دايره نور
رفت آن سان كه نجستم اثرش را حتى
نشنيدم دگر از كس خبرش را حتى
با طلوع فلق از دايرهى نور رسيد
محو شد تا كه نبينم سحرش را حتى
گونهاش سرخى گلبرگ شقايق را داشت
چهره ننمود ببينم نظرش را حتى
آمد از سويى و از سوى دگر رفت ، ولى
رو به من نيز نگرداند ، سرش را حتى
درد در سينه ، گل خنده به لبهايش داشت
ننماياند به كس چشم پرش را حتى
كرد پرواز بدانگونه سبكبال، كه باد
در ره خويش نهان كرد پرش را حتى
رفت و بر جاش نهادند، يكى شاخهى گل
برد با خويش دل شعلهورش را حتى
نخل سرخى شد و تا اوج شكوفايى رفت
رفت آنسان كه نديدم اثرش را حتى
ادامه مطلب
[ شنبه 7 دی 1392 ] [ 10:38 AM ] [ علی بیدرام ]
