همسفر با بوى گل‏ها

همسفر با بوى گل‏ها

اى سمند نقره‏يال ماه زيرپايتان‏

وى نگارين مشعل خورشيد چهرآرايتان‏

در پگاه آتش و خون زير گلباران نور

در سپيده دم درخشد برق خنجرهايتان‏

در خلوص خلوت ناب نيايشگاه عشق‏

در تجلى طور نور از طلعت سينايتان‏

چون نماز لاله بر سجاده‏ى سبز نسيم‏

جذبه‏ى نور خدا در جلوه از سيمايتان‏

نبضتان با نبض آهنگ شقايق‏ها شكفت‏

شوق يورش شعله زد از بستر رگهايتان‏

مشعل سبز ولايت طلعت آراى شماست‏

خلعت سرخ شهادت زينت بالايتان‏

همسفر با بوى گل‏ها، همره بال نسيم‏

مينوردد دشت را تكبير شوق افزايتان

 


ادامه مطلب
[ شنبه 7 بهمن 1391  ] [ 10:30 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

کتاب الکترونیکی (جاوا) چشمانی به وسعت آسمان...

مطالب این کتاب تمامی از سایت ها مرتبط و آرشیو بنیاد شهید و امور ایثارگران استان اصفهان تهیه وتنظیم گردیده است ؛ امیدواریم که کار کوچکی برای معرفی هرچه بهتر شهید حاج محمد ابراهیم همت باشد.
 

کتاب الکترونیکی چشمانی به وسعت آسمان...

کتاب توسط مدیریت فرهنگ پایداری کانون فرهنگی ورزشی بسیح مسجد نورباران تهیه و تنظیم گردیده.
فرمت کتاب الکترونیکی "چشمانی به وسعت آسمان...*" جاوا میباشد و بر روی تمامی تلفن های همراهی که جاوا را پشتیبانی میکند قابلیت نصب دارد.





 

ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:43 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

باباجان زودتر دشمنان را بكش و پیش ما بیا

شهید محمد اصغریخواه، فرمانده گردان كمیل لشكر قدس گیلان بود كه در 9 فروردین ماه 1367 در عملیات والفجر 10 به شهادت رسید.

همسرش در خاطراتی كه از این شهید بیان می كند، آورده است: توی صحبت های مقدماتی قبل از ازدواج قول پنج سال زندگی رو بیشتر به من نداده بود. اواخر كه به شش سال رسیده بود به رُخ می كشید و می گفت: « خلف وعده كردم. (كول دار بون آغوز پیداودی) یعنی زیر درختی بی ثمر، گردو پیدا كردی.»

ثمره این ازدواج دوفرزند به نام های «سجاد و سوده» است كه یقیننا در حال حاضر به یك زن و مرد كامل تبدیل شده اند.
حضور پدر در صحنه های نبرد باعث شده بود كه كودكان دلشان برای بابا بیشتر تنگ بشود و برایش نامه بنویسند. این خطوط سطرهای از نامه آقا سجاد به پدرش است كه با دست خط خود آن را نوشته است.

یكی از همرزمان شهید اصغریخواه می گوید:

« برای اولین بار بود كه پسرش براش نامه نوشته بود. با افتخار نامه رو می خوند و به ماها كه مجرد بودیم می گفت: "شما ها چه می دونید متاهل بودن یعنی چی؟ ببینید پسرم برام چی نوشته؟ " او چندین بار نامه رو خوند و گریه كرد.

 * متن نامه سجاد به پدرش:

به نام خدا

خدمت پدر بزرگوارم سلام

امیدوارم كه حالتان خوب باشد. باباجان من و سوده دلمان برایت تنگ شده است. زودتر دشمنان را بكش و پیش ما بیا و ما را بیرون ببر زیرا از وقتی كه شما به جبهه رفتید مامان ما را هیچ جا نبرده. من همیشه به مدرسه و سوده به كودكستان می رود. ما همیشه سفارش شما را به یاد می آوریم. باباجان من به شما قول می دهم كه پسر خوبی و مانند شما دلیر باشم و نمرات خوب بگیرم.

