کریمه اهل بیت
معصومه، قصه بلند مدینه تامشهد است





يكي از طلاب فاضل قم، كه قبلاً مقيم مشهد مقدّس بودند، مي گفت: در ايّام اقامتم در مشهد همواره مورد عنايت امام هشتم بودم، هنگامي كه به سوي قم عزيمت كردم، به محضر مقدّس امام رضا عليه السّلام مشرّف شدم و تقاضا كردم كه اجازه فرمايند چند سالي نيز در جوار خواهر گرامي شان حضرت معصومه _ سلام اللّه عليها _ باشيم و سالي چند بار از قم به مشهد مشرّف شده، سلام حضرت را به برادر بزرگوارشان ببرم، سپس به م بازگشته سلام حضرتشان را به خدمتت خواهر مكرّمه شان تقديم بدارم.

از نخستين روزي كه وارد حوزه علميه قم شدم، عنايات خاص بي بي شامل حالم مي باشد، شهريّه حوزه بدون اينكه من اقدام كنم فراهم شد، مقدّمات ازدواجم به راحتي فراهم گرديد.


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 5:46 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0

 

يكى از علماى اعلام چنين نقل مى كند : چند سال پيش از زعامت مرحوم آية الله العظمى بروجردى (ره) به طلاب حوزه ي علميه قم بسيار سخت مى گذشت ، در حدى كه خود اينجانب كه در منطقه خاكفرج مستأجر بودم، به قدرى از بقال محل نسيه جنس برده بودم كه ديگر خجالت مى كشيدم از منزل خارج شوم و از مسير آن مغازه بگذرم . روزى به فكر افتادم كه اين چه وضعى است؟ تا كى مى شود صبر كرد؟ اما اين كه چه كنم، به نتيجه اى نمى رسيدم! تا اين كه با خود گفتم به حرم مطهر

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 5:46 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0


به پايت نگاه مى كنى، مثل يك تخته چوب مى ماند. اصلا نمى توانى تكانش بدهى، انگشتان پايت سياه شده اند. يك آه بلندى مى كشى و مشت مى كوبى روى پايت، اصلا دردى حس نمى كنى. انگار ديگر پا، پاى تو نيست. چشم مى دوزى به پنجره چوبى اتاق و به ستاره هايى كه در آسمان چشمك مى زنند. ياد حرف دكترها كه مى افتى غم و غصه مثل عنكبوت بدجنسى بيشتر تارهايش را به دور قلبت مى تند: «بايد پاى تو قطع شود تو بيمارى سقاقلوس(يك نوع بى حسى و فلجى) دارى!» دوباره به پايت نگاه مى كنى. چاره اى نيست پيش خيلى از دكترها رفته اى و همه هم همين را گفته اند. فردا پاى تو قطع مى شود پايى كه كمك مى كرد هر روز بروى حرم حضرت معصومه(ع). راستى ... ولى حتما جوابم را مى دهد هر چه باشد يكى از خادمانش هستم. اصلا چرا زودتر به فكرم نرسيد حالا كه ديگر اميدى نيست. آخرين نقطه اميد را فراموش نمى كنم. اينها را توى دلت مى گويى. بهتر است هر چه زودتر آماده شوى. شادى محسوسى مثل غنچه گل در دلت شكوفا مى شود. مبارك( نام شخصى است) را صدا مى كنى: مبارك! مبارك! صدايت مى لرزد.


