امام حسین(ع)-شهادت

 

عجیب نیست اگر روی نیزه سر بالاست

جواب مرد به ذلت جواب سر بالاست

سری به نیزه دو لب آیه های شیرین خواند

از آن به بعد دگر قند نیشکر بالاست

چه سفره ای است که هفتاد دل نمک گیرند!؟

چقدر شور در این جمع مختصر بالاست!

مصاف عشق و ریا نابرابر این گونه است

که در مقابل هر تیغ صد سپر بالاست

به شوق آب لب خشک غرق تب کم نیست

شگفت آنکه تب آب بیشتر بالاست

در این طرف عطش عشق می کند غوغا

در آن طرف عطش سکه های زر بالاست

مپرس "هَل مِن ناصِر" که در جواب ای سرو

به جای دست فقط دسته ی تبر بالاست

به هیچ آب فروکش نمی کند عطشم

دمای داغ تو در کوره ی جگر بالاست

 

علی فردوسی




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:45 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای سری که سر نی منزل و ماوای تو شد

 

زینت دوش نبی بودی و نی جای تو شد

 

سر تو بر سر نی بود و تنت روی زمین

 

طوطیا از سم مرکب  همه اعضای تو شد

 

آیه آیه شدی ای مصحف صد پاره من

 

هدف سنگ جفا صورت زیبای تو شد

 

دشمنت کشت ولی نور تو خاموش نشد

 

کوفه زیر و زبر از صوت دل آرای تو شد

 

تو روی نیزه به لب آیه قرآن خواندی

 

شهر مبهوت از آن ناله گیرای تو شد

 

کوفه تا شام تو را محو تماشا گشتم

 

می روی و دل من آهوی صحرای تو شد

 

بار ها از روی نی روی زمین افتادی

 

شهر آزین شدو سرگرم تماشای تو شد

 

وای از مجلس نامحرم  واز طشت طلا

 

خیزران بود که لب تشنه لبهای تو شد

 

شاعر: مجيد رجبي




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:45 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ای آنکه نیست غیر خدا خونبهای تو

خون سر شکسته ی من رونمای تو

 

زینب سرش شکسته ولی سر شکسته نیست

سر خم نکرده پیش کسی جز خدای تو

 

قرآن بخوان اگرچه تو را سنگ می زنند

دین خدا نفس بکشد با صدای تو

 


زینب نفس نمی کشد ای نفس نطمئن

یک لحظه در هوای کسی جز هوای تو

 

تو سربلند بر سر نیزه بخوان، بدان

زینب هم ایستاده بمیرد برای تو

 

من پای نی، تو بر سر نی، گریه می کنیم

تو مبتلای عشقی و من مبتلای تو

 

محسن عرب خالقی-حضرت زینب سلام الله علیها-اسارت




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:44 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بر روی نیزه رفت سرت در برابرم

بر سر زدم ز گودی گودال تا حرم

سر نه تنی نمانده که پخش زمین شدی

صحرای کربلا ز تنت پر برادرم

سر روی نیزه است ِ تنت زیر سم اسب

آیا تویی برادر من نیست باورم

یک دشت پر ز این همه اعضای پیکرت

اینبار با خودم دوسه تا خیمه می برم

هر تکه ای ز پیکرتان میرسد به من

میبوسم از برای تسلای مادرم

رفیت برو ولی چکنم بعد رفتنت

از بعد رفتنت که شود سایه سرم؟

شاعر : امیرفرخنده




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:44 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

به روي  منبر  نيزه ،  به وقت  صوت  قرآنت

دو دست عرش را ديدم كه مي گيرند دامانت

خداي عشق بازي ها ! نگاهت هم عبادت بود

ملائك سجده  مي كردند  بر لبخند چشمانت

جواب تو  به  هر  شمشير ، هزار الحمدلله بود

چه خوش تلفيق مي دادي، سلوك عشق و عرفانت   

همين  كه  آفتاب  گرم ، روي  معجرم  افتاد

تو  روي  نيزه ها  خواندي  نماز   ناز   بارانت

همان  هيهات من الذله ات  را شرح مي دادم

پيام  خطبه هايم   شد  ،  تجلي گاه  جولانت

تو  در  رمز  كلام  من ،  شدي  پيداي  ناپيدا

كرامت  را  هويدا  كرد ،  اين  پيدا  و  پنهانت

سرت حتي  به روي نيزه ها هم پادشاهي كرد

تو روي  تخت نيزه ، عالمي شد تحت فرمانت

عجب آيينه اي بودي كه با چشمان خود ديدم

تمام   سنگ هاي    بام ها   بودند   حيرانت

سرت   خورشيد   امّا   سايبان  كاروانت  بود

به زير سايه ي خورشيدي ات بوديم مهمانت

نداي وحي مي آمد ، از آن رگ هاي خونينت

نداي  وحي  را  راهب  شنيد و  شد مسلمانت

امان از چوبه ي محمل ، امان از چوب نااهلان

شكست از اين سر زينب ، شكست از آن دو دندانت  

تو در  گودال ، خوشحالي و روي نيزه غمگيني

گذشتند از تو خيلي ساده ، پيچيده ست جريانت

به مقتل هم به خود تكليف ديدم از تو برگيرم

دو   بوسه  با  نيابت  از   تمام  دوست دارانت

همان دم  بود  عالم را (اسيرِ) بوسه ها  ديدم

تو  در  گودال  افتادي  و  عالم  بود  گريانت

شاعر: حميد رمي




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:44 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسم الله الرحمن الرحیم

