اگر دير آمدم مجروح بودم‏

بیاد شهيد حميدرضا آقاجانى

شب عمليات كربلاى چهار و ساعتى قبل از حركت از خرمشهر، زمان خداحافظى بچه‏ها رسيد. هر كسى دوستى و يا بهتر بگويم برادر خود را در آغوش گرفته بود و طلب حلاليت مى‏كرد. همه بى‏اختيار اشك مى‏ريختند. در گوشه‏اى ايستاده بودم. حميدرضا آقاجانى مرا كه ديد اشك در چشمانش حلقه زد، يكديگر را در آغوش گرفتيم.

به او گفتم: «حميد! نكند مرا تنها بگذارى و بروى». گفت: «نه» و با لحنى آرام ادامه داد: «ما با هم مى‏رويم». در عمليات كربلاى پنج، مجروح شدم و او ماند تا عمليات كربلاى ده كه در آن به فوز عظيم شهادت نايل آمد. سه روز بعد از تشييع پيكر مطهر او، نامه‏اى به دستم رسيد.

قبل از عمليات و در زير نور چراغ قوه نوشته بود: «به تو گفتم: ما با هم مى‏رويم اما هر چه صبر كردم بيايى، نيامدى، حلالم كن». زمزمه كردم: «اگر دير آمدم مجروح بودم»

(حديث حماسه، اكبر جوانى - احمدرضا كريميان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 54)

130.jpg

تقاضاى شفاعت

ساعت 30 / 8 صبح بود كه ديدم شهيد «رضا ميرزايى» به مقر زرهى آمد. اين مقر به عنوان استراحتگاه برادران بدر پنج كيلومترى خط مقدم شلمچه، كانال ماهى بود. پرسيدم: «آقا رضا! اين طرفها؟».

گفت: «احتياج به آب دارم؛ آمده‏ام حمام بروم».

بعد از اين كه از حمام آمد لباسهايش را شست و خشك كرد و انداخت زير پتو كه خشك شود. بعد گفت: «بچه‏ها! اگر خدا بخواهد ما امشب رفتنى هستيم».

با اعتراض گفتم: «آقا رضا! اين چه حرفى است كه مى‏زنى! ان شاءالله زنده باشى و خدمت كنى».

گفت: «مى‏دانم، به من الهام شده است».

رضا يك دستمال قرمز بزرگ يزدى داشت كه لباسهايش را در داخل آن گذاشت. وقتى براى خداحافظى آمد، چهره‏اش كاملا نورانى و بشاش بود. ديگر من هم يقين كردم؛ لذا گفتم: «آقا رضا! شفاعت كن!». گفت:

«احتياج به شفاعت دارم». به خط مقدم رفت. سه - چهار ساعت بعد از رفتن، خبر شهادت او رسيد كه گلوله‏ى دشمن بعثى بر پيشانى‏اش نشسته و به لقاء الله پيوسته است. بسيار مخلص بود. اهل نماز شب و شوخ‏طبع بود و بدنى بسيار قوى و قدرتمند داشت.

(نشريه‏ى 19 دى، ش 143، 5 / 3 / 81، ص 7)



[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 10:11 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]