رزمندگان ايران، به پيش!
گرچه مىبافند بهر شيرها زنجيرها
بگسلند آخر همه زنجيرها را شيرها
اين دليران نكو با بد چه جنگى مىكنند
همچو جنگ شيرها با تيرو و با شمشيرها
تيرهاشان باد يارب، كارى و دشمن فكن
سينههاشان ايمن از آسيب تيغ و تيرها
چهرهشان پيش از شهادت ديدهام، هم بعد از آن
بود خشمآلود و آنگه راحت آن تصويرها
ديگر اكنون از جوانيمان خجالت مىكشيم
گرچه چندان بد نبودستيم ما هم، پيرها
اين شهيدان نامشان تا جاودان پاينده است
زيرها بس گر زبر گردد، زبرها زيرها
نامشان چون تاج فخرى بر سر اين كشور است
خامهى زرين نويسد اين به خط ميرها
خيره سازد چشم گردون را فروغ فخرشان
مىگذارد بر زمين زنده هم تأثيرها
اى دليران وطن، با «زنده باد ايران»، به پيش!
شور ايمانتان فزونتر باد و زور از شيرها
گرچه من مزدشتيم، اما به زندان نيز هم
مىگرفتم وجد و حال از شور اين تكبيرها
عنترك صدام را با دارو دستهى بزدلش
بر فراز دار رقصانيم، با زنجيرها
روستا و شهر و باغ و خانه ويران مىكنند
روبهان، وانگه گريزند از نبرد شيرها
سنگدل شيرند و تضعيف جوانان كارشان
ريشهشان از خاك بركن، يارب از آن زيرها
خاك خود را پس بگيريد، اى دليران وطن
از جهانخواران غرب و شرق و اين اكبيرها
اين دغل دونان دشمن را برانيد از وطن
با قوىتر رزمها و برترينها تدبيرها
ملك خوزستان و ديگر جاىها گر شد خراب
باز آبادان شود، با بهترين تعميرها
اى جوانان، فتح فرجامين بود آن شما
من خورم سوگند بر پيغمبران و پيرها
اين شهيدان، زخميان را بيند آيا آسمان؟
كر شود گوش زمين از صيحهى آژيرها
غم مخور «اميد» بىشك بگسلد آخر زهم
گرچه مىبافند بهر شيرها زنجيرها
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:30 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
حلاليت خواستن از مادر
بیاد شهيد يوسف جعفر قلى
حلاليت خواستن از مادر
هنگامى كه براى آخرين بار عازم جبهه بود، او را از زير قرآن رد كرديم. وقتى سوار اتوبوس مىشد خيلى به من نگاه مىكرد. من متعجب شدم؛ زيرا نگاه كردنش با دفعات قبل خيلى فرق داشت. از او پرسيدم: «چيزى شده است؟». گفت: «نه مادر! من فقط براى شما زحمت داشتهام، مرا حلال كنيد».
وقتى سوار اتوبوس شد، براى اولين بار از روى صندلى بلند شد، از شيشه به ما نگاه كرد و برايمان دست تكان داد و رفت. چهل روز پس از آن، خبر مفقودالاثر شدنش را به ما دادند .
(مجلهى خانواده، ش 183، 15 / 1 / 79، ص 15)
راوى: مادر شهيد
آخرين زيارت امام رضا علیه السلام
آخرين بارى كه از جبهه آمد به من گفت: «مىخواهم شما را به مشهد مقدس ببرم». و با هم به زيارت مرقد مطهر امام رضا عليهالسلام رفتيم. در حرم گفتم: «چشم من درد مىكند، يك زيارت نامه به جاى من بخوان». او گفت: «اگر ده بار هم بخواهى، زيارت نامه مىخوانم؛ اين آخرين بارى است كه من با شما به زيارت امام رضا عليهالسلام مىآيم».
با اين حرف، لرزهاى بر تنم افتاد. دو روز بعد از اين كه از سفر برگشتم عازم جبهه شد و گفت: «مرا حلال كن. اين آخرين بارى است كه مىروم. مىدانم كه شما را خسته كردهام و مىخواهم خداحافظى كنم و به اميد ديدار در جايى كه خدا مىداند» و رفت و ديگر برنگشت .