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 5:45 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
بار ديگر شبانگاهان دست فياض الهى از آستين كريمه اهل بيت به درآمد وچراغى به روشني خورشيد ولايت فراروى عاشقان دلسوخته بر افروخت. سخن از گفـته هاى دور نمى باشد بلكه حقيقى است محقق در جمعه شب 23/2/73 آرى بار ديگر در آن شب شاهد گشوده شدن خزائن غيب گشتيم و نزول رحمت الهي: آن كه مورد عنايت قرار گرفت مسافرى بود از راه دور, دخترى چهارده ساله از اهالى (شوط) ماكو, از شهرهاى آذربايجان كه خود با ما چنين سخن مى گويد: رقيه امان الله پور هستم از اهالى )شوط)) ماكو, چه ار ماه پيش بر اثر يك نوع سرماخوردگى از هر دو پا فلج شدم خانواده ام مرا به بيمارستانهاي مختلف در شهرهاى ماكو, خوى و تبريز بردند, ولى همه پزشكان پس از عكسبردارى و انجام آزمايش مكرر, از درمانم عاجز شدند و من ديگر نمى توانستم پاهايم را حركت دهم تا اين كه چهارشنبه شب (21/2/73) در عالم رويا ديدم كه خانمى سفيد پوش سوار بر اسبي سفيد به طرف من آمدند و فرمودند:

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 5:45 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0



آيت اللّه بُدَلا مي فرمودند:

يكي از عنايات بي بي مربوط به زماني است كه ما در مدرسه دارلشّفا حجره داشتيم، مدرسه دارلشّفا آن موقع يك طبقه بود، مَدرَسي در وسط و هشت اطاق در هر طرف و حوض بزرگي در وسط حياط مدرسه قرار داشت.

در آن ايّام مدرسه دارالشّفا محلّ رفت و آمد زوّار بود، سحرها كه درب مدرسه باز مي شد، زائران حضرت معصومه عليها السّلام براي تشرّف به حرم از حياط مدرسه مي رفتند.


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 5:44 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0



آيت اللّه شبيري كرامتي را در مورد حاج حسينعلي برادر مرحوم حاج شيخ حسنعلي تهراني ( متوفّاي 1325 هـ . ) نقل كردند، سپس فرمودند: مرحوم حاج شيخ حسنعلي تهراني جدّ امّي آقاي مرواريد است و لذا بهتر است از خود ايشان بپرسيد، روز 23 ذيقعده 1414 هـ. كه روز زيارتي مخصوص حضرت امام رضا عليه السّلام بود براي عتبه بوسي امام رضا عليه السّلام شرفياب بوديم با جمعي از دوستان به خدمت آيت اللّه مرواريد رسيديم و متن داستان را از ايشان استماع كرديم. و اينك شرح مختصري در مورد حاج شيخ حسنعلي، معروض داشته، به اصل داستان مي پردازيم:


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 5:43 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0


مرحوم آيت اللّه مرعشي نجفي مي فرمود: در يك شب زمستاني دچار بي خوبي شدم، خواستم حرم بروم ديدم هنوز وقت حرم نشده و درهاي حرم به اين زودي باز نمي شود. گرفتم خوابيدم و دستم را زير سرم نهادم كه اگر خوابم ببرد خواب نمانم.

در عالم رؤيا به محضر حضرت معصومه _ سلام اللّه عليها _ رسيدم، فرمود: " بلند شو برو حرم، عدّه اي از زوّار من پشت در حرم از سرما هلاك مي شوند، آنها را نجات بده ".

مي فرمودند: از خواب بيدار شدم، با عجله لباس پوشيدم و به سوي حرم حركت كردم. ديدم عدّه اي زوّار كه لباس مخصوص هندي هها و پاكستانيها را بر تن داشتند، پشت درِ حرم از سرما مي لرزند. در را زدم، يكي از خدّام به نام حاج حبيب چون صداي مرا شناخت در را باز كرد، در معيّت آن زائران وارد حرم شديم، آنها مشغول زيارت شدند، من نيز آب خواستم وضو گرفتم و مشغول نماز و زيارت شدم.




