هيچ نگفت
كودكى سوخت در آتش ، به فغان هيچ نگفت
مادرى ساخت به اندوه نهان ، هيچ نگفت
پدر پير شهيدى كه به عشق ايمان داشت
سوخت از داغ پسرهاى جوان ، هيچ نگفت
دختر كوچك همسايهى ما پر زد و رفت
دل آيينه شكست و پس از آن ، هيچ نگفت
وقتى از شش جهت آوار و تبر مىباريد
مردى از حنجر نامرد جهان ، هيچ نگفت
وطنم زخمى شمشير دوصد حادثه گشت
باز با اين همه چون شير ژيان ، هيچ نگفت
آن طرفتر پس ديوار بلند ترديد
شاعرى بود كه با طبع روان ، هيچ نگفت
خاك خوبم وطنم درگذر از آتش و دود
آب شد آب ، ولى از غم نان ، هيچ نگفت
شبى از خويشتنم خواستم ، آيينه چه گفت
پاسخش باز همان بود همان ، هيچ نگفت
مىتوان گوشهاى از داغ مرا شرح نداد
ولى از اين همه هرگز نتوان ، هيچ نگفت
ادامه مطلب
[ جمعه 7 مهر 1391 ] [ 10:30 AM ] [ علی بیدرام ]
