبه) از خانه‏هايمان خارج شديم.

على عليه السلام:در كدام ماه؟
متهم:در ماه معين (ذى القعده) به مسافرت رفتيم.

على عليه السلام:در كدامين سال؟
متهم:سنه فلان (38 هجرى) على عليه السلام:در كدام محل پدر اين جوان از دنيا رفت؟
متهم:چون به فلان مكان رسيديم،او از دنيا رفت.

على عليه السلام:در منزل چه كسى از دنيا رفت؟
متهم:خانه فلان بن فلان.

على عليه السلام:علت فوت و نوع بيمارى پدر اين جوان چه بود؟
متهم:به فلان بيمارى مبتلا گشت و از دنيا رفت.

على عليه السلام:چند روز مريض بود؟و در چه روزى از دنيا رفت؟و چه كسى او را غسل داد؟
متهم:مثلا يك هفته مريض شد،و روز پنجشنبه از دنيا رفت،و فلان شخص او را غسل داد.

على عليه السلام:چه كسى به او كفن كرد؟و نماز ميت‏خواند؟و تلقين وى به عهده چه كسى بود؟
متهم:مثلا«عبد العلى‏»او را كفن كرد و سپس نماز خواند،و تلقين وى را مراد على به عهده گرفت.

على عليه السلام هر چه مى‏خواست‏سؤال كرد،و سپس تكبير گفت،حضار نيز همگى با صداى بلند تكبير گفتند،و چون متهمين رديف‏هاى بعدى صداى تكبير جمعيت را شنيدند،خيال كردند:رفيق آنان همه چيز را اعتراف كرده است آنگاه نفرات بعدى آماده محاكمه گرديدند و حضرت نفر اول را زندانى كرد.

متهم رديف دوم در اولين فرصت هر چه كرده بودند همه را اعتراف كرد،و گفت:يا امير المؤمنين!من يكى از افرادى بودم كه وى را كشته‏ام،ولى ابتدا من از اين كار كراهت داشتم،اما چه كنم همراهان من مرا به اين كار ترغيب كردند.

و بترتيب متهمين رديف‏هاى بعدى هر يك آمده و اعتراف كردند،و سپس متهم رديف اول را دوباره آوردند او نيز اقرار به قتل كرد،و مولاى متقيان حكم دادگاه را قرائت نموده،و اموال آن مقتول را از آنان گرفت و«قصاص‏»را اجرا كرد... (21)
كيفر بى تفاوت

نمونه دوم:
از حضرت امام صادق عليه السلام نقل شده است كه:در زمان خلافت امير المؤمنين على عليه السلام سه نفر را براى محاكمه و داورى به حضور آن حضرت آوردند،جريان آنها به شرح زير بود:

مردى،مرد ديگرى را تعقيب مى‏كرد،تا او را بكشد،و آن مرد از ترس جانش فرار مى‏كرد،سرانجام شخص ثالثى او را گرفت،و تحويل آن شخص قاتل داد.نفر چهارمى نيز اين صحنه را تماشا مى‏كرد،ولى هيچگونه كمكى در ظاهر به قاتل انجام نداد،سرانجام آن مرد،مرد فرارى را به قتل رسانيد!!

على عليه السلام در مورد كيفر آنان دستور دادند:

نفر اول را كه قاتل بوده،بايد به قتل رسانند،و نفر دوم را كه باعث قتل شده،و فرارى را دستگير كرده و به تحويل قاتل داده است،بايد به‏«حبس ابد»محكوم كرد،تا تمام عمرش را در زندان سپرى كند.و آن شخص ثالثى را كه تماشاگر بوده،و در برابر چشمان او،مرد بى‏گناهى را به قتل رسانيده‏اند،و وى هيچگونه دفاعى نكرده است،بايد چشمان او را از جايش بيرون آورده و نا بينا كرد!!
و بدينسان كيفر بى‏تفاوتى را در برابر ستمگر و ستمديده مشخص ساخت. (22)
شير نوزاد پسر سنگين‏تر است!!

نمونه سوم:
در حديثى از امام باقر عليه السلام مى‏خوانيم كه مى‏فرمايند:در زمان حضرت على دو نفر زن همزمان بچه‏اى را به دنيا آوردند،جنس نوزادها،يكى‏«پسر»و ديگرى‏«دختر»بود.