خدانگهدار شما پسرت سجاد

 

متن نامه

ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

قرار نبود توشهید بشی!...

کرمانشاه بودیم. طلبه‌های جوان آمده بودند برای بازدید از جبهه. 30-20 نفری بودند. شب که خوابیده بودیم، دو ـ سه نفر بیدارم کردند و شروع کردند به پرسیدن سوالهای مسخره و الکی. مثلا می‌گفتند: «آبی چه رنگیه؟»

عصبی شده بودم. گفتند: «بابا بی خیال، تو که بیدار شدی، حرص نخور بیا بریم یکی دیگه رو بیدار کنیم»

دیدم بد هم نمی‌گویند! خلاصه همینطوری سی نفر را بیدار کردیم! حالا نصفه شبی جماعتی بیدار شده ایم و همه مان دنبال شلوغ کاری هستیم. قرار شد یک نفر خودش را به مردن بزند و بقیه در محوطه قرارگاه تشییعش کنند!

فوری پارچه سفیدی انداختیم روی محمدرضا و قول گرفتیم که تحت هر شرایطی خودش را نگه دارد.

گذاشتیمش روی دوش بچه‌ها و راه افتادیم. گریه و زاری. یکی می‌گفت: «ممد رضا! نامرد! چرا تنها رفتی؟»

یکی می‌گفت: «تو قرار نبود شهید بشی»

دیگری داد می‌زد: «شهیده دیگه چی میگی؟ مگه تو جبهه نمرده؟»

یکی عربده می‌کشید. یکی غش می‌کرد!

در مسیر، بقیه بچه‌ها هم اضافه می‌شدند و چون از قضیه با خبر نبودند واقعا گریه و شیون راه می‌انداختند! گفتیم برویم سمت اتاق طلبه ها! جنازه را بردیم داخل اتاق.

این بندگان خدا كه فكر می‌كردند قضیه جدیه، رفتند وضو گرفتند و نشستند به قرآن خواندن بالای سر میت!!!


در همین بین من به یکی از بچه‌ها گفتم: «برو خودت را روی محمدرضا بینداز و یک نیشگون محکم بگیر.»


رفت گریه کنان پرید روی محمدرضا و گفت: «محمدرضا! این قرارمون نبود! منم می‌خوام باهات بیام!»

بعد نیشگونی گرفت که محمدرضا از جا پرید و چنان جیغی کشید که هفت هشت نفر از این طلبه‌ها از حال رفتند!

ما هم قاه قاه می‌خندیدیم. خلاصه آن شب با اینکه تنبیه سختی شدیم ولی حسابی خندیدیم.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

می ‌خواستم به چمران شلیک کنم!

شهادت تاجی است الهی که تنها بر سر انسان‌هایی خاص فرود می‌آید که با آن عجین شده باشند و این بزرگ مردان به واسطه اخلاص خود از زمان و مکان آن عروج الهی باخبرند. مطلبی که در ادامه می‌آید، خاطراتی از شهید مصطفی چمران به روایت همسرش است که از مجموعه «افلاکیان زمین» نقل شده است.

 

 

مصطفی گفت: من فردا شهید می‌ شوم.

خیال کردم شوخی می‌ کند. گفتم: مگر شهادت دست شماست؟ گفت: نه، من از خدا خواستم و می‌دانم خدا به خواست من جواب می‌دهد؛ ولی من می‌ خواهم شما رضایت بدهید. من فردا از اینجا می ‌روم، می‌ خواهم با رضایت کامل تو باشد. و آخر رضایتم را گرفت. من، نمی ‌دانستم چطور شد که رضایت دادم. صبح که مصطفی خواست برود، من مثل همیشه لباس و اسلحه‌ اش را آماده کردم و برای راه، آب سرد به دستش دادم. مصطفی که رفت، من برگشتم داخل. کلید برق را که زدم، چراغ اتاق روشن و یک دفعه خاموش شد.

