يك ترانه در گلو...
من عطش آلودهام آبم دهيد
جرعهاى از بادهى نابم دهيد
لب ز اسرار شهيدان دوختم
سينهام آتش گرفت و سوختم
«گوى توفيق» از ميان برداشتند
يكه و تنها مرا بگذاشتند
يك غزل در حنجرم خشكيده است
شعرهاى دفترم خشكيده است
دوستان رفتند و من جا ماندهام
در قفس تنهاى تنها ماندهام
قمريان در بوستان خنياگرند
بلبلان در گلستانى ديگرند
ما فقط دم از تكامل ميزديم
دل به درياى تساهل ميزديم
ما جعلنا خوانده و سالم شديم
مايل اين رخوت دائم شديم
ما سلامت را سعادت خواندهايم
در كجا درس شهادت خواندهايم
غيرت آيينان خطر كردند، زود
تا خدا ميل سفر كردند، زود
جملگى پروانهى آتش شدند
در حريم عاشقى آرش شدند
ادامه مطلب
[ سه شنبه 7 شهریور 1391 ] [ 10:30 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]
ادامه مطلب
سفر
رفته بودم سفرى، سمت ديار شهدا
كه طوافى بكنم گرد مزار شهدا
به اميدى كه دل خسته هوايى بخورد
متبرك شود از گرد و غبار شهدا
هر چه زد خنجر احساس به سرچشمهى چشم
شرمگينم كه نشد اشك، نثار شهدا
خشكى چشم عطش خورده، از آنجاست كه من
آبيارى نشدم، فصل بهار شهدا
چون نشد شمع كه سوزد دل سنگم شب عشق
كاش مىشد كه شود سنگ مزار شهدا
آخرين خط وصاياى دل من اين است
كه به خاكم بسپاريد كنار شهدا
ادامه مطلب
[ سه شنبه 7 شهریور 1391 ] [ 10:30 AM ] [ علی بیدرام ]
