بردنم زینجا ولی باز آمدم

از میان ساز و آواز آمدم

خیز تا خود تر نمایم آن لبت

ای حسین جان این منم من زینبت

ناگه آمد از دل خاک این جواب

آب را زینب بده طفل رباب

گر چه ای زینب تو دلخون گشته ای

کی خجل سوی حرم بر گشته ای

بس کتک ها خورده ای گر از عدو

کی برون تیری کشیدی از گلو

آمدی خوش آمدی اما بدان

روی نی در بین شهر شامیان

چون زغمهای تو من نالیده ام

رأس طفلم را به نیزه دیده ام




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396  | 10:34 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کاروانی نیمه جان آورده ام

یک جهان غم ارمغان آورده ام

خواهرت را بیش از این زنده مخواه

پیش خود اینگونه شرمنده مخواه

غصه هایم همچو تیغ و سنگ تنگ

شیشه عمرم شده محتاج سنگ

با کدامین دیدگان جویم ترا

از چه گویم از کجا گویم ترا

از چروک دستها گویم ترا

یا زتاولهای پا گویم ترا

ای زگل حساس تر احساس تو

هر چه ساقی تشنه عباس تو

جان لیلا قامت اکبر چه شد

این رباب آخر علی اصغر چه شد

جان زینب یادی از ویران مکن

از رقیه صحبتی عنوان مکن

دردهاغ در جان من مأوا گزید

چون که خصمم برد در بزم یزید

از تمسخر خنده بر لب داشت او

قصد بر تحقیر زینب داشت او

پیش چشم خواهر و طفلان تو

چوب می زد بر لب و دندان تو

صحنه ای می کرد قلبم را کباب

اینم طرف سر آن طرف جام شراب

اضطراب و  تهمت و دشنام بود

آری آنجا شام بود  وشام بود




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396  | 10:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

از سفر برگشته ام  من با سحر های عجیب

ذکر من در طول این مدت شده امن یجیب

قامتم طوری خمیده که شد ه مثل رکوع

شد نمازم هم شکسته هم نشسته یا حبیب

مدتی گشته تیمم کارمن جای وضو

از نماز ایستاده گشته زینب بی نصیب

دست بردارید از روی دلم ای همرهان

تا بگویم راز مخفی دلم را با حبیب

داغ عنوان کنیزی ریشه جانم بسوخت

من بمیرم بر تو و این دختر پاک و نجیب

بر سر ما دشمنان فریاد مستی می زدند

یک نفر پیدا نمی شد بهر ما گردد مجیب




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396  | 10:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دردها مى‏چكد از حال و هواى سفرش

گرد غم ريخته بر چادر مشكى سرش

تك و تنها و دو تا چشم كبود و چند تا ...

كودك بى پدر افتاده فقط دور و برش

ظاهراً خم شده از شدت ماتم امّا

هيچ كس باز نفهميده چه آمد به سرش

روزها از گذر كوچه آتش رفته

اثر سوختگى مانده سر بال و پرش

با چنين موى پريشان و بدون معجر

طرف علقمه اى كاش نيفتد گذرش

همه بغض چهل روزه او خالى شد

همه كرب و بلا گريه شد از چشم ترش




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396  | 10:33 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آن باده‏اى‏كه روز نخستش نه خام بود

يك اربعين گذشت و دوباره به جام بود

شكر خدا كه صبح زيارت دميده است

هرچند آفتاب حياتم به بام بود

اين خاك، زنده مى‏كند آن عصر تشنه را

وقتى كه آسمان رخت سرخ فام بود

بين من و سرت اگر افتاد فاصله

اما هنوز سايه تو مستدام بود

سرها به نيزه بود، ولى حجم سنگها

معلوم بود حمله كنان بر كدام بود

دشنام و هتك حرمت اسلام ميهمان

اين از رسوم تازه‏تر احترام بود

چوب از لبان تو حجرالاسود آفريد

دست سه ساله بود كه در استلام بود

بين نهيب كوفى و فرياد اهل شام

آن لهجه حجازى تو آشنام بود




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396  | 10:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