(مجلهى خانواده، ش 157، 15 / 11 / 77، ص 16)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
اعتقاد عميق به ولايت فقيه
شهيد عليرضا موحد دانش
عمليات والفجر دو، آخر خط دنياى «حاج عليرضا موحد دانش» بود؛ حاج على - كه چند روزى بود به خاطر بعضى دلشكستگىها از فرماندهى تيپ كنارهگيرى كرده بود - در اين عمليات با اصرار همرزمانش به عنوان فرمانده عمليات شركت كرد. چند ساعت قبل از شهادتش به رفيقش حسين گفت: «داش حسين! مىشه ما هم اين دفعه بريم؟ خيلى هوايى شدم». به كاظم رستگار هم گفت: «برادر كاظم! ديگه اين، دفعهى آخره». گفتن همانا و رفتن همانا، رفت كه رفت. گلولهى دوشكا وريد بزرگ پايش را زد و خون گرم و باصفاى او ارتفاعات 2519 را در حاج عمران رنگين كرد.
جنازهى حاجى سه روز بعد يعنى 16 مرداد 62 از ارتفاعات 2519 پايين آورده شد و الآن در قطعهى 24، بالاى سر شهيد «كلاهدوز» و مجاور «شهيد چمران» به خاك سپرده شد. طبق وصيتش، هر كس اصل 110 قانون اساسى - ولايت فقيه - را قبول نداشت، نبايد در تشييع و تدفينش حاضر مىشد. بعد از شهادت او قسمت اعظم خيابان «فرمانيه» را «برادران موحد دانش» نامگذارى كردند. از حاج على، يك دختر به جا مانده كه چند ماه بعد از شهادت بابا به دنيا آمد.
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
دعاى مادر براى شهادت فرزند
بیاد شهيد حاج حسين بصير
يك روز شهيد «حاج حسين بصير» از مادرش خواست به وى اجازه دهد بر سجادهاش دو ركعت نماز حاجت بخواند و مادر نيز پس از پايان نماز، بر دعاى زير لبى كه بر لبان فرزند مىوزد، آمين بگويد.
مادر «حاجى» هم به خيال آن كه فرزندش چون هميشه پيروزى رزمندگان اسلام را از خدا طلب كرده است، با كمال توجه بر دعاى زمزمهوار او آمين گفته بود. نماز و دعا كه به آخر رسيد، حاجى رو به مادرش كرد و گفت: «مادر! مىدانى اين دعايى كه تو آمينش را گفتى براى چه بود؟».
- حتما پيروزى رزمندگان اسلام را از خدا خواستى.
- بله، آن به جاى خودش؛ ولى من از خدا طلب شهادت كردم؛ چون مىدانم كه تو با دعاهايت مانع شهادتم مىشوى. امروز مىخواستم آمينت را هم بر شهادتم بشنوم.
- پسرم! من به خدا از شهادت شما باك ندارم؛ چنان كه برادرت اصغر شهيد شده و هادى هم در جبهه است؛ اما من دوست دارم شما بمانيد و از امام و انقلاب دفاع كنيد.
و چه زود تير دعاى فرزند، شعلهور از چاشنى آمين مادر، به هدف اجابت نشست و حاجى را از فراز قلههاى ماووت در ناپيداى غيب، بر چكاد شهود نشاند! (ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 61)
شهيد حاج حسين بصير، قبل از آغاز هر عمليات، آن چنان به وضع ظاهرى خويش مىرسيد و به اصطلاح سر و روى صورت را صفا مىداد كه گويى از كنگرهى عرش صفيرش زدهاند! مىگفت «عمليات، سعى در صفاى مستى و طواف به دور كعبهى عشق است»، سپس با باور شيرين آخرين نبرد، تمام بصيرتش را در نوك پيكان حمله مىنشاند و در درياى آتش فرو مىرفت و فرا مىآمد.
گاه با حسرتى عظيم به قامت خميدهى افق زل مىزد و آه سوخته از نهاد برمىآورد و چنين شورانگيز با همدلان به نجوا مىنشست: «دوست دارم لباس رزمم كفنم شود و در آن روز بزرگ كه همه در پيشگاه محبوب، سر به زير مىايستند، در قافلهى پر شور شهيدان سربلند، به حرير خون خويش مباهات كنم!»
سرانجام اين آرزوى شيرين او در عمليات كربلاى ده به حقيقت نشست و حاجى نيز بر بلنداى باور ماووت به شهادت ايستاد (همان، ص 62)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
اگر دير آمدم مجروح بودم
بیاد شهيد حميدرضا آقاجانى
شب عمليات كربلاى چهار و ساعتى قبل از حركت از خرمشهر، زمان خداحافظى بچهها رسيد. هر كسى دوستى و يا بهتر بگويم برادر خود را در آغوش گرفته بود و طلب حلاليت مىكرد. همه بىاختيار اشك مىريختند. در گوشهاى ايستاده بودم. حميدرضا آقاجانى مرا كه ديد اشك در چشمانش حلقه زد، يكديگر را در آغوش گرفتيم.
