زخميترين ستاره

براى آنان كه سرخ رفتند و سبز ماندند...

نوشيد جام آتش و خاكسترى نداشت

زخميترين ستاره كه همسنگرى نداشت

ميرفت سمت آبى سجاده‏هاى سرخ

تنهاترين پرنده كه بال و پرى نداشت

مردى كه دست فاصله‏ها را به هم رساند

جز چشم ناشكيب جنون ، ساغرى نداشت

غير از نگاه تشنه‏ى ديدار آخرين

با زخم‏هاى خود سخن ديگرى نداشت

انگار يادگار سحرزاد لحظه‏ها

در قاب خاطرات زمان ، پيكرى نداشت


ادامه مطلب