يادگارى ماند و من
يادگارى ماند و من
عاشقان رفتند و چشم اشكبارى ماند و من
از غم بىحاصلىها، كولهبارى ماند و من
واى من ياراى رفتن داشت روزى پاى من
كاروان در كاروان رفتند و بارى ماند و من
بىنهايت بالهاى شوق، بالايى شدند
قامتى گمگشته در حجم غبارى ماند و من
يك بيابان تشنه لب روييد از هرم شهيد
شرح داغ آفتاب بىمزارى ماند و من
در هياهوى اناالحق صد گلو ياهوى سرخ
با سر شوريده در معراج دارى ماند و من
نبض شوراى شقايقها همه عشق است و داغ
داغ بر دل بىشقايق روزگارى ماند و من
تا كدامين دست، بهت انتظارم بشكند
در حصار سينهام، ساعت شمارى ماند و من
اين غزل هم در بهار عشق و احساس و عطش
از عبور سينه سرخان، يادگارى ماند و من
ادامه مطلب
[ سه شنبه 7 آذر 1391 ] [ 10:30 AM ] [ علی بیدرام ]