برگشتم از رسالت انجام داده‏ام

زخمى‏ترين پيمبر غمگين جاده‏ام

ناباورانه از سفرم خيل خارها

تبريك گفته‏اند به پاى پياده‏ام

يا نيست باورم كه در اين خاك خفته‏اى

يا بر مزار باور خود ايستاده‏ام

بارانم و زبام خرابه چكيده‏ام

شرمنده سه ساله از دست داده‏ام

زير چراغ ماه سرت خواب رفته‏ام

بر شانه كجاوه تو سر نهاده‏ام

دل مى‏زدم به آب و به آتش براى تو

از خيمه‏ها بپرس كه پروانه زاده‏ام

چون ابر آب مى‏شدم از آفتاب شام

تا ذرّه‏اى خلل نرسد بر اراده‏ام




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396  | 10:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

آنچه از من خواستى ، با كاروان آورده ام

يك گلستان گل ، به رسم ارمغان آورده ام

از در و ديوار عالم ، فتنه ميباريد و من

بى پناهان را بدين دارالامان آورده ام

اندر ين ره از جرس هم ، بانگ يارى برنخاست

كاروان را تا بدينجا، با فغان آورده ام

بسكه من ، منزل به منزل ، در غمت ناليده ام

همرهان خويش را چون خود، بجان آورده ام

تا نگويى زين سفر، با دست خالى آمدم

يك جهان ، درد و غم و سوز نهان آورده ام

قصه ويرانه شام از نپرسى ، بهترست

چون از آن گلزار، پيغام خزان آورده ام

خرمنى ، موى سپيد و دامنى ، خون جگر

پيكرى بى جان و جسمى ناتوان آورده ام

ديده بودم با يتيمان مهربانى ميكنى

اين يتيمان را بسوى استان آورده ام

ديده بودم ، تشنگى از دل قرارت برده بود

از برايت دامنى اشك روان آورده ام

تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو

در كف خود، از برايت نقد جان آورده ام

نقد جان را ارزشى نبود، ولى شادم چو مور

هدايه اى ، سوى سليمان زمان آورده ام

تا دل مهر نفرينت را نر نجانم ز درد

گوشه اى از درد دل را، بر زبان آورده ام




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396  | 10:32 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

السلام اي نور چشم مصطفي

السلام اي خامس آل عبا

يک نظر کن بر غلامت اي شما

من ترا پير غلام و زائرم

يا حسين من جابرم من جابرم

بر تن صد چاک عريانت سلام

برعزيزان و شهيدانت سلام

بر تو و اين نوجوانانت سلام

گو جوابم را تو شاها از کرم

يا حسين من جابرم من جابرم

آمدم بهر زيارت يا حسين

جان جد، تاجدارت يا حسين

بوسم  اين خاک مزارت يا حسين

من غلام و خانزاد و چاکرم

يا حسين من جابرم من جابرم

پس چرا شاها نمي گويي جواب

بر غلام پيرت از راه ثواب

قلب زارم را مکن اينسان کباب

اي حسين جان هديه من آورده ام

از براي تو کفن آورده ام

سدر و کافور از وطن آورده ام

کن قبول از من مرنجان خاطرم

يا حسين گويي نداري سر به تن

با غلام خود نمي گويي سخن

زير گل جسم شريفت بيکفن

من به حال بيکست ناظرم

يا حسين من جابرم من جابرم

کربلا ي دل پريشان فکار

ريزد اشک از ديده چون ابر بهار

گو سخن با جابر محزون زار

يا حسين من نعمتت را شاکرم

"نادعلي کربلايي؛




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396  | 10:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اربعين آمد ؛ دلم را غم گرفت

