مکاشفه ای که کناریک زاغه مهمات رخ داد

یک بار خاطره ای از جبهه برام تعریف می کرد.  می گفت: کنار یکی از زاغه مهمات ها سخت مشغول بودیم؛ تو جعبه های مخصوص، مهمات می گذاشتیم. گرم کار، یکدفعه چشمم افتاد به یک خانم محجبه، با چادری مشکی! داشت پا به پای ما مهمات می گذاشت توی جعبه ها.

 

با خودم گفتم حتما از این خانم هاییه که میان جبهه.

اصلا حواسم نبود که هیچ زنی را نمی گذارند وارد آن منطقه بشود. به بچه ها نگاه کردم. مشغول کارشان بودند و بی تفاوت می رفتند و می آمدند. انگار آن خانم را نمی دیدند.قضیه عجیب برام سوال شده بود. موضوع عادی به نظر نمی رسید. کنجکاو شدم بفهمم جریان چیست. رفتم نزدیکتر. تا رعایت ادب شده باشد سینه ای صاف کردم و خیلی با احتیاط گفتم: خانم! جایی که ما مردها هستیم شما نباید زحمت بکشین.

رویش طرف من نبود. به تمام قد ایستاد و فرمود: مگر شما در راه برادر من زحمت نمی کشید؟

یک آن یاد امام حسین(ع) افتادم و اشک توی چشمام حلقه زد.

خدا بهم لطف کرد که سریع موضوع را گرفتم و فهمیدم جریان چیست. بی اختیار شده بودم و نمی دانستم چه بگویم. خانم، همان طور که رویشان آن طرف بود فرمودند: هر کس که یاور ما باشد البته ما هم یاری اش می کنیم.

شهید برونسی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

جلوه ای از مراسم عروسی مصطفای جبهه ها

عقدکنان مصطفی بود.اتاق تو در توی پذیرایی را زنانه کرده بودند و حیاط را برای مردها فرش انداخته
بودند. یک مرتبه صدای بلندی که از کوچه به گوش می رسید،نگاه همه ی حاضران را به طرف در ورودی
خانه برگرداند.
"برای شادی روح آقا داماد  صلوات!"
صدای خنده و صلوات قاطی شد و در فضای کوچه و حیاط خانه پیچید.
 "برای سلامتی شهدای آینده صلوات!"
 مصطفی سر به زیر و خندان در میان همراهانش و دوشادوش شهید حسین خرازی وارد خیاط خانه شد.

 

شهید خرازی و ردانی پور

 "صحیح و سالم بری رو مین و سالم برنگردی، صلوات بفرست!"
 مهمانها هرچه سکه و نقل و شیرینی داشتند ریختند روی سر مصطفی که سرخ  شده بود از خجالت.
 "در راه کربلا بی دست و بی سر ببینمت، صلوات بعدی رو بلندتر ختم کن!"
 و صدای بلند صلوات اطرافیان ....
مصطفی مثل همیشه شلوار نظامی اش را پوشیده و پیراهن ساده ی شیری رنگش را روی آن انداخته بود اما با این تفاوت که آنها را اتو کرده بود.
بیشتر مهمانها از دوستان او بودند، بچه های جبهه یا همدرسان دوران طلبگی که حالامجلس را دست گرفته بودند و به اختیار خود می چرخاندند.
 حاج حسین خطاب به ناصر گفت:" پاشو مجلس را گرم کن! مثلا عقدکنان رفیقمان است."
ناصر در حالیکه با عجله کیکهای داخل دهانش را قورت می داد گفت: چشم فرمانده ! آنگاه پارچ آب را برداشت و سرکشید و بلافاصله بلند شد و وسط مجلس ایستاد، بی مقدمه و با صدایی که فقط خودش معتقد بود که زیباست! شروع به خواندن کرد:
شمع و چراغ روشن کنید
بسیجی ها رو خبر کنید
امشب شبیخون داریم...
ببخشید امشب عروسی داریم...
و دست زد و بقیه هم با او  دم گرفتند و دست زدند :
خمپاره بریزید سرشون
امشب عروسی داریم...
 
احمد گفت: ناصر ببینم کاری می کنی که عروس خانم همین امشب از آقا مصطفی تقاضای طلاق کنه یا نه؟
... سحرگاه در آستانه اذان صبح ، خواهر مصطفی سراسیمه و حیران زده از خواب پرید. بی درنگ به
سوی اتاق مصطفی رفت و در زد.یقین داشت که مصطفی در آن موقع در سجاده ی نماز شب در انتظار
اذان صبح به تلاوت قرآن مشغول است.
مصطفی آرام در را گشود و با چهره ی حیرت زده ی خواهرش مواجه شد که بریده بریده کلماتی بر زبان
می راند: مصطفی... مصطفی!... به خدا قسم حضرت زهرا به همراه سیدی نورانی و بانویی دیگر در
مراسم عروسی ات شرکت کردند. وقتی... وقتی خانم را شناختم عرضه داشتم: خانم جان! فدایتان
شوم! قدم رنجه فرمودید! بر ما منت گذاشتید...اما شما و مراسم عروسی؟! فرمود: به مراسم ازدواج
فرزندم مصطفی آمده ایم... اگر به مراسم او نیاییم  به مراسم که برویم؟... و تعجب زده از خواب پریدم.
 


شهید ردانی پور


یکمرتبه مصطفی روی زمین نشست ، دستهایش را روی زمین گذاشت و شروع کرد های های گریه
کردن... مرتب زیر لب می گفت: فدایشان بشوم! دعوتم را پذیرفتند.
 - کدام دعوت داداشی؟! تورو خدا به من هم بگو.
 - چون خواستم  مراسم عروسی ما مورد رضایت و عنایت امام زمان(عج) قرار گیرد، دعوتنامه ای برای آن حضرت و دعوتنامه ای برای مادر بزرگوارشان حضرت زهرا(س) و عمه پر کرامتشان حضرت معصومه (علیهاالسلام) نوشتم. نامه اول را در چاه عریضه مسجد جمکران انداختم و نامه دوم را در ضریح حضرت معصومه... و اینک معلوم شد منت گذاشته اند و دعوتم را پذیرفته اند...  حال خیالم راحت شد که مجلس ما مورد رضایت مولایمان امام زمان (عج) واقع گشته است.کوچک کردن این پست


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

فضای جالب شب های قدر در جبهه ها

موضوع: مطالب ویژه | نویسنده: labeik ya s.a.kh
 

بسیاری از شهدا، با زبان روزه شهید شدند.
برخی از رزمندگان ، سهمیه ناهارشان را می گرفتند، اما آن را به هم رزم هایشان می دادند و خودشان روزه می گرفتند.
اولین بار که در جبهه رفتم، نزدیک شب قدر بود.
شب قدر که رسید، به اتفاق چندین تن از هم رزم هایم، به محل برگزاری مراسم احیا رفتم.
از مجموع ۳۵۰ نفر افراد گردان، فقط بیست نفر آمده بودند.تعجب کردم.
شب دوم هم همین طور بود. برایم سؤال شده بود که چرا بچه ها برای احیا نیامدند، نکند خبر نداشته باشند.
از محل برگزاری احیا بیرون رفتم. پشت مقر ما صحرایی بود که شیارها و تل زیادی داشت.
به سمت صحرا حرکت کردم، وقتی نزدیک شیارها رسیدم، دیدم در بین هر شیار، رزمنده ای رو به قبله نشسته و قرآن را روی سرش گرفته و زمزمه می کند. چون صدای مراسم احیا از بلند گو پخش می شد، بچه ها صدا را می شنیدند و در تنهایی و تاریکی حفره ها، با خدای خود راز و نیاز می کردند.
بعدها متوجه شدم آن بیست نفر هم که برای مراسم عزاداری و احیا آمده بودند، مثل من تازه وارد بودند.
این اتفاق یک بار دیگر هم افتاد.
بین دزفول و اندیمشک، منطقه ای بود که درخت های پرتقال و اکالیپتوس زیادی داشت، ما اسمش را گذاشته بودیم جنگل. نیروهای بعثی بعد از آنکه پادگان را بمباران کرده بودند. نیروهایشان را در آن جنگل استتار کرده بودند.

آنجا دیگر تپه نداشت، اما بچه ها خودشان حفره هایی کنده بودند و داخل آن می رفتند و در تنهایی عجیبی با خدا راز و نیاز می کردند.

خاطرات شهید رضا صادقی یونسی

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

وصیت

مرا،
ای پروردگار محمد(ص)،
در صراط خدایی‌ات محكم كن تا در تحكیم دین رسول تو زیبایی‌های شهادت را با روحـــــــــم در آغوش كشم.

ای معبود من،
مرا در نزد امام زمان(عج) روسفید كن.

