امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب هفتم
بـاید بمیرم مـن برای تـو، چرا نه؟
آقـا غریبی كـن، ولـی با آشنا نه
ما روز و شب حاجت نگفتیم و گرفتیم
جـایی ندیده چشمهامان كه گدا نه
پشتِ درِ این خانه ایم و چَشم بـر راه
مـا را بكُش امّـا نـگوئی كه شما نه
جـز مـاجرایِ عشق در مقتل ندیدم
تـو یاد دادی تـا بگویم جـز خدا نه
من بـالهـایم را به دستِ تـو سپُردم
من را بـبر امّـا به غیـر از كـربلا نه
بر سینۀ خود نامِ زینب را نوشتیم
گفتـیـم آری بـر بلا، بـر ادعّـا نه
زهرا حسینی گفت و ما آتش گرفتیم
بنـویسمـان جز در صفِ دیوانه ها، نه
یحیایِ مـا را تشنه لـب گودال بردند
آقـا كفن ای كاش بـود و بـوریـا نه
در كربلا دیـدم هنوز اشكِ رباب است
دیدم عروسِ فاطمه در آفتاب است
حسن لطفی
ادامه مطلب
امام زمان(عج)-مناجات محرمی-شب هفتم
دلم برای دیدنت مذاب شد نیامدی
چقدر دروی شما عذاب شد نیامدی
به شهر وعده داده ام که می رسی و پیششان
دوباره نوکر شما خراب شد نیامدی
صدا زدی حسین را صدا زدم حسین را
تمام عمر من پر از جواب شد نیامدی
شب یتیم مجتبی گذشت و من ندیدمت
چقدر شاخه های گل گلاب شد نیامدی
دوباره شد محرم و رسید صاحب عزا
ببین که مادرت ز گریه آب شد نیامدی
سری بزن به اشک ما بیا که روز بعد از این
نگویمت که روضه ی رباب شد نیامدی
عروس فاطمه چرا به زیر آفتاب سوخت
دوباره روی مادری کباب شد نیامدی
حسن لطفی
ادامه مطلب
اصغرم رعناشده / روی نیزه خنده های آخرش زیباشده
قدکشیده روی نی / قدوبالای گلم اندازه ی سقاشده
کودکم مردی شده / بین سرهاسردرآورده چقدرآقا شده
آبرویم راخرید / افتخارمادرش درپیش مادرهاشده
دیدامامش بی کس است / مثل زهرادرحمایت ازامامش پاشده
اصغرم برنیزه و... / بین لشکربرسرگهواره اش دعواشده
***
ای رفیق نیمه راه / نیستی دراین بیابان مادرت تنهاشده
رسم دنیاراببین / مادرت باحرمله آواره ی صحرا شده
شاعر: داود رحيمي
ادامه مطلب
حالم خراب است / بدجوراوضاعم پریشان رباب است
ارباب جانم / میدانم ازاین روضه هاقلبت کباب است
تقصیرمن نیست / نام رباب است وغزالم باطناب است
بعدازمدینه / دیگرجسارت برزنان درکوفه باب است
توروی نیزه / ناموستان آواره ی دشت وخرابه است
می مردم ای کاش / جای رباب وخواهرت بزم شراب است؟
بازارشامی! / این واژه دردآورترین نوع عذاب است
حالم خراب است / حالم خراب ازقصه ی طفل رباب است
گهواره که نیست / آهسته تر!اصغربه روی نیزه خواب است
شاعر: داود رحيمي
ادامه مطلب
ماه و خورشید کمر بسته به قصد جگرم
ابر و بادند "کمر بسته" به قصد پسرم
تو به ماندن، و من از معرکه رفتن شاکی
از تو پیش چه کسی عرض شکایت ببرم
نذر کردم که تو سالم بروی برگردی
طعمه ی گرگ بیابان نشوی شیر نرم!
تو هم انگار که همدست شدی با پدرت
روی دستان پدر بودی و رفتی ز برم!