بهر زينب عالمي ماتم گرفت

سوز اهل آسمان آيد بگوش

ناله صاحب زمان آيد بگوش

جان اهل بيت عصمت بر لب است

كاروان سالار انها زينب است

جمله مستان سوي ساقي آمدند

 مست مست از جام باقي آمدند

سينه هـــــا آماج رگــــبار بلا  

 جـاي زخـــم ريسـمان بر دستها

هوش از ســر رفته و دل باخته

جسم خود را بر زمين انداخته

هـر يكي در جستجوي تربتي

 بر لب هر يك كلامي صحبتي

قلبها پـــر شكوه از بيداد بود

آشناي قبرها سجاد(ع) بود

رهبــــر زينب امام راستين

حجت حق بود زين العابدين

با كلامش عمه را مغموم كرد

تا كه قبر يار را معلوم كرد

آمده همراه دخت بوتراب

 بر سر آن قبر كلثوم و رباب

زخمهاي اين سفر سر باز كرد

هر كسي درد دلي آغاز كرد

زينب از مژگان خود ياقوت سفت

داستان اين سفر را باز گفت

گفت اي سالار زينب السلام

 ماه شام تار زينب السلام

بر تـــو پيغام سفــر آورده ام

از فتوحاتم خبــر آورده ام

كرد با من اين مسير عشق طي

 راس تو منزل به منزل روي ني

معجرم نيلي شد و مويم سپيد

از غم دوري تو قدم خميد

گر كه دست رحمت و صبرت نبود

زينبت در راه كوفه مرده بود

ظلم دشمن تا كه بي اندازه شد

ماجراهاي سقيفه تازه شد

ريسمان بر گردن سجاد بود

غربت بابا مرا در ياد بود

ديدي از ني دست خواهر بسته بود

گويي دستان حيدر بسته بود

ياسها را جــوهـــر نيلي زدند

بر رخ آن اختران سیلی زدند

از شماتت كردن دشمن مپرس

از سه ساله دخترت از من مپرس

سرت يك نيمه شب مهمان او

با وصالت بر لب آمد جان او

مرد در ويرانه و من زنده ام

بي رقيه آمدم شرمنده ام

بارها از دوري ات جان باختم .

 بين مقتل من تو را نشناختم

گر تو اي لب تشنه بر داري سرت

حال نشناسي دگر اين خواهرت




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396  | 10:31 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

باربگشائيد، اينجا کربلاست

آب و خاکش با دل و جان آشناست

بر مشام جان رسد بوي بهشت

به به از اين تربت مينو سرشت

کربلا، اي آفرينش را هدف

قبله گاه عاشقان از هر طرف

طور عشق است و مطاف انبيا

نور حق اينجاست، اي موسي بيا

جسم را احيا اگر عيسي کند

جان و تن را کربلا احيا کند

گر سلامت رفت، از آتش خليل

نور ثار الله شد او را دليل

کربلا، قربانگه ذبح عظيم

عرش رحمان را صراط مستقيم

گر خدا خواهي، برو اين راه را

کن زيارت کوي ثار الله را

شد ز عاشوراي او يک اربعين

قتلگاهش را به چشم دل ببين

ماه، اينجا، واله و سرگشته است

و آن شهاب ثاقب از خود رفته است

گرد غم، افشانده بر سر کهکشان

اشک خون ريزد هنوز از آسمان

اختران، سوزند چون شمع مزار

مرغ شب مي‌نالد اينجا زار زار

گاه در صحرا خروش و، گه سکوت

خفته در اينجا شهيدي لا يموت

حضت سجاد بر خاکش نوشت

تشنه لب شد کشته سالار بهشت

اربعين است، اربعين کربلاست

هر طرف غوغائي از غمها بپاست

گوئي از آن خيمه هاي نيمسوز

خود صداي العطش آيد هنوز

هر کجا نقشي، ز داغ ماتم است

هرچه ريزد اشک، در اينجا، کم است

باشد از حسرت در اينجا يادها

هان به گوش دل شنو، فريادها

در دل هر ذره، صدها مطلب است

ناله سجاد و اشک زينب است

بايد اينجا داشت گوش معنوي

تا مگر اين گفتگوها بشنوي:

عمه جان، اينجا حسين از پا فتاد

چهره بر اين تربت خونين نهاد

عمه جان، اين قتلگاه اکبر است

جاي پاي حيدر و پيغمبر است

عمه جان، قاسم، در اينجا شد شهيد

تير بر قلب حسين اينجا رسيد

عمه جان، عباس اينجا داد دست

وز غمش پشت حسين اينجا شکست

اصغر لب تشنه، اينجا، عمه جان

شد ز تير حرمله خونين دهان

از براي غارت يک گوشوار

شد در اينجا، کودکي نيلي عذار

تا قيامت، کربلا ماتمسراست

حضرت مهدي (حسان) صاحب عزاست

نام شاعر:حبيب چايچيان




ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 1 مهر 1396  | 10:30 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 91 ::         50   51   52   53   54   55   56   57   58   59   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید