علی لواسانی
حضرت رقیه(س)-شهادت
دوش وقت سحر از یار خبر می آمد
وندر آن ظلمت شب داشت پدر می آمد
بی خود از خویش، دگر درد فراموشش شد
داشت از اوج فلك، قرص قمر می آمد
چه مبارك سحری بود و چه فرخنده شبی
آن شب قدر كه با سوز جگر می آمد
هاتف آن روز بدو مژده دیدار نمود
كه سری در پی او داشت به سر می آمد
همت عمه و انفاس پدر شد ور نه
در همان كوچه دگر حوصله سر می آمد
ادامه مطلب
وحید قاسمی
حضرت رقیه(س)-کوفه و شام
شناخت چشم تر عمه این حوالی را
شناخت تك تك این قوم لا ابالی را
چقدر خون جگر خورد مرتضی شب ها
ز یادشان ببرد سفره های خالی را
هنوز عمه برایم به گریه می گوید
حكایت تو و آن فصل خشكسالی را
نمی شود كه دگر سمت معجرش نروی؟
به باد گفته ام این جمله ی سوالی را
عطش به جای خودش، كعب نی به جای خودش
شكسته سنگ ملامت دل سفالی را
دلم برای رباب حزینه می سوزد
گرفته در بغلش كودك خیالی را
شبیه مادرتان زخمی ام، زمین گیرم
بگو چه چاره نمایم شكسته بالی را؟
ادامه مطلب
جعفر ابوالفتحی
حضرت رقیه (س) – اسارت
یه گل یاس خمیده
برگ گلهاشو کی چیده؟
روی نیزۀ اسیری
سر باباشو می دیده
پهلو ها شو کی شکسته؟
از زمونه شده خسته
با سر و روی برهنه
می دوید با دست بسته
روی خارای بیابون
زخمی میشه پای مجنون
سر بابش روی نیزه
تن باباش روی هامون
روی نی قرآن می خونه
بابای خوب و غریبش
می رسه تا آسمونا
نالۀ امن یجیبش
باباجون مهربونم
الهی دردت بجونم
رگ های سرت بابا جون
پره خون شده می دونم
بابا جون پرام شکسته
غم روی دلم نشسته
مرغ لب های من امشب
روی این رگات نشسته
باباجون کدوم حرومی
رگاتو ز هم گسسته
چشای خمار عشقو
نکنی تو باز و بسته
اینجا جای گریه زاری
شادی می کنن برامون
توی این شبای غربت
یا حسین حسین نوامون
ادامه مطلب
محمد مهدی رافع "تنها"
حضرت رقیه (س)- مصیبت
یاسم ولی نشسته ز پا باغبان من
چندیست لاله فام شده آسمان من
دیروز دست های توام بستر و کنون
این گوشه ی خرابه شده آشیان من
عمری تو قصه گفتی و من پا به سر به گوش
اکنون تو راست تا شنوی داستان من
بر خاک ها دویدم و ذکرم حسین بود
جز نام تو شنیده نشد از دهان من
گشته شبیه مادر پهلو شکسته ات
روی کبود و قامت هم چون کمان من
کی دیده با یتیم بدین سان جفا کنند
از فرط درد سو ندهد دیدگان من
در وصف ضرب دست عدو این کفایت است
کز ضربه ای فتاده به لکنت زبان من
بابا به گوش تا که وصیت کنم تو را
هرگز به طشت، آیه مخوان مهربان من
دشمن حیا ز آیه ی قرآن نمی کند
با خیزران دهد لب لعلت نشان من
لازم نبود بعد تو ای راحت دلم
با ضرب تازیانه بگیرند جان من
یک چند سایه سار تو ام سرپناه بود
"تنها" سپهر گشته کنون سایبان من
ادامه مطلب
یوسف رحیمی
حضرت رقیه (س)
لب بسته است، بی رمق و خسته، بی شکیب
لبریز اشک و آه ولی ، فاطمی، نجیب
دنیای شیون است، سکوت دمادمش
باران روضه است همین اشک نم نمش
زهرائی است، شکوه ز غم ها نمیکند
جز آرزوی دیدن بابا نمیکند
حرفی نمی زند ز کبودی پیکرش
از سنگ های کینه و گُل های معجرش
با بیکسی قافله خو کرده آه آه
با طعنه های آبله و زخم گاه گاه
آری نمک به زخم دل غم نمی زند
از گوشواره پیش کسی دم نمی زند
هرگز نگفته از غم و درد اسیری اش
از ماجرای سیلی و دندان شیری اش
سنگ صبور هر دل بی تاب میشود
لب بسته و در آتش غم آب میشود
اوقات ابری اش بوی غربت گرفته اند
حالا که واژه ها همه لکنت گرفته اند
×××
با آه های شعله ورش حرف می زند
او با اشارهی نظرش حرف می زند
حالا که غرقِ خون شده لب های کوچکش
با اشک های چشم ترش حرف می زند
او هرگز از تسلّی سیلی سخن نگفت
دارد تمام بال و پرش حرف می زند
لب بسته است از همهی اهل کاروان
بر نیزه با سر پدرش حرف می زند
×××
می پرسد از سر پدر و شرح سرگذشت
گاهی به روی نیزه و گاهی میان تشت
بابا بیا به خاطر عمه سخن بگو
لب باز کن دو مرتبه «زهرای من» بگو
بابا بگو برای من از روز اشک و آه
از آن همه مصائب جان سوز قتلگاه
بابا برای دخترت این حرف ساده نیست
معنای نعل تازه و تیر سه شعبه چیست؟
آتش زده به جان من این داغ بی امان
انگشر تو نیست در انگشت ساربان؟!