به او گفتم: «حميد! نكند مرا تنها بگذارى و بروى». گفت: «نه» و با لحنى آرام ادامه داد: «ما با هم مىرويم». در عمليات كربلاى پنج، مجروح شدم و او ماند تا عمليات كربلاى ده كه در آن به فوز عظيم شهادت نايل آمد. سه روز بعد از تشييع پيكر مطهر او، نامهاى به دستم رسيد.
قبل از عمليات و در زير نور چراغ قوه نوشته بود: «به تو گفتم: ما با هم مىرويم اما هر چه صبر كردم بيايى، نيامدى، حلالم كن». زمزمه كردم: «اگر دير آمدم مجروح بودم»
(حديث حماسه، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 54)
تقاضاى شفاعت
ساعت 30 / 8 صبح بود كه ديدم شهيد «رضا ميرزايى» به مقر زرهى آمد. اين مقر به عنوان استراحتگاه برادران بدر پنج كيلومترى خط مقدم شلمچه، كانال ماهى بود. پرسيدم: «آقا رضا! اين طرفها؟».
گفت: «احتياج به آب دارم؛ آمدهام حمام بروم».
بعد از اين كه از حمام آمد لباسهايش را شست و خشك كرد و انداخت زير پتو كه خشك شود. بعد گفت: «بچهها! اگر خدا بخواهد ما امشب رفتنى هستيم».
با اعتراض گفتم: «آقا رضا! اين چه حرفى است كه مىزنى! ان شاءالله زنده باشى و خدمت كنى».
گفت: «مىدانم، به من الهام شده است».
رضا يك دستمال قرمز بزرگ يزدى داشت كه لباسهايش را در داخل آن گذاشت. وقتى براى خداحافظى آمد، چهرهاش كاملا نورانى و بشاش بود. ديگر من هم يقين كردم؛ لذا گفتم: «آقا رضا! شفاعت كن!». گفت:
«احتياج به شفاعت دارم». به خط مقدم رفت. سه - چهار ساعت بعد از رفتن، خبر شهادت او رسيد كه گلولهى دشمن بعثى بر پيشانىاش نشسته و به لقاء الله پيوسته است. بسيار مخلص بود. اهل نماز شب و شوخطبع بود و بدنى بسيار قوى و قدرتمند داشت.
(نشريهى 19 دى، ش 143، 5 / 3 / 81، ص 7)
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
پرواز پرندهى كوچك من
بیاد شهيد على خليلى
آخرين بارى كه به ديدار «على» رفتم، روى تخت بيمارستان خوابيده بود. حال و روزش را كه ديدم گريهام گرفت. همين طور كه به سر و رويم مىزدم و اشك مىريختم، به دست و پاى سوختهاش دست مىكشيدم و قربان صدقهاش مىرفتم: «على جان! چه بر سرت آمد؟ تو را به خدا به من بگو! دست و پايت چه شده مادر؟ مادربزرگ به قربانت...».
وقتى هجوم اشك را بر پهناى صورتم و نگرانى مفرطم را ديد، دستهاى باندپيچى شدهاش را با زحمت بلند كرد، لبخند كمرنگى زد و گفت: «مادر بزرگ! اين دستها و اين هم پاهايم؛ ببين! هيچىشان نشده، همه سرجايشان هستند».
و آنگاه كه صداى هقهق گريهام بلند شد، با مهربانى گفت: «مادربزرگ! نگفتم پيش من مىآييد گريه و زارى نكنيد و دلتان را بگذاريد پيش مادر شهيد شريفى»، بعد مكثى كرد و با خنده ادامه داد: «حالا كه اين جور است من هم ديگر مىخواهم شهيد شوم!».
- «الهى مادربزرگ فدايت شود! كاش خدا مرا مىبرد و تو را در اين حال نمىديدم!». بعد شروع كردم به سر و رويش دست كشيدن. قدرى كه آرام گرفتم گفت: «مادربزرگ! ناراحت نباش، دكترها گفتهاند تا پانزده روز ديگر مرخص مىشوم».
از آن روز به بعد، كارم شمردن روزهايى بود كه كند مىگذشت و هر يك، سالى مىنمودند. روز پانزدهم كه فرا رسيد، ديگر دل توى دلم نبود. شوق ديدار در چشمان انتظارم زبانه مىكشيد. اما دريغ و درد كه كبوتر كوچكم، در آبى آسمان شهادت، بال گشوده بود!
(ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 77)
راوى: مادر بزرگ شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
كعبهى معبود
بیاد شهيد نصوحى
عمليات نصر چهار بود. يك روز پيش از اين كه ما به گشت برويم، بين ما صحبت بود كه چند تا از بچهها را قرار است به مكه ببرند. برادر نصوحى خيلى متأثر بود و مىگفت: «افسوس كه نصيب ما نشد برويم!». از آن لحظه كه از رفتن نااميد شد، يادم هست كه اين شعر را مىخواند:
اى قوم به حج رفته، كجاييد؟ كجاييد؟
معبود در اين جاست بياييد بياييد
قبلا كه در كربلاى چهار، سرش تير خورده و بر فرق سرش يك خط افتاده بود، به شوخى به بچهها مىگفت: «هر چند صباحى بايد بياييد سر آقا را ببوسيد! آقا را ديگر نمىبينيد!».
ما فكر كرديم شوخى مىكند. قرار بود به شناسايى بروند. در لحظهى خداحافظى دوباره گفت: «بياييد براى آخرين بار سر آقا را ببوسيد!» و ما هم بوسيديم و خداحافظى كرد. آنان را به خط برديم و بازگشتيم، حدود پنج دقيقه پس از بازگشتن ما خبر آوردند. برادر نصوحى شهيد شده است تركش يكى از خمپارهها به ايشان اصابت كرده و او را به شهادت رسانده بود.
(شوق وصال، محمدعلى مشتاقيان - يدالله جعفرى، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 137)
راوى: سيد جلال موسوى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
رعايت احساسات دوستان
«محمد حسن» در آخرين ديدار به من گفت: «لازم نيست تو براى بدرقه همراه من به محل اعزام بيايى؛ چون بعضى از دوستان همراه ما، مادر ندارند و من دلم نمىخواهد كه آنها تو را در آن جا ببينند و ناراحت شوند».
«محمد عباس» چون قبل از رفتنش به جبهه، من و پدرش از رفتنش ممانعت مىكرديم براى اين كه با من روبهرو نشود بدون اطلاع و خداحافظى، رفت؛ به خاطر اين كه از من خجالت نكشد و از طرفى چون عاشقانه دلش مىخواست به جبهه برود، پس از رسيدن به جبهه برايم تلگراف زد و نوشت: «اگر كسى هست كه به جبهه بيايد بفرستيد و برايم دعا كنيد كه به محمد حسن بپيوندم».
آخرين پسر شهيدم «محمد حسين» هميشه براى دلدارىام مىگفت: «مادر جان! ناراحت من نباش. اصلا نگران من و بچههايم نباش. همان طور كه راجع به برادرانم صبور هستى، راجع به من هم چنين باش. خدا بزرگ است».
او مىگفت: «من مثل برادرانم سعادت نداشتم كه به شهادت برسم»؛ ولى وقتى كه پزشكان به او جواب منفى دادند؛ چون شيميايى شده بود، ديگر كاملا اميدوار شده بود كه به سوى برادرانش پر خواهد كشيد.
محمد حسن در سال شصت در عمليات شكست حصرآبادان بر اثر سوختگى به شهادت رسيد؛ محمد عباس در عمليات خيبر در سال 63 بر اثر تركش خمپاره به شهادت رسيد؛ محمد حسين در سال 64 در عمليات والفجر هشت بر اثر بمباران شيميايى از ناحيهى ريه به شدت آسيب ديد و پس از دو سال به شهادت رسيد.
(مجلهى خانواده، ش 77، 1 / 6 / 74، ص 18)
راوى: مادر شهيدان
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
شهادت در حال سجدهى شكر
صبح دومين روز عمليات والفجر هشت بود. دشمن پاتك كرد و آتش تهيهى سنگينى روى سر ما ريخت. در كنار برادر «افيونى» پشت خاكريز جادهى فاو - البحار بوديم. برادر افيونى هر دو يا سه موشك آر.پى. جى كه شليك مىكرد، يك سجدهى شكر به جا مىآورد. نزديك رفتم و به او گفتم: «بابا چه خبر است؟ شهيد شدن كه ديگر اين قدر استغاثه و عجز و ناله نمىخواهد!».
گفت: «نه، موضوع شهيد شدن من نيست، بچهها اين گونه مقاومت مىكنند و جواب آنانى را مىدهند كه آن روزى روى خرابههاى محمديه فرياد مىزدند و گلو چاك مىكردند! خيلى خوشحالم و سجدهى شكر بجا مىآورم و از خدا مىخواهم كه شهيد شوم؛ براى اين كه ديروز نه نفر از رفقايم شهيد شدند». او با اندوه و فغان مىگفت: «اين رسم رفاقت نيست كه شما همه با هم برويد. مگر با من رفيق نبوديد. من هم بايد با شما مىآمدم. اين رسمش نيست و...».
يك بار ديدم كه به سجدهى شكر رفت؛ ولى مثل سجدههاى قبل كه ده يا پانزده ثانيه طول مىكشيد و برمىخاست نبود، ديگر بلند نشد؛ فكر كردم دارد ذكر مىگويد. حدود چهار - پنج دقيقه گذشت، پيش رفتم، بلندش كردم، ديدم صورتش غرق در خون است و روح از پيكر چاكچاك او مفارقت نموده است.
