گنجشك بى‏پناه

براى شهيد چمران كه در غروبى سرخ به ديدار دوست شتافت


مردى، اسير ماند در اين فصل زرد و سرخ

شعرى غريب خواند، در اين فصل زرد و سرخ

افسوس، با تمام تپش‏هاى عاطفه

غم، ريشه‏ها دواند در اين فصل زرد و سرخ

يك روز، شكوه كرد، به پا خاست ، زخم خورد

از سينه خون فشاند در اين فصل زرد و سرخ

گنجشك بى‏پناه دلش را تگرگ اشك

از شاخه‏ها پراند در اين فصل زرد و سرخ

آن مرد ، تا سكوت عميق غروب رفت

ديگر كسى نماند ، در اين فصل زرد و سرخ

آرى، غروب ، واژه‏ى داغ گلوله را

بر قلب او نشاند در اين فصل زرد و سرخ


ادامه مطلب