انگار سوخت. من فکر کردم یعنی امروز دیگر مصطفی شهید می ‌شود؟ این شمع دیگر روشن نمی‌ شود؟ نور نمی ‌دهد؟ تازه داشتم متوجه می ‌شدم چرا این ‌قدر اصرار داشت که امروز ظهر شهید می ‌شود. مصطفی هرگز شوخی نمی‌ کرد. یقین کردم که مصطفی امروز اگر برود، دیگر برنمی‌ گردد.

دویدم و کلت کوچکم را برداشتم. نیتم این بود که مصطفی را بزنم، بزنم به پایش تا نرود. اما دیگر مصطفی رفته بود و من نمی ‌دانستم چکار کنم.

نزدیک ظهر، تلفن زنگ زد و گفتند: دکتر زخمی شده. بعد بچه‌ ها آمدند که ما را به بیمارستان ببرند. من بیمارستان را می‌ شناختم، آنجا کار می ‌کردم. وارد حیاط  که شدیم، من به سمت سردخانه دور زدم. خودم می‌ دانستم مصطفی شهید شده و در سردخانه است؛ زخمی نیست.

به سردخانه رفتم و یادم هست آن لحظه که جسدش را دیدم، گفتم: «اللهم تقبل منا هذا القربان» وقتی دیدم مصطفی در سردخانه خوابیده و آرامش کامل داشت، احساس کردم که پس از آن همه سختی، دارد استراحت می‌ کند.


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

کی با حسین کار داشت؟

یک قناسه چی ایرانی که به زبان عربی مسلط بود اشک عراقی ها را درآورده بود. با سلاح دوربین دار مخصوصش چند ده متری خط عراقی ها کمین کرده بود و شده بود عذاب عراقی ها. چه می کرد؟

بار اول بلند شد و فریاد زد:« ماجد کیه؟» یکی از عراقی ها که اسمش ماجد بود سرش را از پس خاکریز آورد بالا و گفت: « منم!»
ترق!
ماجد کله پا شد و قل خورد آمد پای خاکریز و قبض جناب عزراییل را امضا کرد! دفعه بعد قناسه چی فریاد زد:« یاسر کجایی؟» و یاسر هم به دست بوسی مالک دوزخ شتافت!
چند بار این کار را کرد تا این که به رگ غیرت یکی از عراقی ها به نام جاسم برخورد. فکری کرد و بعد با خوشحالی بشکن زد و سلاح دوربین داری پیدا کرد و پرید رو خاکریز و فریاد زد:« حسین اسم کیه؟» و نشانه رفت. اما چند لحظه ای صبر کرد و خبری نشد. با دلخوری از خاکریز سرخورد پایین. یک هو صدایی از سوی قناسه چی ایرانی بلند شد:« کی با حسین کار داشت؟» جاسم با خوشحالی، هول و ولا کنان رفت بالای خاکریز و گفت:« من!»
ترق!
جاسم با یک خال هندی بین دو ابرو خودش را در آن دنیا دید!


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

13 موذن

آخرین روز سال 72 بود. بچه های تفحص همه به دنبال پیکرهای مطهر شهدا بودند. مدتی بود که در منطقه خیبر (طلائیه) به عنوان خادم الشهدا، انتخاب شدیم. با دل و جان به دنبال پاره های دل این ملت بودیم.
سکوت سراسر طلائیه و جزایر را فرا گرفته بود.
سکوتی که روح را دگرگون می کرد.
قبل از وارد شدن به منطقه تابلویی زیبا نظرمان را جلب کرد:

