به خاطر می سپرد آن لحظه دیدار رویت را

برای آخرین بار آمد و بویید رویت را

گلی پامال زیر سم اسبان یافت خاک آلود

و در خاشاک و خون و خس به هم پیچیده مویت را

نگاهی دوخت بر چشم و لب و دندان خونینت

جلوتر آمد و بوسید رگهای گلویت را

لبت تشنه ... ولی جانت لبالب دید از دریا

و سرگرم شنیدن بود با نی گفتگویت را

شب شام غریبان رفته رفته دشت را پر کرد

دوباره خم شد و بوسید رگهای گلویت را

 

 


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 28 آبان 1395  | 10:01 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

   سالار زينب(س)

خنده بر روی لبش مرد ستمکاری هست

آه انگار نه انگار عزاداری هست

 

آن طرف دامن طفل آتش سوزان دارد

این طرف در تب شعله تن بیماری هست

 

...و زنی باز سوی علقمه میکرد نگاه

که به پا خیزد اگر دست علمداری هست

 

همه دیدند که خون چشم دلش را پر کرد

از فرات سخنش ناله ي سرشاری هست :

 

مبریدم که در این دشت مرا  کاری هست

گل اگر نیست ولی صفحه ی گلزاری هست

 

ساربانا مزن این همه آواز رحیل

آخر این قافله را قافله سالاری هست

 

به امیدی شوم از کشته مظلوم جدا

که سوی کوفه مرا وعده ی دیداری هست


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:42 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

   امان از دل زينب(س)

وایِ من خیمه ها به غارت رفت

گیسویی رویِ نی پریشان ماند

وسط چند خیمه سوزان

خواهری دل شکسته حیران ماند

 

 


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:41 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

   امان از دل زينب(س)

رویِ نِی مویِ تو در باد رها افتاده

در فضا رایحه‌ای روح‌فزا افتاده

 

سر ِ تو می‌رود و پیکر تو می‌ماند

از هم آیاتِ وجودِ تو جدا افتاده

 

آتش آن نیست که در خرمن پروانه زدند

آتش آن است که در خیمه يِ ما افتاده

 

دم ِ گودال دلم ریخت که انگشتت کو؟

حق بده خواهرت اینگونه ز پا افتاده

 

عاقبت دید رباب آنچه نباید می‌دید

آنقدر زار زده تا ز صدا افتاده

 

من به میل خود از اینجا نروم، ميبَرَدَم

تازیانه که به جانِ تن ما افتاده

 

میشمارم همه طفلان حرم را دائم

وای که دخترکت باز کجا افتاده؟

 

زجر رفته ست سراغش که بیارد او را

آمد اما به رویش پنجه به جا افتاده

 

هق هقش پاسخ من شد که از او پرسیدم

دو سه دندانِ تو ای عمه چرا افتاده؟

(محمد رسولي)


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:39 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    امان از دل زينب(س)

سرت کو؟ سرت کو؟ که سامان بگیرم

سرت کو؟ سرت کو؟ به دامان بگیرم

 

سراغ سرت را من از آسمان و

سراغ تنت از بیابان بگیرم

 

تو پنهان شدی زیر ِ انبوهِ نیزه

من از حنجرت بوسه پنهان بگیرم

 

حسین! خونِ حلقومت آبِ حیات است

من از بوسه بر حنجرت جان بگیرم

 

رسیده کجا کار ِ زینب که باید

سرت را من از این و از آن بگیرم

 

کمی از سر ِ نیزه پایین بیا تا

برایِ سفر بر تو قرآن بگیرم

 

تو گفتی که باید بسوزم، بسازم

به دنیایِ بعد از تو آسان بگیرم

 

قرار ِ من و تو شبی در خرابه

پی ِ گنج را کُنج ِ ویران بگیرم

 

هلا! می‌روم تا که منزل به منزل

برایِ تو از عشق پیمان بگیرم

(محمد رسولي)


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:38 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سالار زينب(س)

اينهمه راه دويدم به سوي دلدارم

به اميدي كه در اين دشت برادر دارم

 

تو دعا كن كه كنار بدنت جان بدهم

فكر ِ همراهيِ با شمر دهد آزارم

 

يك عبا داشتي و خرج علي اكبر شد

با چه از روي زمين جسم تورا بردارم

 

به وداع ِ من و تو خيره بُوَد چشم ِ رباب

خواندم از طرز ِ نگاهش كه منم دل دارم

 

خيز و نگذار كه ما را به اسيري ببرند

منكه از راهيِ بازار شدن بيزارم

(سعيد خرازي)


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:37 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شام غریبان – محسن مهدوی

 

لابلای آن شلوغيها

 

عاقبت بر سينۀ تو جا گرفت

آنكه آخرسر تو را از ما گرفت

 

همره خود دشنه ای آورده بود

در همان دم ماجرا بالا گرفت

 

پنجه بر گيسوی تو انداخت و

از همان پشت سرت سر را گرفت

 

چشمهايت چون دهانت باز شد

گردنت را با دو دستش تا گرفت

 

تا صدای ناله ات را نشنود

گوش خود را زينب كبری گرفت

 

هستی و دار و ندارش بودی و

خنجری از او تو را يكجا گرفت

 

لابلای آن شلوغيها ، بگو

چشم زهرا را كسی آيا گرفت

 

محسن مهدوی


ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه 26 آبان 1395  | 9:35 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 6 ::      1   2   3   4   5   6  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید