علمدار گردان

علمدار گردان

عمليات والفجر چهار بود كه با او آشنا شدم. خيلى كم سن و سال مى‏نمود. اهل روستا بود و از نعمت وجود مادر محروم. انس عجيبى با من گرفته بود. با اين كه زخم‏هاى وارد شده بر بدنش در منطقه‏ى حاج عمران، تازه بهبود يافته بود، در اين عمليات نيز شركت كرد.

«حسن تقيان» پرچمدار گردان بود. هميشه پرچمى بلندتر از قدش بر مى‏داشت و جلو گردان حركت مى‏كرد. در فتح تپه‏هاى اطراف شيار حسن‏آباد شركت داشتيم. شب عمليات او را ديدم كه چون شير مى‏جنگيد. هميشه تسبيح و مهرى همراه داشت. صبح فردا رسيد، دنبالش مى‏گشتم.

به ناگاه جنازه‏ى مطهر شهيدى توجهم را به خود جلب كرد. نزديك شدم. آرى! خود او بود، با مشت گره كرده به شهادت رسيده بود. تسبيح او از جيب شلوارش آويزان و مهر نماز او در كنار جسد مطهرش افتاده بود.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع)، تابستان 75، ص 100؛ مجله‏ى جانباز، ش 17، فروردين 77، ص 20)

راوى: اصغر شفيعيون

149.jpg

پايان راز و نياز و پيوستن به معبود

بیاد شهيد سجادى

در سال 1364 ما در خط پدافندى «هزار قله» مستقر بوديم. در گوشه‏اى از دامنه‏ى كوه، كنار درختى برادر «سجادى» به نماز ايستاده بود. دل را به درياى بى‏كرانه‏ى الهى سپرده بود و حديث فراق و دورى از يار را زمزمه مى‏كرد، ناگهان خمپاره‏اى پس از برخورد با درخت، منفجر شد و گرد و غبارى غليظ به هوا برخاست. ديگر صدايش نمى‏آمد. گويا راز و نيازش به پايان رسيده بود.

آرى، او در حال سخن گفتن با معبود خويش، به سوى حق شتافت.

(خودشكنان، مرتضى جمشيديان، لشكر 14 امام حسين (ع) تابستان 75، ص 92)

راوى: محسن حمزه‏اى



[ دوشنبه 7 مهر 1393  ] [ 9:49 AM ] [ علی بیدرام ]
[ نظرات0 ]