الا... ای محرّم!
تو، بغض گلوی تمام ستم دیدگانی
تو، خون خدایی که با خاک آمیخت،
تو، چشم گره خورده سالیانی،
تو، یادآور عشق و ایمان.
تو، شبرنگ سرخی، تو آتشفشانی
الا ... ای محرّم!
تو، آن کیمیای دگرگونه سازی
که مرگ حیات آفرین را به نام «شهادت»
چو شهدی مصفّا و شیرین
به کام پذیرندگان، می چشانی.