            با وضو وارد شوید این خاک آغشته به خون شهیدان است

این جمله کلی حرف داشت
همه ایستادیم
نزدیک ظهر بود
بچه ها با آب کمی که همراهشان بود وضو گرفتند
ناگهان صدای دلنشین اذان آن هم به صورت دسته جمعی به گوشمان رسید!
به ساعت نگاه کردم
وقت اذان نبود!
همه این صدا را می شنیدند
هر لحظه بر تعجب ما افزوده میشد
نوای اذان بسیار زیبا و دلنشین بود
این صدا از میان نیزارها می آمد
با بچه ها به سمت صدا حرکت کردیم
این منطقه قبلا محل عبور قایق ها بود
هر چه جلو می رفتیم صدا زیباتر میشد
اما هر چه گشتیم اثری از موذنین نبود!
محدوده صدا مشخص بود لذا به همان سمت رفتیم
ناگهان در میان نیزارها قایقی را دیدیم
لبه آن از گل و لای بیرون زده بود
به سرعت به سمت آن رفتیم
قایق را به سختی از لابه لای نی ها بیرون کشیدیم 
آنچه میدیدیم بسیار عجیب و باورکردنی بود
درون قایق شکسته پر از پیکرهای شهدا بود
آنهای سالهای سال در میان نیزارها قرار داشتند
آنها را یکی یکی خارج کردیم
.
.
.
پیکر مطهر سیزده شهید در داخل قایق بود
عجیب تر اینکه همه آنها شهدای گمنام بودند!


 

عکس

ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

مکاشفه ای که کناریک زاغه مهمات رخ داد

یک بار خاطره ای از جبهه برام تعریف می کرد.  می گفت: کنار یکی از زاغه مهمات ها سخت مشغول بودیم؛ تو جعبه های مخصوص، مهمات می گذاشتیم. گرم کار، یکدفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه، با چادری مشکی! داشت پا به پای ما مهمات می گذاشت توی جعبه ها.

 

با خودم گفتم حتما از این خانم هاییه که میان جبهه.

اصلا حواسم نبود که هیچ زنی را نمی گذارند وارد آن منطقه بشود. به بچه ها نگاه کردم. مشغول کارشان بودند و بی تفاوت می رفتند و می آمدند. انگار آن خانم را نمی دیدند.قضیه عجیب برام سوال شده بود. موضوع عادی به نظر نمی رسید. کنجکاو شدم بفهمم جریان چیست. رفتم نزدیکتر. تا رعایت ادب شده باشد سینه ای صاف کردم و خیلی با احتیاط گفتم: خانم! جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین.

رویش طرف من نبود. به تمام قد ایستاد و فرمود: مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟

یک آن یاد امام حسین(ع) افتادم و اشک توی چشمام حلقه زد.

خدا بهم لطف کرد که سریع موضوع را گرفتم و فهمیدم جریان چیست. بی اختیار شده بودم و نمی دانستم چه بگویم. خانم، همان طور که رویشان آن طرف بود فرمودند: هر کس که یاور ما باشد البته ما هم یاری اش می کنیم.

شهید برونسی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

جلوه ای از مراسم عروسی مصطفای جبهه ها

عقدکنان مصطفی بود.اتاق تو در توی پذیرایی را زنانه کرده بودند و حیاط را برای مردها فرش انداخته
بودند. یک مرتبه صدای بلندی که از کوچه به گوش می رسید،نگاه همه ی حاضران را به طرف در ورودی
خانه برگرداند.
"برای شادی روح آقا داماد  صلوات!"
صدای خنده و صلوات قاطی شد و در فضای کوچه و حیاط خانه پیچید.
 "برای سلامتی شهدای آینده صلوات!"
 مصطفی سر به زیر و خندان در میان همراهانش و دوشادوش شهید حسین خرازی وارد خیاط خانه شد.

 

شهید خرازی و ردانی پور

 "صحیح و سالم بری رو مین و سالم برنگردی، صلوات بفرست!"
 مهمانها هرچه سکه و نقل و شیرینی داشتند ریختند روی سر مصطفی که سرخ  شده بود از خجالت.
 "در راه کربلا بی دست و بی سر ببینمت، صلوات بعدی رو بلندتر ختم کن!"
 و صدای بلند صلوات اطرافیان ....
مصطفی مثل همیشه شلوار نظامی اش را پوشیده و پیراهن ساده ی شیری رنگش را روی آن انداخته بود اما با این تفاوت که آنها را اتو کرده بود.
بیشتر مهمانها از دوستان او بودند، بچه های جبهه یا همدرسان دوران طلبگی که حالامجلس را دست گرفته بودند و به اختیار خود می چرخاندند.
 حاج حسین خطاب به ناصر گفت:" پاشو مجلس را گرم کن! مثلا عقدکنان رفیقمان است."
ناصر در حالیکه با عجله کیکهای داخل دهانش را قورت می داد گفت: چشم فرمانده ! آنگاه پارچ آب را برداشت و سرکشید و بلافاصله بلند شد و وسط مجلس ایستاد، بی مقدمه و با صدایی که فقط خودش معتقد بود که زیباست! شروع به خواندن کرد:
شمع و چراغ روشن کنید
بسیجی ها رو خبر کنید
امشب شبیخون داریم...
ببخشید امشب عروسی داریم...
و دست زد و بقیه هم با او  دم گرفتند و دست زدند :
خمپاره بریزید سرشون
امشب عروسی داریم...
 