گوش تا گوش سرت بود که شد آویزان
از روی شاخه چه زود است بیفتد ثمرم؟
سرت افتاد و نیفتاد، دلم رفت و نرفت
چشم بستم نگذارد سر تو سر به سرم
پیش از آنی که کمی پشت لبت سبز شود
سرخی خون گلو کرد خضابش پسرم!
گفته ام آب، لبت تر شده اما با خون
می گذارم گله با آب ولی می گذرم
شاعر: مظاهر کثیری نژاد
ادامه مطلب
لای لای علی...
چقدر زود رسيده على اكبر شدنت
تا به ميدان روى و غنچه پرپر شدنت
اشك خشك تو شده خونِ دلِ قلبِ رباب
خبرت هست تو و قاتل مادر شدنت؟
مركبت كه شده گهواره و اشكت شمشير
شيوه رزم جديدى است دلاور شدنت
ذوالفقارى كه ندارى چقدر بُرّنده است
شهره شهر شده وارث حيدر شدنت
كه ببينيد على ايل و تبارش على است
شده ضرب المثل اين فاتح خيبر شدنت
در قنوت پدرت ذكر مناجات شدى
تا ببينند همه هديه به داور شدنت
حرمله تاب نياورد كه بالا باشى
داده پايان به تو و قصه سرور شدنت
بعد از اين ذكر لب كون و مكان واى رباب
روضه مرد و زن و پير و جوان واى رباب
تير تا آمده افتاده به جان سر تو
ساخته كار سرت رفته سراغ پر تو
تير هم قدّ تو بوده كه شدى هم بازيش؟
ثمرش اينكه پر از خون شده برگ و بر تو
همه ممنون حسينيم كه نگذاشت سرت
بر زمين افتد و خاكى بشود حنجر تو
رفته تا عرش خدا خون گلويت اما
دو سه تا قطره از آن ريخته دور و بر تو
ردّ پاى پدرت در هم و بر هم شده است
كار دست پدرت داده تن بى سر تو
آرزو داشت كه داماد شوى اما حيف
نقش بر آب شده آرزوى مادر تو
بعد از اين ذكر لب كون و مكان واى حسين
روضه مرد و زن و پير و جوان واى حسين
روضه خوان حرم آل عبا گهواره
گريه كن زينب و بانى عزا گهواره
مادرى سينه زنان موى كنان مى گويد
پسرم نيست بگو رفته كجا گهواره
چون على نيست تكان مى دهد و زير لبش
خوانده لا لا لا لا لا لا لا لا لا گهواره
و نبوت به دو تا معجزه آوردن نيست
شده هم رتبه موسى و عصا گهواره
عصر روز دهم آمد به حرم حرمله و
و بماند كه سپس ديده چه ها گهواره
-------------------
١- و نبوت به دو تا معجزه آوردن نيست
مردى پيمبر است كه زهراست س دخترش
على اكبر لطيفيان
ادامه مطلب
چقدر زود رسيده على اكبر شدنت
تا به ميدان روى و غنچه پرپر شدنت
اشك خشك تو شده خونِ دلِ قلبِ رباب(س)
خبرت هست تو و قاتل مادر شدنت؟
مركبت كه شده گهواره و اشكت شمشير
شيوه رزم جديدى است دلاور شدنت
ذوالفقارى كه ندارى چقدر بُرّنده است
شهره شهر شده وارث حيدر(ع) شدنت
كه ببينيد على(ع) ايل و تبارش على است
شده ضرب المثل اين فاتح خيبر شدنت
در قنوت پدرت ذكر مناجات شدى
تا ببينند همه هديه به داور شدنت
حرمله(لعنة الله عليه) تاب نياورد كه بالا باشى
داده پايان به تو و قصه سرور شدنت
بعد از اين ذكر لب كون و مكان واى رباب(س)
روضه مرد و زن و پير و جوان واى رباب(س)
تير تا آمده افتاده به جان سر تو
ساخته كار سرت رفته سراغ پر تو
تير هم قدّ تو بوده كه شدى هم بازيش؟
ثمرش اينكه پر از خون شده برگ و بر تو
همه ممنون حسينيم(ع) كه نگذاشت سرت
بر زمين افتد و خاكى بشود حنجر تو
رفته تا عرش خدا خون گلويت اما
دو سه تا قطره از آن ريخته دور و بر تو
ردّ پاى پدرت در هم و بر هم شده است
كار دست پدرت داده تن بى سر تو
آرزو داشت كه داماد شوى اما حيف
نقش بر آب شده آرزوى مادر تو
بعد از اين ذكر لب كون و مكان واى حسين(ع)
روضه مرد و زن و پير و جوان واى حسين(ع)
روضه خوان حرم آل عبا گهواره
گريه كن زينب(س) و بانى عزا گهواره
مادرى سينه زنان موى كنان مى گويد
پسرم نيست بگو رفته كجا گهواره
چون على(ع) نيست تكان مى دهد و زير لبش
خوانده لا لا لا لا لا لا لا لا لا گهواره
" و نبوت به دو تا معجزه آوردن نيست "
شده هم رتبه موسى(ع) و عصا گهواره
عصر روز دهم آمد به حرم حرمله(لعنة الله عليه) و
و بماند كه سپس ديده چه ها گهواره
-------------------
١- و نبوت به دو تا معجزه آوردن نيست
مردى پيمبر است كه زهراست س دخترش
على اكبر لطيفيان
ادامه مطلب
هر لحظه در حال و هوایت پر گرفتیم
تنها خیالی از تو را در بر گرفتیم
هر شب ز داغ دوری ات مُردیم و هر صبح
با شوق رویت زندگی از سر گرفتیم
بر جاده های انتظارت خیره ماندیم
عکس فراقت را به چشم تر گرفتیم
آن قدر شیرین است پیش تو نشستن
امشب به یادت محفلی دیگر گرفتیم
سوگند بر شرمندگی های ابالفضل
آقا بیا که روضه ی اصغر گرفتیم
ادامه مطلب
کربلایی تر شده در کربلای کوچکی
می برد دل از خدا با خنده های کوچکی
آب و آه و تیر و گرما ، این هجاهای بلند
شعله میریزند بر روی هجای کوچکی
قصد بالا رفتن از هفت آسمانش در سر است
کودک شش ماهه ای با دست های کوچکی
گاه میگویم به خود اسمش چه باشد بهتر است؟
مصطفای کودکی یا مرتضای کوچکی ؟
عمر نهصد ساله لازم نیست در این خاندان
کشتی نوح است دست ناخدای کوچکی
دست از دامان موساهای کوچک برندار
میشکافد نیل حتی با عصاهای کوچکی
یک مسیحا طفل اینجا میتواند سال ها
مرده ها را زنده سازد با دعای کوچکی
ایوب پرند آور
ادامه مطلب
اشعار شب هفتم محرم – محسن حنیفی
غم تو سینه به سینه به این هزاره رسید
به گوشه گوشه ی عالم به هر کناره رسید
پدر که خون تو را رو به آسمان پاشید
غمت به ماه و به خورشید و هر ستاره رسید
امامزاده ی محبوب شیخ جعفرها
به ما کرامت بی حد تو هماره رسید
یکی به حاجت خود پای گریه بر لب تو
یکی به واسطه ی آن گلوی پاره رسید
نوشته صاحب مقتل سرت به مو شد بند....
سخن به گوشه کنایه به استعاره رسید
به یاد محسن زهرا سه شعبه ات زده اند
که میخِ در به تو سردار شیرخواره رسید
سپاه حرمله آن سو دلش خنک می شد
در این طرف به دل مادرت شراره رسید
برای حمل علی اکبری دگر صد شکر
به داد حضرت آقا عبا دوباره رسید
اگر چه سهم کسی بردن سر تو نشد
ولی ز لطف تو مردی به گاهواره رسید....
محسن حنیفی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


