
اي خواجه كه واجب الوجودي
آن دم كه كسي نبود بودي
گفتي كه به ناله مستمندي
بر گريه ي عاشقان بخندي
خرسندي تو به زاري ماست
چشم تو به اشك جاري ماست
اي اول و آخر زمانه
اي ظاهر غايب از ميانه
خود مي داني كه هرچه هستيم
در دايره از مي تو مستيم
تا از نفست وجود داريم
سر بر خاك سجود داريم
ما را ازلي محمدي كن
سر خوش ز شراب احمدي كن
هر چند دهان بسته داريم