 

با من بگو ای سر تو از راز مگویت

بگذار من دلخوش کنم بر گفتگویت

 

آخرکجارفتی چرا اینگونه گشتی

خاکستری گشته چرا این طره مویت

 

این بوی نان هم یادگاری تنور است

تغییر کرده چند روزی رنگ و بویت

 

با سجده گاه تو چه کردند ای هلالم

با من بگو ازچه شده اینگونه رویت

 

قران مخوان ای قاری قران زینب

می ترسم از این ضربه های بر سبویت

 

بعد از وداعت نوحه ی روز و شب من

وای از لبان خشک تو وای از گلویت

 

دشمن که  می زد تازیانه دخترت را

گفتش بگو حالا بیاید!....کو عمویت؟

 

پنهان و پیدا می شوی ای ماه نیزه

با جذر و مدت می کشانی ام به سویت

 

گه در فرازی و گهی هم در فرودی

جانم به لب آمد دگر در آرزویت

 

حرفی بزن بامن بیا یک دم سخن گو

بگذار من دلخوش کنم بر گفتگویت

 

سید احمد ابوترابی




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:43 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بسم الله الرحمن الرحیم

 

گفته بودی بعد من می مانی و آزارها

 

  کوچه کوچه غربت و دشنام دربازارها   

 

گفته بودی می برندت از زمین کربلا  

 

می شوی با قاتل من همسفر تو بارها

 

خواهرم من می روم اما تو می مانی و یک

 

کاروان خسته و صحرای پر از خارها

 

بعد من هستی عجین با غصه هایم زینبم

 

ای تو غمخواردل غمدیده ی غمدارها

 

در بیابان پر از خارمغیلان می شوی

 

تو پرستار تن بیمار این تب دارها

 

خواهرم باشد برای من فراز و گه فرود

 

گاه در بین تنورم گه بروی دارها

 

****

 

رفتی و من ماندم و یک کربلا رنج و محن

 

رفتی و من ماندم و داغ وغمِ دلدارها

 

رفتی و من ماندم  وداغ تنی بی سر شده

 

داغ انگشت و عقیق و پیرهن ،دستارها

 

رفتی و من ماندم و یک مادر پژمرده گُل

 

رفتی و من ماندم و پاییز در گلزارها

 

رفتی و من ماندم و بار اسارت روی دوش

 

رفتی و من ماندم و طفلان و این عیار ها

 

رفتی و داغت به جانم آتشی افروخته

 

رفتی و من ماندم و این آتش و نیزارها

 

رفتی و با رفتنت تازه شده در جان من

 

داغ مادر داغ کوچه سیلی و مسمارها

 

رفتی و بعد از توگردیده برای دخترت

 

بهر یک گامی عصای دست او دیوارها

 

گفته بودم بعد تو هرروزمن روز غم است

 

لیک می گردم نمونه در همه غمخوارها

 

کربلا را کوفه کوفه برده ام تا شهر شام

 

کرده ام ویران تمام کاخ ها دربارها

 

سید احمد ابوترابی

 




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:43 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ارباب من...

ناله های دخترت آتش به جانم زد حسین

خون زیر حنجرت آتش به جانم زد حسین

کوفه آن شهری که بوی مرتضی می داد نیست

کار این مردم به جز رقاصی و فریاد نیست

روی نِی رفتی ولی آنجا بمانی می زنند

با صدای خوش اگر قرآن بخوانی می زنند

کوفه ، مهمان را میان میهمانی می زنند

روی نیزه صورتت را سنگ باران می کنند

آه ... ، گاه با چرخاندن این نیزه بین کوچه ها

هی سر تو می خورد از هر طرف بر روی بام




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:43 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وای زینب...

من در ميان محمل و اما دلم گواست

كين آخرين مسافرتم با برادر است...




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:43 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حسین جان...

با اینکه شهید داغداری بودی

دلخسته زخمهای کاری بودی

از کنج لبت نرفت صوت قرآن

بر منبر نیزه نیز قاری بودی

 

محمد کاظمی نیا




ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 9 مهر 1396  | 8:42 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 68 ::         30   31   32   33   34   35   36   37   38   39   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید