حامد محقق
در مسیر كوفه و شام
مهتاب به روی دشت و صحرا مانده است
خشکی وعطش بر لب دریا مانده است
خورشید که نیست پس خدایا این نور...!
خورشید به روی نیزه ها جا مانده است
ادامه مطلب
محسن سلطانی (هجران)
حضرت زینب(س)-كاروان به سوی شام و كوفه
می روم با کاروان اما سرِ تو ساربانم
می کِشَم خود را به دنبالِ تو گرچه خسته جانم
هیچکس قادر نبود از پیکرت دورم نماید
گر سرِ بر نیزه ات با من نبود ای مهربانم
خنده ی کمرنگِ لب هایِ به خون آغشته ی تو
می زند فریاد می خواهم کمی قرآن بخوانم
ماهِ تابانم ، مشو دور از کنارم تا نمیرم
ای تمامِ حاصلم با من بمان تا من بمانم
گاهی از محمِل که می بینم سَرَت را رویِ نیزه
می خورم حسرت چرا تو اینچنین و من چنانم
جانِ خواهر سروِ بالایی که زینب داشت خَم شد
از غمِ خشکیِ لب هایِ عطشناکت ، کمانم
کاش تا دورانِ (هجران) بگذرد دیگر نمانده
نَه قراری و نَه صبری و نَه طاقت نَه توانم ...
ادامه مطلب
سیدرضا هاشمی
زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
دمی که قافله از کربلا به راه افتاد
شرر به جان فلک زان شرار آه افتاد
چنان شناختن پیکرش شدی مشکل
که نازدانه او هم به اشتباه افتاد
سر تو بر سر نی آنچنان نشانه نور
که دیگر از نظرم آفتاب و ماه افتاد
چنان به خیمه ما حمله برد دشمن تو
که لرزه بر تن اطفال بی گناه افتاد
چگونه تاب بیارم که اندر این صحرا
به جسم بی سر یارم مرا نگاه افتاد
ادامه مطلب
علی انسانی
امام حسین(ع) و زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
دل سوزان بود امروز گواه من و تو
کز ازل داشت بلا چشم ، به راه من و تو
من به تو دوخته ام دیده تو برمن، از نی
یک جهان راز، نهفته به نگاه من و تو
اُسرا با من و راس شهدا با تو به حق
چشم تاریخ ندیده ست سپاه من و تو
روی تو ماه من و ماه تو عباس امّا
ابر خون ساخته پنهان رخ ماه من و تو
آیه خواندن ز تو، تفسیر ز من تا دانند
که به جز گفتن حق نیست گناه من و تو
هر دو نستوه چو کوهیم بر سیل امّا
عشق، دلگرم شد، از سردی آه من و تو
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما
بی خبر زآن که غروب ست پگاه من و تو
ادامه مطلب
سعید بیابانکی
امام حسین-در مسیر كوفه و شام
دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را
برفراز نیزه می دیدم سر خورشید را
آسمان گو تا بشوید با گلاب اشکها
گیسوان خفته در خاکستر خورشید را
چشمهای خفته در خون شفق را واکنید
تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را
بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند
پیکر از بوریا عریان تر خورشید را
نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود
کاروان می برد نیم دیگر خورشید را
کاروان بود وگلوی زخمی زنگوله ها
ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را
آه اشتر ها چه غمگین وپریشان می روند
بر فراز نیزه می بینم سر خورشید را
ادامه مطلب
زکریا تفعلی
زینب-در مسیر كوفه و شام
ای نفس مطمئنه! فدای تو، زینبت
مثل دو چوب خشک به هم میخورد لبت
آیا هلال وقت کمالت رسیده بود؟
کردی خسوف در بر چشمان زینبت
باز از سرود کهف بخوان تا که بشنوم
بر روی نی، تلاوت قرآن هر شبت
از دل نمیروی و دلم میبری ز دست
ای عشق جانگداز! بگو چیست مذهبت؟
ای جسم پرستاره! به صحرا دگر مخواب
