مردان شب ستيز

مردان حق نگر به مى ناب رو كنند

در هر قنوت ، لاله‏ى دستان سبو كنند

 

ياقوت اشك ديده بريزند تا سحر

وقتى كه بر كرامت سجاده رو كنند

 

روزى به شام نايد اگر زان ميان دمى‏

با دشمنان ساحت آئينه خو كنند

 

زر باوران شب زده تا جان به در برند

ويرانه‏ها براى گريز آرزو كنند

 

تا رنگ عشق جلوه دهد بر رخ شفق‏

گلبرگ جامه ، سرخ به خون گلو كنند

 

يكرنگ‏تر ز پاكى آئينه مى‏شوند

وقتى كه دل به اشك سحر شستشو كنند

 

با پاى صدق سالك عشق و وفا شوند

با قطره‏هاى صادق شبنم وضو كنند

 

يك لحظه تا طلوع شقايق سفر كنند

راهى به سوى معبد دل جستجو كنند

 

كاخى اگر به ظلم و جفا گشت متكى‏

ويران به قهر بر سر خيل عدو كنند

 

يا جان خويشتن به بقاى وطن دهند

يا مملو از شرر ، دهن ياوه‏گو كنند

 

اى كاش مردمان سيه پوى قصه‏ساز

اين پند را به گوش دل و جان نكو كنند

 

مردان شب ستيز به خورشيد مى‏رسند

وقتى ز خون خود طلب آبرو كنند


ادامه مطلب