حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

بین من و دشمنانت آقا جنگ است

خاموش نمی شوم که مردن ننگ است

مثل تو شکسته اند دندان مرا

همواره جواب عاشقان با سنگ است

***

نامردی و ازدحام بدتر باشد

نه … سنگ زدن ز بام بدتر باشد

ای وای اگر کوفه چنین است حسین

من می ترسم که شام بدتر باشد

***

در کوفه فقط عذاب دادند مرا

سایه نه … که آفتاب دادند مرا

آن روز که توی کوفه می پژمردم

رگ های بریده آب دادند مرا

***

دل های تمام کوفه سنگی شده است

یک رنگی شهر… چند رنگی شده است

به کوفه نیا حسین … چون می بینم

بازار پر از سلاح جنگی شده است


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:19 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

تو ای قاتل مرا کشتی بیا بنویس با خونم

 که از مهمان نوازی های اهل کوفه ممنونم

به جای آنکه گل ریزند بر سر خیلِ یارانم

 همه کردند در این شهر غربت سنگ بارانم

نه بر خود نه برای لحظۀ قربانیم گریم

 نه بهر دو کبوتر بچۀ زندانی ام گریم

اگر خونم چکد بر رخ به یاد آل یاسینم

 که من اینجا سر قاسم به نوک نیزه می بینم

تو که دست مرا بستی ندیدی زخم احساسم

 بیا دست مرا بشکن که من در فکر عباسم

در آب افتاد دندان من و لب تشنه جان دادم

 خدا داند همان لحظه به یاد اصغر افتادم

هر آنچه سنگ داری کن نثار فرق من کوفه

 دم دروازه فردا سنگ بر زینب نزن کوفه

لب من پاره شد اما به فکر ضربۀ چوبم

 مبادا بشکند فردا دُرِ دندان محبوبم

الا ای کوفه من همراه خورشید اختری دارم

 میان کاروان آل عصمت دختری دارم

فدای دخت زهرا گر شود ماه رخش نیلی

 مبادا بر گل روی رقیّه کَس زند سیلی

شرار ناله ات را بر دل عالم مزن"میثم"

 جگرها پاره شد دیگر از این غم دم مزن"میثم"


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

چه بگویم ز عطر گیسویت

 چه نویسم ز خوبی رویت

گر به زلفش نمی‌رسد دستم

 همه جا من به یاد او هستیم

از همان کودکی گرفتارم

 عاشقم، عاشق رخ یارم

مسلمم، مسلم غریبم من

 کشتۀ خنجر حبیبم من

نوبهارم غروب پاییز است

 قصۀ غصۀ من غم‌انگیز است

خون بنوشم به جای آب، حسین

تا سلامم رسد جواب، حسین

کوفیان را دگر وفایی نیست

 عهد آنان بجز ریایی نیست

با لب پاره بر سر دارم

 بی‌سر از بام غم نگون‌سارم

اولین عاشق قتیلم من

 پور رزمندۀ عقیلم من

هر که در راه من قدم برداشت

بر سر بام حق علم افراشت

راه من راه عشق و ایمان است

 برگی از دفتر شهیدان است

چشم «عنقا» گُهر فشان گردید

 در ره دوست بی‌نشان گردید


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

من پشیمانم از این نامه کجایی آقا ؟ !

کاش میشد بنویسم که نیایی آقا

میثم از عشق علی و منم از عشق شما

میکنم بر سر این دار صفایی آقا

سر شب بین سبو آب نبود، رویت بود

خنده ات گفت کز این عبد رضایی آقا

با سرت از سر نی بر سرمن مهمان شو

تا بدانند که دارم چه خدایی آقا

ولی حالا که تو راهی منای عشقی

ببر همراه خودت چند عبایی آقا

و اگر اهل و عیال همسفر قافله اند

گو که معجر ببرند یک دو سه تایی آقا


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:18 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب اول محرم – علی آمره

 

یک طرف سرمستی و غوغای عالمگیرشان

یک طرف طومار امضاهای بی تاثیرشان

 

کوفه شهر اشرفی و درهم و دینار هاست

اعتباری نیست بر آرا و بر تدبیرشان

 

این همان شهریست که می کرد عمویم مرتضی

با سبوی آب و قدری نان و خرما سیرشان

 

این همان شهریست که مردانش از روز ازل

با خیانت به علی خورده رقم تقدیرشان

 

تا همین دیروز من مولایشان بودم ولی...