احمد گفت: ناصر ببینم کاری می کنی که عروس خانم همین امشب از آقا مصطفی تقاضای طلاق کنه یا نه؟
... سحرگاه در آستانه اذان صبح ، خواهر مصطفی سراسیمه و حیران زده از خواب پرید. بی درنگ به
سوی اتاق مصطفی رفت و در زد.یقین داشت که مصطفی در آن موقع در سجاده ی نماز شب در انتظار
اذان صبح به تلاوت قرآن مشغول است.
مصطفی آرام در را گشود و با چهره ی حیرت زده ی خواهرش مواجه شد که بریده بریده کلماتی بر زبان
می راند: مصطفی... مصطفی!... به خدا قسم حضرت زهرا به همراه سیدی نورانی و بانویی دیگر در
مراسم عروسی ات شرکت کردند. وقتی... وقتی خانم را شناختم عرضه داشتم: خانم جان! فدایتان
شوم! قدم رنجه فرمودید! بر ما منت گذاشتید...اما شما و مراسم عروسی؟! فرمود: به مراسم ازدواج
فرزندم مصطفی آمده ایم... اگر به مراسم او نیاییم  به مراسم که برویم؟... و تعجب زده از خواب پریدم.
 


شهید ردانی پور


یکمرتبه مصطفی روی زمین نشست ، دستهایش را روی زمین گذاشت و شروع کرد های های گریه
کردن... مرتب زیر لب می گفت: فدایشان بشوم! دعوتم را پذیرفتند.
 - کدام دعوت داداشی؟! تورو خدا به من هم بگو.
 - چون خواستم  مراسم عروسی ما مورد رضایت و عنایت امام زمان(عج) قرار گیرد، دعوتنامه ای برای آن حضرت و دعوتنامه ای برای مادر بزرگوارشان حضرت زهرا(س) و عمه پر کرامتشان حضرت معصومه (علیهاالسلام) نوشتم. نامه اول را در چاه عریضه مسجد جمکران انداختم و نامه دوم را در ضریح حضرت معصومه... و اینک معلوم شد منت گذاشته اند و دعوتم را پذیرفته اند...  حال خیالم راحت شد که مجلس ما مورد رضایت مولایمان امام زمان (عج) واقع گشته است.کوچک کردن این پست


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

فضای جالب شب های قدر در جبهه ها

موضوع: مطالب ویژه | نویسنده: labeik ya s.a.kh
 

بسیاری از شهدا، با زبان روزه شهید شدند.
برخی از رزمندگان ، سهمیه ناهارشان را می گرفتند، اما آن را به هم رزم هایشان می دادند و خودشان روزه می گرفتند.
اولین بار که در جبهه رفتم، نزدیک شب قدر بود.
شب قدر که رسید، به اتفاق چندین تن از هم رزم هایم، به محل برگزاری مراسم احیا رفتم.
از مجموع ۳۵۰ نفر افراد گردان، فقط بیست نفر آمده بودند.تعجب کردم.
شب دوم هم همین طور بود. برایم سؤال شده بود که چرا بچه ها برای احیا نیامدند، نکند خبر نداشته باشند.
از محل برگزاری احیا بیرون رفتم. پشت مقر ما صحرایی بود که شیارها و تل زیادی داشت.
به سمت صحرا حرکت کردم، وقتی نزدیک شیارها رسیدم، دیدم در بین هر شیار، رزمنده ای رو به قبله نشسته و قرآن را روی سرش گرفته و زمزمه می کند. چون صدای مراسم احیا از بلند گو پخش می شد، بچه ها صدا را می شنیدند و در تنهایی و تاریکی حفره ها، با خدای خود راز و نیاز می کردند.
بعدها متوجه شدم آن بیست نفر هم که برای مراسم عزاداری و احیا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند.
این اتفاق یک بار دیگر هم افتاد.
بین دزفول و اندیمشک، منطقه ای بود که درخت های پرتقال و اکالیپتوس زیادی داشت، ما اسمش را گذاشته بودیم جنگل. نیروهای بعثی بعد از آنکه پادگان را بمباران کرده بودند. نیروهایشان را در آن جنگل استتار کرده بودند.