(شوق وصال، محمدعلى مشتاقيان - يدالله جعفرى، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 100)
راوى: قديرعلى صرامى
لحظات سنگين وداع
نماز مغرب و عشاء را به امامت برادر «نقيان» اقامه كرديم. پس از نماز، دعاى توسل برگزار شد. حدود يك ساعت طول كشيد. فضاى سنگر آكنده از عشق و ايمان به خدا و توسل به ائمه بود. حالت معنوى عجيبى در برادران ديده مىشد. دعاى برادر نقيان جلب نظر مىكرد و با شبهاى ديگر متفاوت بود.
قرار بود براى شناسايى منطقهى «زيد» به نزديكى مواضع دشمن برويم. سيد اكبر گفت: «بياييد با هم خداحافظى كنيم و حلاليت بطلبيم!».صحنهى عجيبى بود؛ به خصوص وقتى كه سيد اكبر و برادر نقيان همديگر را در آغوش گرفته مىبوسيدند و اشك مىريختند.
به طرف خط مقدم حركت كرديم. از لحظهى حركت، ذكر و توسل بر لبهاى برادر نقيان جارى بود. گشت انجام شد و قرار شد من با برادر نقيان و دو نفر ديگر از بچههاى تخريب به عقب بازگرديم.
در بين راه بوديم كه آتش سنگين دشمن شروع شد. يكى از گلولههاى كاتيوشا بين برادر تخريبچى و برادر نقيان به زمين خورد. وقتى بالاى سر او رفتيم، هنوز زنده بود ولى موج انفجار چنان بدنش را در هم پيچيده بود كه گويى تمام استخوانهايش نرم شده بود! به طرف برادران دويدم و گفتم:
«به سيد بگوييد نقيان شهيد شد!».سيد اكبر آمد. وقتى مىخواست بدن مجروح نقيان را به دوش بگيرد و به عقب ببرد، نتوانست؛ چون بدن او خيلى ضربه خورده بود. طاقت نياورد و اشك چشمهايش را گرفت. او را در يك پتو گذاشتيم و به عقب آورديم. روحش شاد و راهش پررهرو باد!
(شوق وصال، محمدعلى مشتاقيان - يدالله جعفرى، لشكر 14 امام حسين (ع)، زمستان 75، ص 81)
راوى: اسدالله حقيقى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
اشتياق وافر به امام رضا عليهالسلام
از خصوصيات شهيد «محمد» اين بود كه بعد از هر عمليات، نذر مىكرد و به پابوس حضرت ثامن الحجج عليهالسلام به مشهد مىرفت. حدود سه ماه قبل از عمليات بدر بود كه به مادرش گفت: «بعد از اين عمليات مىآيم و شما را به پابوس آقا امام رضا عليهالسلام مىبرم»؛ اما روح عرشى او در عمليات بدر به آسمان پرواز كرد.
عجيب اين جاست كه جنازهى ايشان به جاى حمل به آمل، اشتباهى به مشهد انتقال داده شد و بعد از تشييع و طواف به دور ضريح مطهر امام رضا عليهالسلام مسؤولين متوجه شدند كه اين شهيد متعلق به آنها نيست؛ لذا جنازهى ايشان را به آمل منتقل كردند. گويا امام رضا عليهالسلام ايشان را مانند دفعات قبل، طلبيده بود و خدا خواست بدن ايشان به دنبال روح آسمانىاش به خدمت حضرت ثامن الحجج امام رضا عليهالسلام برسد .
(نشريهى يالثارات، ش 84، 18 / 4 / 79، ص 11)
راوى: پدر شهيد
چهرهى نورانى و موج شهادت (شهيد مصطفى مرادى)
برادرش از خاطرات آن دوران مىگويد: «مصطفى يك روز از شهرستان خاش جهت مرخصى به منزل آمد. نوار كاستى همراهش آورد و آن را براى خانواده پخش كرد. ابتدا نوار با موزيك نينوا آغاز شد، سپس خود مصطفى با صداى خوش، زندگى نامهاش را قراءت كرد. وقتى مادرم اين زندگى نامه را شنيد، خيلى ناراحت شد و علت را از مصطفى سؤال كرد. او گفت: «بچهها به من گفتند تو فردا شهيد مىشوى، به خاطر همين دوست داريم زندگىنامهات را به صداى خودت به يادگار داشته باشيم و به حق، چهرهى نورانى مصطفى حاكى از شهادت او بود».
سردار «مرادى» بعد از پايان مأموريتش در شهرستان خاش، بار ديگر حضور خود را در مناطق عملياتى واجب دانست؛ لذا به سوى جبههها شتافت و بعد از مدتى به علت رشادت و لياقتى كه از خود نشان داده بود، به فرماندهى گردان محرم لشكر روحالله (كميتهى انقلاب اسلامى) منصوب شد و بعد از مجاهدت و پيكار در جزيرهى «بوارين» با همين مسؤوليت به شهادت رسيد .
(نشريهى يالثارات، ش 84، 18 / 4 / 79، ص 11)
راوى: برادر شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
عمار؛ يادگار پدر
شهيد ماشاءالله ابراهيمى
با حفظ سمت جانشينى گردان، فرماندهى گروهان «ياسر» را هم به عهده گرفت. من نيز به عنوان معاون، در كنارش بودم. عمليات انجام شد. صبح روز دوم عمليات، پشت خاكريزى در منطقهى عملياتى مستقر شديم و آمادهى حركت به طرف منطقه بوديم. ساعت تقريبا ده صبح بود كه فرمانده گردان، همراه فرماندهان گروهان، براى توجيه و شناسايى، عازم بودند. ماشاءالله ابراهيمى در حال وضو گرفتن بود. او هميشه سعى مىكرد با وضو باشد. در كنارش ايستادم و سفارشهايى در مورد گروهان به من كرد و گفت: «فلانى! ديگر مرا نخواهى ديد، مواظب بچهها باش!».
گفتم: «شوخى نكن! ان شاءالله باز مىگردى و خودت گروهان را هدايت خواهى كرد!»؛ ولى ماشاءالله با حالتى جدى - كه هميشه در رخسارش نمايان بود - حرفش را تكرار كرد.
منتظر او بودند. موقع خداحافظى بود. همديگر را در آغوش گرفتيم. شايد آخرين خداحافظى باشد. او را بوسيدم و بوييدم. اشك در چشمانم حلقه زده بود. وقتى كه مىخواست سوار شود، با لبخند مليحى گفت: «بهشت كارى ندارى!». ساعتى بعد خبر رسيد كه ماشاءالله ابراهيمى؛ آن هميشه طاهر، هنگام شناسايى در منطقهى عملياتى شلمچه به آرزوى خود، «شهادت» رسيده است.
او كه فرزندى در راه داشت، دلش مىخواست اگر فرزندش پسر باشد، نام او را «عمار» بگذارد. بعدها متوجه شدم همان روزى كه او به شهادت رسيده، فرزندش نيز به دنيا آمده، نام او را «عمار» گذاشتند.
(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 35)
راوى: مرتضى جمشيديان
حفظ و رعايت احكام شريعت
ماه مبارك رمضان بود. زمان مرخصى نيروهاى گردان رسيده بود. بچهها همه مرخصى رفتند؛ اما او بيشترين مرخصى را تقاضا كرد. از او پرسيدم: «آقا تقى! (شهيد تقى على جانى در هورالهويزه به شهادت رسيد) اين همه مرخصى را براى چه مىخواهى؟». گفت: «راستش مىخواهم بنايى كنم؛ آخر هنوز كار ساختن خانهام به پايان نرسيده است».
زمان بازگشتن نيروها شد و گردان عازم خط پدافندى جادهى «خندق» بود. با تعجب ديدم كه او با وجود تمام نشدن مرخصى، بازگشته است. از او پرسيدم: «مگر قرار نبود بنايى كنى؟ پس چرا زود برگشتى؟» در جواب گفت: «براى بنا و كارگران، روزه دارى و كاركردن با هم، ايجاد مشكل مىكرد و كاركردن مانع از انجام فريضهى روزهى آنان مىشد؛ چون نمىخواستم كسانى خانهام را بسازند كه واجبشان ترك شده، بازگشتم تا در فرصتى ديگر به تكميل خانه بپردازم».
همراه گردان وارد خط شد. شبها ديروقت به سنگرها و محل پشتيبانى سركشى مىكرد. آن شب بر خلاف هميشه پس از اقامهى نماز مغرب و عشاء و صرف شام، راه افتاد. پرسيدم: «امشب زود مىروى؟» گفت:«امشب با شبهاى ديگر فرق دارد!».
وارد پشتيبانى شد و در سنگر قرار گرفت. گلولهاى نزديك يكى از سنگرها به زمين خورد. از سنگر خارج شد تا نگهبان را پيدا كند؛ اما خمپارهاى ديگر او را در خونش غلتاند و به ديدار يار شتافت!
