دايره نور

رفت آن سان كه نجستم اثرش را حتى

نشنيدم دگر از كس خبرش را حتى

با طلوع فلق از دايره‏ى نور رسيد

محو شد تا كه نبينم سحرش را حتى

گونه‏اش سرخى گلبرگ شقايق را داشت

چهره ننمود ببينم نظرش را حتى

آمد از سويى و از سوى دگر رفت ، ولى

رو به من نيز نگرداند ، سرش را حتى

درد در سينه ، گل خنده به لب‏هايش داشت

ننماياند به كس چشم پرش را حتى

كرد پرواز بدان‏گونه سبكبال، كه باد

در ره خويش نهان كرد پرش را حتى

رفت و بر جاش نهادند، يكى شاخه‏ى گل

برد با خويش دل شعله‏ورش را حتى

نخل سرخى شد و تا اوج شكوفايى رفت

رفت آن‏سان كه نديدم اثرش را حتى

ادامه مطلب