آنجا دیگر تپه نداشت، اما بچه ها خودشان حفره هایی کنده بودند و داخل آن می رفتند و در تنهایی عجیبی با خدا راز و نیاز می کردند.

خاطرات شهید رضا صادقی یونسی

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

وصیت

مرا،
ای پروردگار محمد(ص)،
در صراط خدایی‌ات محكم كن تا در تحكیم دین رسول تو زیبایی‌های شهادت را با روحـــــــــم در آغوش كشم.

ای معبود من،
مرا در نزد امام زمان(عج) روسفید كن.

*****
فرازی از وصیت‌نامه
شهید مجید سراجیان قلی‌زاده


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

یک جعبه خرما

سپیده صبح بود که دشمن با صدها تانک و نیروهای تازه نفس شروع به تک کرد. ۴۸ ساعت با دشمن درگیر بودیم تا اینکه نیروهای کمکی که از برادران اصفهانی بودند جایگزین ما شدند. بعد از ۴۸ ساعت درگیری خسته و گرسنه حدود نیمه شب بود که به اردوگاه رسیدیم. بنابراین از غذا و شام وحتی یک تکه نان هم خبری نبود به جز یک جعبه خرما که آن را به معاون فرمانده که از همه ما خسته‌تر بود،دادند.

فرمانده تیپ، برادر «چلوی»‌، شهید شده بود. معاون فرمانده همگی ما را که حدود ۱۴۰ یا ۱۵۰ نفر بودیم به خط کرد و گفت:‌ برادرانی که خیلی گرسنه هستند از این خرما بخورند و آنهایی که می‌توانند، تا فردا صبح تحمل کنند. خدا می‌داند با وجود اینکه بعضی از بچه‌ها هنوز افطار نکرده بودند و تنها از آبی که در قمقمه داشتند خورده بودند ولی جعبه خرما به دست هر کس می‌رسید می‌گفت سیرم، و به نفر بعدی خود می‌داد و آخرین نفر جعبه خرما را دست نخورده به معاون فرمانده داد.

همگی خسته و گرسنه و به یاد دوستان و همسنگران خود که در این عملیات با زبان روزه به کاروان شهدا، مجروحان و اسرا پیوسته بودند دعا و گریه کردیم.

روحشان شاد و یادشان گرامی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات1 ]

روزه داری در گرمای جنگ


 

روزه داری گرمای سوزان خرداد ماه خوزستان و فعالیت‌های زیاد روزانه
 با توجه به اینکه نیروها تحت آموزش نظامی بودن واقعاً طاقت فرسا بود. هر روز صبح بعد از خوردن سحری و اقامه نماز جماعت برنامه صبحگاه و بعد هم آموزش‌های سخت نظامی شروع می‌شد و تا ظهر ادامه داشت. بعد از نماز ظهر بچه‌ها 2 ساعتی می‌رفتند تو چادرهاشون و استراحت می‌کردند گرمای هوا باعث می‌شد داخل چادر شبیه سونا بشه. بچه‌ها یه سطل آب میذاشتن وسط چادر و دراز می کشیدن دورش و چفیه هاشونو تو سطل خیس می کردن و چفیه رو می کشیدن رو بدنشون تا کمی خنک بشن.

اون ماه رمضان با همه‌ی سختیهاش گذشت و حالا فقط حسرت آن روزهای سخت اما با صفا به دلمون مونده!