محملنشین شده است در این کوفه، کوکبت
افتاد تا عَلَم ز کف ساقی حرم
بر دوش میکشم، عَلَم سرخ مکتبت
ادامه مطلب
مرحوم کربلایی محمود بهجت (پدر آیتالله بهجت رحمت الله علیه)
حضرت زینب(س)- کوفه
ای آسمان ز دست تو دارم بسی نوا
ریزم سرشک حسرت و هجران ز دیدهها
ظلمی چنین ندیده کسی اندر این جهان
کردی تو با سلاله سلطانِ انبیاء
سرهای سروران جهان را جدا ز تن
کردی، زدی به نیزه و بُردی به شهرها
زینب که آفتاب نتابید بر رُخش
در شرم بود و داشت ازو حرمت و حیا
بردی سر برهنه اسیری به سوی شام
زنجیر کین به گردن و با سختی و بلا
آه از دمی که گشت اسیران اهل بیت
وارد به کوفه با سر بی معجر از جفا
مخلوق کوفه بهر تماشا به دورشان
گشته جمع طعنه زنان لب به ناسزا
بعضی به خنده کاین اُسرا ماه طلعتند
برخی دگر که خارج دینند و مصطفی
زینب چو دید هلهله و ازدحام خلق
بیاختیار گشت پس انداخت مرتضی
آه از جگر کشید و بگفت ای ستمگران
مائیم نصِ آیه عصمت و «إنمّا»
آل محمدیم و جگر گوشه بتول
گشتیم از جفای شما خوار و بینوا
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
حضرت زینب (س)- کوفه
کسی نداد ،جواب سلام هایش را
به احترام نبردند نام هایش را
تمام مردم نامرد خویش را کوفه
به کوچه ریخته حتی غلام هایش را
مسیر تنگ، مکافات رد شدن دارد
خدا به خیر کند ازدحام هایش را
ز کوچه رد شد و گیرم کسی نگاه نکرد
ولی چه کار کند پشت بام هایش را
یکی است نیزه نشین و یکی است ناقه نشین!
ببین چگونه می آرند امام هایش را؟
به این سه ساله بچسبد، سکینه می افتد
مراقبت کند آخر کدام هایش را؟!
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
امام حسین(ع)-شهر کوفه-تنور خولی
تازه رسیده از سفر کربلا سرت
بین تن تو فاصله افتاده تا سرت
با پهلوی شکسته و با صورت کبود
کنج تنور کوفه کشانده مرا سرت
پیشانی ات شکسته و موهات کم شده
خاکستر تنور چه کرده است با سرت؟
رگ های گردنت چقدر نامرتب است
ای جان من چگونه جدا شد مگر سرت؟
این جای سنگ نیست، گمان می کنم حسین
افتاده است زیر سم اسب ها سرت...
باید کمی گلاب بیارم بشویمت
خاکی شده است از ستم بی حیا سرت
چشمان تو همیشه به دنبال زینب است
تا اربعین اگر برود هر کجا سرت
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
دروازۀ کوفه
هلالِ از مه و خورشید، زیباتر! برادرجان
بتاب از نوک نی بر محمل خواهر! برادرجان
جمال بیمثال کبریا! وجهالله اعظم
چرا بستی نقاب از خون و خاکستر؟ برادرجان
فراموشم نکردی ای تنت افتاده در صحرا
به استقبال خواهر آمدی با سر، برادرجان
به جبران عنایات امیرالمؤمنین، کوفه
تصدّق میدهد بر آل پیغمبر، برادرجان
به روی داغهایم تا نبینی داغ دیگر را
تکلم کن؛ به اشک دخترت بنگر برادرجان
تو میگردی به دور محمل خواهر؛ یقین دارم
که میگردد در اطراف سرت مادر برادرجان
اگر بالای نی یاد رسولالله افتادی
نگه کن بر گل روی علیاکبر، برادرجان
تمام داستان کربلا را مادرم گفته
نمیکردم سرت را روی نی باور برادرجان
تو با قدقامت خود بر فراز نی قیامت کن
من از تفسیر قرآنت کنم محشر برادرجان
زبان من کند در پهندشت کوفه اعجازی
که دست و تیغ حیدر کرد در خیبر، برادرجان
کنار نیزهات بر قلب «میثم» آتشی ریزم
که عالم را بسوزاند در این آذر، برادرجان
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


