در دوران اسارت برادری به نام «عبدالله» بود که بیش از ۸۰% بینایی خود را از دست داده بود. روزی عبدالله پیش اسیر دیگری به نام «یاسر» که مددکار چشم پزشک عراقی بود، رفت و بعد با معاینه ی پزشک متوجه شد که دیگر امیدی به بهبودیاش نیست.
چند روز بعد عبدالله در جمع اسرای موصل ۴ زائر کربلا شد و قتلگاه شهدای کربلا را زیارت کرد. شب وقتی برگشت، دلش گرفته بود، دو رکعت نماز خواند و پس از راز و نیاز با محضر حضرت امامحسین(ع) چنین گفت: من تا حالا، شفای چشم و رفتن به ایران را از شما میخواستم. این مدت اسیر بودم و وظیفهام بوده که اسارت را بگذرانم و سعی من همیشه بر این بوده که به وظیفهی خود عمل کنم.