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

لباس تک سایز

 

شهادت، یك لباس تك‌سایز است
 
صادق به آقا مرتضی گفت: باب شهادت هم دیگر بسته شد
جنگ تمام شده بود
آقای آوینی ولی جواب داد: این‌طور نیست، شهادت یك لباس تك‌سایز است. هر وقت و هر زمان اندازه‌ات را به لباس شهادت رساندی، هر جا كه باشی با شهادت از دنیا می‌روی
...
صادق گنجی را چندماه بعد وهابیون توی لاهورترور كردند. رایزن فرهنگی ایران بود
یك‌سال بعد هم آقا مرتضی رفت
خودشان را اندازه لباس شهادت كرده بودند
.


از لا به لای حرف‌های رضا برجی توی مصاحبه اش با هم‌شهری جوان 271

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

چَمران یعنی…

از هر چیزی که بگذریم از چمران نمی شود گذشت، می خواهم سنّت شکنی کنیم و چمران را طوری دیگری معرفی کنیم، چمران را با یعنی ها معرفی کنیم. چون دیدیم قلم ها از بیان صفات چمران عاجزند. چمران یعنی…

چمران یعنی: چهل و نه سال زندگی با شرافت.
چمران یعنی: شجاعت و عزت.
چمران یعنی: چمران یعنی بالاترین نمره یعنی بیست.
چمران یعنی: پشت پا زدن به دنیا و سه طلاقه کردن دنیا که شبیه پیر زنی زشت و جوزامی است.
چمران یعنی: چمران یعنی فرمانده خاکی یعنی تواضع، فروتنی و متانت و یک دنیا آقایی و بزرگی و بزرگواری.
چمران یعنی: چمران یعنی مالک اشتر یعنی معرفت، یعنی مدیر و مدبر، خلاقیت و نو آوری و ابتکار.
چمران یعنی: هنرمند؛ نقاش، طراح و برنامه ریز و خطاط و ورزشکار.
چمران یعنی: دکترا در رشته فیزیک پلاسما و گداخت هسته ای.
چمران یعنی: شاگرد اول دانشگاه کالیفرنیا و تگزاس.
چمران یعنی: امید پا برهنگان، یعنی افتخار جهان تشیع.
چمران یعنی: نابغه؛یعنی خار چشم دشمن، یعنی حضور در دانشگاه و آزمایشگاه های آمریکا.
چمران یعنی: داشتن روحیه انقلابی.
چمران یعنی: کماندو، یعنی پر کار و خستگی ناپذیر.
چمران یعنی: دنیا گریزی، یعنی نفرت از پشت میز ریاست نشستن.
چمران یعنی: قاطع،عاشق، بنده و دارای اداره فولادین.
چمران یعنی: زندگی میان محرومان و فقیران جنوب لبنان.
چمران یعنی: گذراندن دوران کماندویی سخت در مصر.
چمران یعنی: گریه کردن همراه یتیمان.
چمران یعنی: سال ها خون جگر خوردن از خودی و غیرخودی. از دست دوست و دشمن.
چمران یعنی: مناجات و یک لحظه فراموش نکردن خدا.
چمران یعنی: چمران یعنی بهترین شاگرد مدرسه و دانشگاه.
چمران یعنی: شاگرد اول فوق لیسانس از آمریکا.
چمران یعنی: شاگرد اول دانشگاه توحید و شهادت.
چمران یعنی: معلم سکوت و عارف بی حیاگو.
چمران یعنی: خانه نداشتن در دنیا و مستاجری.
چمران یعنی: داشتن ویلای بهشتی در آخرت.
چمران یعنی: پشت میز ننشین. پشت خاکریز نشین.
چمران یعنی: خانه به دوش بی خانه.
چمران یعنی: مساله ای که در ذهن من بی پاسخ است.
چمران یعنی: نوشتن پایان نامه هفت شهر عشق و قبولی.
چمران یعنی: ادامه تحصیل در بهشت.
چمران یعنی: شاگردی خدا.
چمران یعنی: اگوی نمونه برای تمام فصل ها و نسل ها.
چمران یعنی: نابغه تفنگ به دست.

و دیگر هیچ…


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]