خونین شده به روی لبت آیه های نور
خاکستری به چهرهی تو مانده از تنور
جاریست خون تازه ز لبهات هم چنان
بابا چه کرده با لب تو چوب خیزران ...
این لحظه ها برای سه ساله حیاتی است
روی لبش ترنم «عجّل وفاتی» است
حالا که سر زده به شب تار او سحر
حالا که آمده به خرابه سر پدر
دیگر تحمل غم دوری نمیکند
در حسرت فراق صبوری نمیکند
یک بوسه از سر پدر و ... جان که بر لب است
داغ سه ساله اول غمهای زینب است
ادامه مطلب
یاسر حوتی
حضرت رقیه(س)-شهادت
به زحمت تكیه بر دیوار میكرد
گهی این جمله را تكرار میكرد
الاهی صورتش آتش بگیرد !
كه با سیلی مرا بیدار میكرد
×××
چه داغی بر جگر بگذاشتی زجـر
عجب دست زمختی داشتی زجـر
كه هر كس دید گلبرگ رخم را
به طعنه گفت كه گل كاشتی زجـر
×××
چو زینب پیكرش را آب می ریخت
ستاره بر تن مهتاب می ریخت
همه دیدند چون زهرای اطهر
ز هر جای تنش خوناب می ریخت
×××
نه تنها پیكرش بی تاب بوده
كه گل زخم تنش خوناب بوده
چه كاری كرد سیلی با دو چشمش؟
كه گوئی چند روزی خواب بوده
×××
تمام پیكرش از درد میسوخت
لبش از آه آهِ سرد میسوخت
اگر چه شمع سـرخ نیمه جان بود
ندانم از چه رنگ زرد میسوخت
×××
تمام درد بر جانم نشسته
رد خون روی دستانم نشسته
تو خوردی خیزران و، من ندانم
چرا زخمش به دندانم نشسته
ادامه مطلب
علی اکبر لطیفیان
حضرت رقیه(س)-شهادت
تو را آورده ام این جا که مهمان خودم باشی
شب آخر روی زلف پریشان خودم باشی
من از تاریکی شب های این ویرانه می ترسم
تو را آورده ام خورشید تابان خودم باشی
فراقت گر چه نابینام کرده باز می ارزد
که یوسف باشی و در راه کنعان خودم باشی
پدر نزدیک بود امشب کنیز خانه ای باشم
به تو حق می دهم پاره گریبان خودم باشی
اگر چه عمه دل تنگ است اما عمه هم راضی ست
که تو این چند ساعت را به دامان خودم باشی
از این پنجاه سال تو سه سالش قسمت ما شد
یک امشب را نمی خواهی پدر جان خودم باشی
سرت افتاد و دستی از محاسن ها بلندت کرد
بیا خب میهمان کنج ویران خودم باشی
سرت را وقت قرآن خواندنت بر طشت کوبیدند
تو باید بعد از این قاری قرآن خودم باشی
کنار تو که از انگشتر و خلخال صحبت کرد؟
فقط می خواستم امشب پریشان خودم باشی
***
اگر چه این لبی که ریخته بوسیدنش سخت است
تقلا می کنم یک بوسه مهمان خودم باشی
ادامه مطلب
کاظم بهمنی
حضرت رقیه(س)-شهادت
ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد
با غمت گاهی نباید ساخت باید گریه کرد
امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را
از تو گفتم با دلم کوتاه آمد گریه کرد
ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد
مادرم نذر تو را هر وقت «هم زد» گریه کرد
با تمام این اسیران فرق داری قصه چیست؟
هر کسی آمد به احوالت بخندد گریه کرد
از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش
شاید آن شب «زجر» هم وقتی تو را زد گریه کرد
وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد
آن زن غساله هم اشکش در آمد گریه کرد
ادامه مطلب
علی ناظمی
حضرت رقیه(س)-شهادت
از بوی سیب سرخ طبق مرده جان گرفت
زخمی ترین یتیم خرابه توان گرفت
باران چشم های رقیه شروع شد
از بس که گریه کرد دل آسمان گرفت
طرفند گریه هاش به داد پدر رسید
سر را ز دست بی ادب خیزران گرفت
رو پوش را ز روی طبق تا کنار زد
لب را که دید طفلک لکنت زبان گرفت
«بابا» یکی دو بار بریده بریده گفت
با هر نفس نفس که یکی در میان گرفت
می گفت گوشواره فدای سرت ولی
دیدم عقیق دست تو را ساربان گرفت
حالا گرسنگی به سراغم که آمده
آغوشم از محاسن تو بوی نان گرفت
آخر طلوع داغ تو کنج تنور بود
در شام زخم های تو خورشیدمان گرفت
ادامه مطلب
محمد فردوسی
حضرت رقیه(س)-شهادت
از شوق دیدار تو بابا پر گرفتم
یعنی که جان تازه در پیکر گرفتم
چشم انتظار دیدن روی تو بودم
شکر خدا رأس تو را در بر گرفتم
حرفی نگفته در میان سینه دارم
بغضم شکست و روضه را از سر گرفتم ...
وقتی که با صورت زمین خوردم ز ناقه
دردی شبیه پهلوی مادر گرفتم
از ضرب آن سیلی که نور دیده ام بُرد
در صورتم یک شاخه نیلوفر گرفتم!
چادر نمازم را به زور از من گرفتند
حالا به جایش آستین بر سر گرفتم ...
... از کنج این ویرانه تا معراج رفتم
وقتی که بوسه از رگ حنجر گرفتم
فهمیده ام کنج تنور خانه بودی
بیخود نشد که بوی خاکستر گرفتم ...
... انگشتری زیبا برایت می خرم من!
وقتی ز دست ساربان زیور گرفتم ...
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