(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 138)
راوى: مرتضى جمشيديان
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
رؤياى صادقه (شهيد محمد رضا كريمى)
بيست روز قبل از شهادتش به مرخصى آمده بود. به اتفاق هم بيرون رفتيم. در حالى كه قدم مىزديم به من گفت: «پدر! مىخواهم مطلبى را به شما بگويم ولى خجالت مىكشم».
به او اطمينان دادم كه حرفش را خيلى راحت بزند. پسرم گفت: «پدر! همان طور كه مىدانيد تمام كسانى كه شهيد مىشوند داراى پدر و مادر هستند».
گفتم: «خوب! بله». در ادامهى حرفش گفت: «اگر روزى به شما خبر بدهند كه من شهيد شدهام چه مىگويى؟». گفتم: «مثل تمام مردم».
سپس گفت: «من خوابى ديدهام و مطمئن هستم كه به زودى به شهادت خواهم رسيد. فرشى را كه برايم خريدهايد به مسجد جمكران قم ببريد و وقف آن جا كنيد. لباسهايم را - كه نو است و براى دامادىام دوختهايد - به هر كسى كه مايل هستيد بدهيد و پس از شهادتم خرج چندانى نكنيد».
در نهايت، در ارديبهشت ماه سال 63 در منطقهى پنجوين عراق بر اثر تركش خمپاره از ناحيهى پيشانى، به شهادت رسيد .
(مجلهى خانواده، ش 67، 20 / 12 / 80، ص 18)
راوى: پدر شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
عهد و پيمان مقدس
شهيد «سعيد درفشان» و شهيد «سيد محمدرضا حسن زاده»، عشق و الفت عجيبى نسبت به يكديگر داشتند. اين دو از كودكى با هم بزرگ شده و دبستان، راهنمايى و دبيرستان را با هم پشت سر نهاده بودند.
«سعيد» فرمانده گردان بود و مسؤوليت خط را داشت. در شب «عمليات بستان» اين دو، ساعتها با هم بودند. ديگر خدا مىداند كه چه رازهاى نهفتهاى در چشم و دل يكديگر مىخواندند. در اين شب با هم عهد بسته بودند كه هر كدام زودتر به فيض لقا رسيد، آن ديگرى را در پيشگاه حضرت محبوب، شفاعت كند.
اتفاقا «سيد محمد رضا» را به اردوى شهيدان بار دادند و «سعيد» ماند. از اين به بعد، آتش عشق و فراق چنان در وجود سعيد شعلهور شد كه تمام هستىاش را سوزاند و خاكستر كرد.
حالت عجيبى يافته بود. اصلا در اين دنيا نبود. عشق و جنون بر لحظه لحظهى زندگى ابرآلودش سايه انداخته بود... شبى، همهى شهداى مسجد جزايرى اهواز را در خواب مىبيند، به دنيايشان غبطه مىخورد و دست كمك به سويشان دراز مىكند؛ مىگويد: «كدامتان حاضريد دستم را بگيريد؟».
همه سكوت مىكنند. دو نفر قامت مىكشند: «ما!»؛ يكى «سيد فرج سيد نور» بود و ديگرى «سيد محمدرضا!».
بالاخره «سعيد» نيز پس از چهار ماه از كوچ سيد محمدرضا به ديدار او مىشتابد و خود نيز بر جبين آسمان شهادت، جاودانه مىشود!
(ما آن شقايقيم، تقى متقى، مركز فرهنگى سپاه، زمستان 75، ص 86)
راوى: حجةالاسلام صادق كرمانشاهى
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
خاطراتی از آخرین دیدار
بوى شهادت (شهيد عليرضا نورى)
عادت داشت هر وقت به خط مقدم مىرفت، خود را پاك، مطهر و معطر كند. محاسن و موهاى خود را شانه مىزد و لباسهاى خود را مرتب مىكرد. آخرين بارى كه مىخواست به منطقهى عملياتى برود، من مشغول اتو كردن لباسهايش بودم. يك لحظه متوجه شدم عليرضا بوى عطر خاصى مىدهد. گفتم: «رضا! چرا لباسهايت اين قدر خوش عطر است؟»، گفت: «بوى شهادت مىدهد».
پس از آن، با بچهها خداحافظى كرد و عكس يادگارى گرفت و به منطقهى عملياتى رفت.
(مجلهى خانواده، ش 137، 15 / 1 / 77، ص 16)
راوى: همسر شهيد
بوسيدن رخسار فرزند (شهيد اصغر آقايارى)
هنگامى كه شهيد «اصغر آقايارى» براى آخرين بار عازم جبهه بود، پدر همسرم به رحمت خدا رفته بود. ما در خانه ميهمان داشتيم. من به او گفتم: «در اين چند روز در خانه باش و به جبهه نرو»، اما او قبول نكرد و همان روز راهى جبهه شد. هنگام خداحافظى به من مىگفت: «مادر! صورت مرا ببوس كه اگر اين كار را نكنى بعدا پشيمان مىشوى».