*****
فرازی از وصیت‌نامه
شهید مجید سراجیان قلی‌زاده


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

یک جعبه خرما

سپیده صبح بود که دشمن با صدها تانک و نیروهای تازه نفس شروع به تک کرد. ۴۸ ساعت با دشمن درگیر بودیم تا اینکه نیروهای کمکی که از برادران اصفهانی بودند جایگزین ما شدند. بعد از ۴۸ ساعت درگیری خسته و گرسنه حدود نیمه شب بود که به اردوگاه رسیدیم. بنابراین از غذا و شام وحتی یک تکه نان هم خبری نبود به جز یک جعبه خرما که آن را به معاون فرمانده که از همه ما خسته‌تر بود،دادند.

فرمانده تیپ، برادر «چلوی»‌، شهید شده بود. معاون فرمانده همگی ما را که حدود ۱۴۰ یا ۱۵۰ نفر بودیم به خط کرد و گفت:‌ برادرانی که خیلی گرسنه هستند از این خرما بخورند و آنهایی که می‌توانند، تا فردا صبح تحمل کنند. خدا می‌داند با وجود اینکه بعضی از بچه‌ها هنوز افطار نکرده بودند و تنها از آبی که در قمقمه داشتند خورده بودند ولی جعبه خرما به دست هر کس می‌رسید می‌گفت سیرم، و به نفر بعدی خود می‌داد و آخرین نفر جعبه خرما را دست نخورده به معاون فرمانده داد.

همگی خسته و گرسنه و به یاد دوستان و همسنگران خود که در این عملیات با زبان روزه به کاروان شهدا، مجروحان و اسرا پیوسته بودند دعا و گریه کردیم.

روحشان شاد و یادشان گرامی


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات1 ]

روزه داری در گرمای جنگ


 

روزه داری گرمای سوزان خرداد ماه خوزستان و فعالیت‌های زیاد روزانه
 با توجه به اینکه نیروها تحت آموزش نظامی بودن واقعاً طاقت فرسا بود. هر روز صبح بعد از خوردن سحری و اقامه نماز جماعت برنامه صبحگاه و بعد هم آموزش‌های سخت نظامی شروع می‌شد و تا ظهر ادامه داشت. بعد از نماز ظهر بچه‌ها 2 ساعتی می‌رفتند تو چادرهاشون و استراحت می‌کردند گرمای هوا باعث می‌شد داخل چادر شبیه سونا بشه. بچه‌ها یه سطل آب میذاشتن وسط چادر و دراز می کشیدن دورش و چفیه هاشونو تو سطل خیس می کردن و چفیه رو می کشیدن رو بدنشون تا کمی خنک بشن.

اون ماه رمضان با همه‌ی سختیهاش گذشت و حالا فقط حسرت آن روزهای سخت اما با صفا به دلمون مونده!


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

لباس تک سایز

 

شهادت، یك لباس تك‌سایز است
 
صادق به آقا مرتضی گفت: باب شهادت هم دیگر بسته شد
جنگ تمام شده بود
آقای آوینی ولی جواب داد: این‌طور نیست، شهادت یك لباس تك‌سایز است. هر وقت و هر زمان اندازه‌ات را به لباس شهادت رساندی، هر جا كه باشی با شهادت از دنیا می‌روی
...
صادق گنجی را چندماه بعد وهابیون توی لاهورترور كردند. رایزن فرهنگی ایران بود
یك‌سال بعد هم آقا مرتضی رفت
خودشان را اندازه لباس شهادت كرده بودند
.


از لا به لای حرف‌های رضا برجی توی مصاحبه اش با هم‌شهری جوان 271

 


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

چَمران یعنی…

از هر چیزی که بگذریم از چمران نمی شود گذشت، می خواهم سنّت شکنی کنیم و چمران را طوری دیگری معرفی کنیم، چمران را با یعنی ها معرفی کنیم. چون دیدیم قلم ها از بیان صفات چمران عاجزند. چمران یعنی…

