زخميترين ستاره
براى آنان كه سرخ رفتند و سبز ماندند...
نوشيد جام آتش و خاكسترى نداشت
زخميترين ستاره كه همسنگرى نداشت
ميرفت سمت آبى سجادههاى سرخ
تنهاترين پرنده كه بال و پرى نداشت
مردى كه دست فاصلهها را به هم رساند
جز چشم ناشكيب جنون ، ساغرى نداشت
غير از نگاه تشنهى ديدار آخرين
با زخمهاى خود سخن ديگرى نداشت
انگار يادگار سحرزاد لحظهها
در قاب خاطرات زمان ، پيكرى نداشت
ادامه مطلب
[ دوشنبه 7 اسفند 1391 ] [ 10:30 AM ] [ علی بیدرام ]