در آن هنگام، فرزند او خردسال بود و من به او گفتم: «طورى برو كه فرزندت تو را نبيند تا بهانهگيرى و گريه كند»؛ اما او نپذيرفت و پسرش را در آغوش گرفت، صورت او را بوسيد و رفت .
(مجلهى خانواده، ش 180، 15 / 11 / 78، ص 15)
راوى: مادر شهيد
آخرين سفارشها (شهيد محمد ناصر اشترى)
مدتى قبل از شهادتش مرا خبر كرد كه آقاجان! بيا منطقه كارتان دارم. من هم رفتم دزفول. آن جا نبود رفته بود جزيره. همرزمش «شهيد احدى» تلفن زد به او كه بيا پدرت آمده. محمد ناصر تلفنى گفت: «كه پدر! اين جا اوضاع بحرانى است؛ شما چند روز صبر كنيد تا من بيايم».
چند روزى ماندم. يك شب موقع خواب ديدم يك نفر دستش را روى صورتم مىكشد. چشم باز كردم و ديدم ناصر است. خواستم بلند شوم، گفت: «بخواب، من هم چند روز است كه نخوابيدهام و خستهام». موقع اذان صبح بيدار شديم. گفت: «برويم با بسيجىها نماز جماعت بخوانيم». وارد چادر شديم گفت: «آقاجان! من هميشه دوست دارم كنار ستون چادر، نماز بخوانم». و كنار ستون نشست بعد از نماز رفتم و ديدم سرش را به ستون چادر تكيه داده، دستهايش را بالا برده و با يك حالت خاصى دارد با خدا درد دل مىكند. به رويش نياوردم و منتظر شدم تا دعايش تمام شد و آمد. بعد گفت: «برويم اين اطراف تا آفتاب طلوع كند گشتى بزنيم». رفتيم كنار ارتفاعات دزفول. همين طور كه قدم مىزديم گفت:
«آقاجان! من از شما خواستم به منطقه بياييد تا سفارش كنم از بابت من ناراحت نباشيد. به مادرم هم وقتى مرخصى بودم گفتم از بابت من اصلا نگران نباشيد. من با خداوند عهد و پيمانى بستهام و به نظرم اين روزها لحظههاى آخر من است. هيچ ناراحت نباشيد. فقط با خانوادهى شهدا خوشرفتارى كنيد و از آنها غافل نشويد. شما هم كارهايتان را در پشت جبهه انجام بدهيد و احساس كنيد كه در حال خدمت در خود جبهه هستيد. من بايد بروم و يك دوش بگيرم و بروم به جزيره».
همان وقت فهميدم كه محمد ناصر، ديگر برنخواهد گشت. اين آخرين صحبت ما بود .
راوى: پدر شهيد
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 مهر 1393 ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
رسيدن به شهادت با مناجات شعبانيه
چند روزى مىشد آقا «مهدى جمشيدى» را - كه از طلاب مهذب و بااخلاق حوزهى علميه بود - ناراحت مىديدم. روزى او را صدا زدم و به كنارى كشيدم. گفتم: «آقا مهدى! ناراحت به نظر مىرسى؟ اگر دلت براى رفقاى شهيدت تنگ شده و دوست دارى شهيد شوى، برو مناجات شعبانيه را بخوان. قبل از تو هم بعضى از بچهها اين مناجات را خواندند و به درجهى رفيع شهادت رسيدند...».
با اين مژده بود كه لبخند زيبايى بر لبانش نشست و تبسمى كرد. از آن روز به بعد آقا مهدى را با كتاب مفاتيح مىديدم كه به گوشهاى مىرفت و اين مناجات را با آن حال خوشى كه داشت مىخواند تا شايد گمشدهاش را - كه همانا شهادت بود - پيدا كند و در آغوش كشد. گاهى هم توفيق مىيافتم با او اين مناجات را مىخواندم تا اين كه در عمليات كربلاى پنج، آقا مهدى را با پيكر خونآلودى در سنگر ديدم. لحظاتى را در آن جا نشستم و به حال او غبطه خوردم. از سنگر كه بيرون رفتم، ده ثانيه بعد در همان جايى كه نشسته بودم برادر رضايى هم - كه اهل مناجات شعبانيه بود - به فيض شهادت نايل آمد.
با ديدن اين دو منظره، به حال زار گريستم و گفتم: «امان از دل غافل!».
(با ياران سپيده، محمد خامهيار، لشكر 17 على بن ابيطالب (ع)، تابستان 1375، ص 43)
ادامه مطلب