چمران یعنی: چهل و نه سال زندگی با شرافت.
چمران یعنی: شجاعت و عزت.
چمران یعنی: چمران یعنی بالاترین نمره یعنی بیست.
چمران یعنی: پشت پا زدن به دنیا و سه طلاقه کردن دنیا که شبیه پیر زنی زشت و جوزامی است.
چمران یعنی: چمران یعنی فرمانده خاکی یعنی تواضع، فروتنی و متانت و یک دنیا آقایی و بزرگی و بزرگواری.
چمران یعنی: چمران یعنی مالک اشتر یعنی معرفت، یعنی مدیر و مدبر، خلاقیت و نو آوری و ابتکار.
چمران یعنی: هنرمند؛ نقاش، طراح و برنامه ریز و خطاط و ورزشکار.
چمران یعنی: دکترا در رشته فیزیک پلاسما و گداخت هسته ای.
چمران یعنی: شاگرد اول دانشگاه کالیفرنیا و تگزاس.
چمران یعنی: امید پا برهنگان، یعنی افتخار جهان تشیع.
چمران یعنی: نابغه؛یعنی خار چشم دشمن، یعنی حضور در دانشگاه و آزمایشگاه های آمریکا.
چمران یعنی: داشتن روحیه انقلابی.
چمران یعنی: کماندو، یعنی پر کار و خستگی ناپذیر.
چمران یعنی: دنیا گریزی، یعنی نفرت از پشت میز ریاست نشستن.
چمران یعنی: قاطع،عاشق، بنده و دارای اداره فولادین.
چمران یعنی: زندگی میان محرومان و فقیران جنوب لبنان.
چمران یعنی: گذراندن دوران کماندویی سخت در مصر.
چمران یعنی: گریه کردن همراه یتیمان.
چمران یعنی: سال ها خون جگر خوردن از خودی و غیرخودی. از دست دوست و دشمن.
چمران یعنی: مناجات و یک لحظه فراموش نکردن خدا.
چمران یعنی: چمران یعنی بهترین شاگرد مدرسه و دانشگاه.
چمران یعنی: شاگرد اول فوق لیسانس از آمریکا.
چمران یعنی: شاگرد اول دانشگاه توحید و شهادت.
چمران یعنی: معلم سکوت و عارف بی حیاگو.
چمران یعنی: خانه نداشتن در دنیا و مستاجری.
چمران یعنی: داشتن ویلای بهشتی در آخرت.
چمران یعنی: پشت میز ننشین. پشت خاکریز نشین.
چمران یعنی: خانه به دوش بی خانه.
چمران یعنی: مساله ای که در ذهن من بی پاسخ است.
چمران یعنی: نوشتن پایان نامه هفت شهر عشق و قبولی.
چمران یعنی: ادامه تحصیل در بهشت.
چمران یعنی: شاگردی خدا.
چمران یعنی: اگوی نمونه برای تمام فصل ها و نسل ها.
چمران یعنی: نابغه تفنگ به دست.

و دیگر هیچ…


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

کلاس درس شهید همت

کلاس درس شلوغ بود و همه در حال صحبت کردن بودن، هر کسی با دوست خودش گرم صحبت بود و خلاصه کلاس رو هوا بود، یهو معلم اومد تو کلاس و سر و صدا خوابید، بعد طبق معمول شروع به خواندن لیست حضور و غیاب کرد:

غیرت همت؟!؟

...غایب

بزرگراه همت؟!؟

...حاضر

مردونگی همت؟!؟

...غایب

ورزشگاه همت؟!؟

...حاضر

سمینار همت؟!؟

...حاضر

همایش همت؟!؟

...حاضر

آقایی همت؟!؟

...غایب

مجتمع فرهنگی همت؟!؟

...حاضر

صفای همت؟!؟

...غایب

مرام همت؟!؟

...غایب

صداقت همت؟!؟

...غایب

...همت...غایب

...همت...غایب

...همت...غایب


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]

شاهرخ

پدر نداشت. از کسی هم حساب نمی برد. مادر پیرش هم نمی توانست کاری کند. هیکلش درشت بود و بزن بهادر. هیچ کس جلودارش نبود. هر شب کاباره ، دعوا ، چاقو کشی...
سند خانه همیشه روی طاقچه بود. مادرش تقریباً ماهی یکبار برای سند گذاشتن به کلانتری محل می رفت! رئیس کلانتری هم از دست او به ستوه آمده بود
با تمام اینها مادرش هر وقت می خواست دعا کنه ، می گفت: خدایا شاهرخ مرا از سربازان امام زمان عج قرار بده. خدایا عاقبت بخیرش کن.دیگران به او می خندیدند و می گفتند : شاهرخ و سربازی امام زمان عج ؟!
تا اینکه دعای مادر اثر کرد و شاهرخ شد عاشق امام. پای سخنرانی امام گریه می کرد. رفت جبهه. شده بود سرباز واقعی امام زمان عج. شهید که شد حتی پیکرش هم پیدا نشد ، شاید دلش می خواست حضرت زهرا س براش مادری کنه...


ادامه مطلب
[ دوشنبه 2 بهمن 1391  ] [ 2:35 AM ] [ علی بیدرام ]