[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 5:43 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0


مردم با نگرانى انتظار مى كشيدند. بيابان پيش رويشان بود و دورترها، كوهها به آسمان وصل مى شدند. كاروان كوچكى از دور پيدا شد. هياهوى جمعيت فضا را پركرد. همه به تكاپو افتاده بودند. هرچه بود، انتظار بود، انتظارى كه داشت پايان مى گرفت. ساعتها بود كه زن و مرد، پير و جوان، كوچك و بزرگ، جلو دروازه شهر ايستاده بودند و با اشتياق، آمدن كسى را انتظار مى كشيدند. هركس چيزى مى گفت: - به راستى، به قم مى آيد؟ - مگر نمى بينى؟! سياهى كاروانشان پيداست! - مى گويند مقصدش «مرو» است قصد دارد به ديدار برادر خود برود. - شنيده ام كه حال بانو خوب نيست. - تا ساوه حالش خوب بوده، اما به آنجا كه رسيده بيمار شده است. مردى ميان سال مرتب صلوات مى فرستاد. «موسى بن خزرج » از بزرگان قم گفت: «او همان بانويى است كه امام صادق (ع) سفارشش را به ما فرموده است؟!» صداى جمعيت مبهم بود و هركس چيزى مى گفت. زنها گفتگو مى كردند. - تا «مرو»، راه زيادى است. يك زن بيمار نمى تواند اين همه راه را برود! - كاش براى هميشه در قم مى ماند تا به بركت وجودش، اين شهر از فضايل اهل بيت سرشار باشد! - اگر بماند، من خودم خدمتكارش مى شوم و هرچه بخواهد، برايش فراهم مى كنم!


ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 5:42 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
اذان مغرب نزديك است . وضو مى گيرى . آماده رفتن به مسجدمى شوى . دخترت «مهربان » گوشه اى كز كرده و با اخم نگاهت مى كند . جانمازت را برمى دارى . كنار مهربان مى نشينى . صورتش رانوازش مى كنى . هنوز ناراحت است . چيزى نمى گويى . اگرهم بگويى او نمى شنود . تنها اشارات دست تو را مى فهمد . مهربان تو كرولال است . 27 سال است چيزى نمى شنود . در اين سالها آرزو داشته اى براى يك بار هم كه شده صدايش را بشنوى . مهربان بگويد : مادر ! مادر ! و تو در جوابش بگويى : جان مادر ! عمر مادر !

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 5:41 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
با شنيدن صداى آقاى دكتر، تكانى به خودش داد و به طرف اتاق دكتر رفت، خانم منشى در حين نوشتن زير چشمى نگاهى به زن انداخت و آرام گفت:

- نوبت شماست.

دكتر پشت ميز كارش نشسته بود و سر گرم نوشتن بود. با ورود زن نيم نگاهى از پشت عينك كرد و گفت: بفرماييد بنشينيد. چندقدم جلوتر صندليهايى به رديف كنار هم چيده شده بودند. روى يكى از صندليها كنارميز دكتر نشست. دكتر خودكار را روى برگه هاگذاشت و از جا بلند شد.

- خانم شما مى دونيد مشكل دخترتان چيه؟

ادامه مطلب

[ سه شنبه 12 شهریور 1392  ] [ 5:41 PM ] [ کریمه اهل بیت ]
نظرات 0
.: Weblog Themes By WeblogSkin :.

تعداد کل صفحات :  ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  

درباره وبلاگ


تاریخ چشم به راه فاطمه ای دیگر است. به کوچه باغهای حرم تو پناه می آورم و در سایه سار ملکوتی آن، نفسی تازه می نمایم. کنار نهر استجابت می نشینم و قطره ای می شوم در آبی زلال اشک های زائرانت. ضریح نورانی ات را در آغوش میگیرم و از بین شبکه های آن، مزار مطهر تو را تماشا می کنم. باورم نمی شود! آیا به این سادگی به زیارت تو آمده ام! تو که زیارتت، همسان زیارت یاس گمشده مدینه است!

آمار سايت
كل بازديدها : 236234 نفر
كل مطالب : 617 عدد
آخرين بروز رساني : چهارشنبه 29 مهر 1394 
امکانات وب