آن زنى كه دختر زائيده بود،پسر زن ديگر را برداشت،و دختر نوزادش را به جاى وى گذاشت و در نتيجه در ميان آن دو زن مرافعه‏اى پيش آمد،و قرار شد على عليه السلام داورى كند.مولاى متقيان در مسند قضاوت قرار گرفته و زنان را به محاكمه كشانيد،ولى هيچكدام از آنان دست از پسر بر نداشتند.و حضرت دستور داد:شير مادران آن دو بچه را وزن كردند،او را كه شيرش سنگينتر بود،پسر را به وى واگذار كرد!! (23)

نظير اين جريان در مورد دو نفر كنيز پيش آمد،كه در زمان عمر اتفاق افتاد،و او از قضاوت باز ماند،و سرانجام امير المؤمنين على عليه السلام قضاوت آن دو را به عهده گرفت،و براى رفع مخاصمه دستور دادند:اره‏اى بياورند،زنان گفتند:اره را چكار داريد؟فرمودند:مى‏خواهم بچه را دو نيم كنم،و بهر كدام نصف او را بدهم!!

آن زنى كه در واقع مادر بچه بود گفت:بچه مال آن زن ديگرى است من از ادعايم صرفنظر كردم.

على عليه السلام فرمودند:بچه مربوط به همين زن است،كه دلش به حال او مى‏سوزد،و لذا بچه را به آن زن تحويل داد. (24)

پى‏نوشتها:
1) در كتاب‏هاى فقهى و از جمله تحرير الوسيله باب قضا به اين نكته تصريح كرده‏اند.
2) وسائل الشيد ج 18 ص 52 ح 40،فرائد السمطين ج 1 ص 98 ح 67،كنز العمال ج 11 ص 600 ش 32890،الغدير ج 6 ص 61 با استفاده از 143 مدرك اهل سنت،بحار ج 37 ص 109 ح 2
3) وسائل الشيعة ج 18 ص 51 و 52 ح 40
4) مناقب خوارزمى ص 50،فتح البارى ج 8 ص 136،ابن ابى الحديد ج 7 ص 219،ج 1 ص 18 با مختصر تفاوتى،الغدير ج 3 ص 96 از چندين منبع معتبر ديگر اهل سنت و ج 7 ص 183
5) الغدير ج 2 ص 44،فرائد السمطين ج 1 ص 97 ش 66 با مختصر تفاوتى،مناقب خوارزمى ص 49، الكفاية للگنجى الشافعى ص 190
6) شرح ابن ابى الحديد ج 20 ص 283 ش 242
7) در آغاز اين فصل به اين نكته اشاره نموده،و گفتيم كه مرحوم‏«علامه امينى‏»از 143 مدرك و منبع معتبر آن را نقل نموده است الغدير 6 ص 61 به بعد
8) شرح نهج البلاغه ج 1 ص 18
9) شرح نهج البلاغه ابن ابى الحديد ج 1 ص 18 و ج 7 ص 220
10) فروع كافى ج 7 ص 352 و 353 ح 8
11) روضة المتقين ج 6 ص 253 تا ص 258،و بحار الانوار ج 40 ص 223 با تفاوتى
12) كافى ج 7 ص 352 ح 6 و 7
13) تاريخ طبرى ج 2 ص 450،ابن ابى الحديد ج 1 ص 169،ج 6 ص 20،ج 17 ص 158،الغدير ج 7 ص 178
14) فينا عجبا بينا هو يستقيلها فى حياته،اذ عقدها لآخر بعد وفاته!!
15) فرائد السمطين ج 1 ص 344 ش 266،شرح ابن ابى الحديد ج 1 ص 18،مناقب خوارزمى ص 48، الغدير ج 3 ص 97
16) الغدير ج 8 ص 214
17) الغدير ج 2 ص 45،و ج 3 ص 98
18) فروع كافى ج 7 ص 249 ح 4
متن آيه:افمن يهدى الى الحق احق ان يتبع امن لا يهدى الا ان يهدى فما لكم كيف تحكمون
19) وسائل الشيعه ج 18 ص 206 و 207 ح 2
20) كافى ج 5 ص 566 و 567 ح 46
21) وسائل الشيعه ج 18 ص 204 ح 1
22) فروع كافى ج 7 ص 288 ح 4،وسائل الشيعه ج 19 ص 35 ح 3
23) شرح من لا يحضره الفقيه ج 6 ص 6،وسائل الشيعه ج 18 ص 210 ح 6
24) وسائل الشيعه ج 18 ص 212 ح 11

آفتاب ولايت ص 137
على اكبر بابازاده 
محور: تلاش مضاعف در بهره گیری از علم علوی


 نگاشته شده توسط قاسمعلی جمالی در جمعه 24 اردیبهشت 1389  ساعت 9:23 AM
نظرات 0 | لینک مطلب




  • تعداد صفحات :2
  •    
  • 1  
  • 2  

POWERED BY RASEKHOON.NET