همدمم حالا شده سنگینی زنجیرشان

 

دیشب اصلا خواب با چشمان خیسم خو نکرد

از صدای صیقل سر نیزه ها و تیرشان

 

حرف آخر یابن زهرا مردم این سرزمین

جملگی با توست دلهاشان ولی شمشیرشان…

 

علی آمره


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:17 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب اول محرم –  عبدالحسین مخلص آبادی

 

این جماعت به خدا قاتل و جنگ افروزند

یار دیروز و نمکدان شکن امروزند

 

همه شان پیش شما نان و نمک می خوردند

روزگاریست به اولاد علی مقروضند

 

همه شان گرگ ولی هیبت انسان دارند

مست یوسف کشی و قاتل دست آموزند

 

جان تو  نیزه در این شهر فراوان  دیدم

بی گمان پیرهنت را به تنت می دوزند

 

دور از خیمه نشو شعله ی آتش دارند

دختران تو در این معرکه ها می سوزند

 

سی هزارند و تو هفتاد و دو تن آوردی؟

باخبر باش که مردان خدا پیروزند

 

راستی پیشتر ازاین به تو گفتم آقا؟

دختران تو در این معرکه ها می سوزند

 

عبدالحسین مخلص آبادی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

می بارد از هر بام و در، سنگ ملامت 
از من گذشت اما سر زینب سلامت 
تو ای خدیو انس و جان 
بر او سلام من رسان 
از کوفه بگذر 
پیوند مهرت بسته دست و گردن من 
بنگر تماشایی شده جان دادن من 
با جسم پاره پاره ام 
بین بر سر قناره ام 
از کوفه بگذر 
خون ریزد از باغ رخم، همچون شکوفه 
با خون نویسم بر در و دیوار کوفه 
این لحظه های آخر است 
مسلم فدای رهبر است 
از کوفه بگذر 
این آتش حسرت مرا، سوزد سراپا 
گفتم بیا اما میا ای پور زهرا 
دل کرده احساس خطر 
از کوفه کن قطع نظر 
از کوفه بگذر


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:16 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ندیده شهر کوفه         زمن خونین جگرتر

ندیده کوچه هایش      زمسلم در به در تر

خودم دانم دگر فردا به پیکر سر ندارم

به جسمم تا نفس دارم  همین باشد شعارم

حسین کوفه میا

******

بسوز ای دل که باید       بسوزی و بسازی

ز دست کوفیان و         چنین مهمان نوازی

خودم دانم دگر فردا به پیکر سر ندارم

به جسمم تا نفس دارم  همین باشد شعارم

حسین کوفه میا

******

 

خودم آواره جائی    دو طفلم جای دیگر

ببینم هر دو طفلم      ولی دنیـای دیگر

دو دلبند و خودم هر سه فدای یك نگاهت

نیا كوفه كه دانم گردد اینجـــا قتلگاهت

حسین كوفه میا


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

از این کوفه از این مردم از این تقدیر می ترسم

من از این آسمان تیره و دلگیر می ترسم

ز دست ناله های من شکسته قلب هر سنگی

من از این ناله و دل های بی تأثیر می ترسم

از این شهری که هر کوچه پر از خار و پر از سنگ است

از آن بانو که خواهد رفت در زنجیر می ترسم

به یاد قامت اکبر که مثل سرو می ماند

از این بازار گرم نیزه و شمشیر می ترسم

سه شعبه ساختند اینجا به قد و قامت اصغر

از این تشبیه وحشتناک از این تصویر می ترسم

پدرها قول سوغاتی به دخترهایشان دادند

من از آن دختر نازت از این تدبیر می ترسم

تجسم می کنم زینب اگر اینجا رسد ای وای

من از آن حتک حرمت ها و از این تحقیر می ترسم


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:15 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت مسلم بن عقیل(ع)

 

از حالِ زارِ نامه برت حرف می زنند

از این سفیر در به درت حرف می زنند

در مسجدی که عطر علی می وزد از آن

از بی نمازی پدرت حرف می زنند

نیزه فروش هایِ نظرتنگِ چشم شور

از قد و قامت پسرت حرف می زنند

کار از بهای گندم ری هم گذشته است

از قیمتِ سرِ قمرت حرف می زنند

دیدم کنیزهای دم بختِ بی جحاز

از دختران در سفرت حرف می زنند

دیدم که در محله ی خورجین فروش ها

خولی و شمر پشت سرت حرف می زنند


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 25 دی 1395  | 10:14 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 50 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید