یا طفلان مسلم 

 

دلم مبتلاي يتيمان مسلم

سرم خاك پاي يتيمان مسلم

كه هستم گداي يتيمان مسلم

 


يتيم و وحيد و فريد و اسيرند

دوتا مستجار و دوتا مستجيرند (ادامه شعر در ادامه مطلب ...)

 

--------------------------------------------------------------------------------------- 

 دوتا مثل چشمه دوتا مثل آب و ...

دوتا ماهتاب و دوتا آفتاب و ...

دوتا يوسفِ رفته زير ِ نقاب و ...

 

 

دو صاحب كرامت دو صاحب مدارج

دو باب العنايت دو باب الحوائج

 

 

دوتا قرص ِ ماهي كه همتا ندارند

دوتا بي گناهي كه بابا ندارند

دو بي سر پناهي كه مأوا ندارند

 

 

يكي روح مسلم يكي جان مسلم

الهي به قربان طفلان مسلم

 

 

دوتا ياكريم ِ هوايِ حسين اند

دو گلدسته يِ كربلايِ حسين اند

فدايِ همه بچه هايِ حسين اند

 

 

دوتا طفل بي جان دوتا طفل بي سر

يكي نذر اكبر يكي نذر اصغر

 

 

دو عاشق كه در دل قراري ندارند

دو خسته كه راهِ فراري ندارند

به جز گريه كردن كه كاري ندارند

 

 

دلِ عالم از اشك اينان شكسته

شده مويشان بسته،دندان شكسته

 

 

چه شد بر دهانِ دوتا بچه ها زد؟!

چرا گردن آن دو را از قفا زد؟!

يكي بر سرش زد يكي دست و پا زد

 

 

به زانو نشست و كبوتر كُشي كرد

كنار ِ برادر، برادر كُشي كرد

 

 

بدن در فرات و سر ِ هر دو را بُرد

به كيسه نهاد و به بزم جفا بُرد

گمان خولي است و سر ِ شاه را بُرد

 

 

گرفتار ِ خشم ِ عبيدِ لعين شد

اجابت ز يا اَحكَمَ الحاكمين شد

 

(علي اكبر لطيفيان)


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 10 فروردین 1396  | 12:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

جاده ی عشق صبح روز دهم
پیچ و خم دار و تنگ تر می شد
وقت آغاز رونمایی از
دو هدیّه ، دو تا پسر می شد

با دو تا دست مادری آنگاه
هدیه ها را تمیز و خوش رو کرد
خوب پیچید مثل دسته ی گل
سیر بوسید و باز هم بو کرد

یادش آمد مدینه آن روزی
که دو چشمش اسیر خواب شد و..
ابری از عشق در مقابل او
سپر تیغ آفتاب شد و ..

ابر آمد ...به باغ چشمانش
قطره هایی ز عشق نازل کرد
خود او هم درست یادش نیست
از کجا عشق خانه در دل کرد ؟

آنچنان ریشه زد محبت او
که جدایی هنوز ممکن نیست
نه ، بدون برادرش هرگز
یک ..دو ..شاید..سه روز ممکن نیست

تازه انگار جشن میلاد است
که برایش هدیه آورده
دو گل از باغ قلب خود زینب
چیده امروز پیشکش کرده

هدیه ها کوچک اند اما او
هر چه بود و نبود می آورد
تا قبولش کند قسم هایی
جنس یاس کبود می آورد

هدیه ها را به دست او می داد
عشق با التهاب جاری بود
باغبان ماند با دو گل چه کند
وقت طوفان و جان نثاری بود
......
باد می آمد و میان خیام
با خودش التهاب می آورد
بوی پیراهنی که خونین بود
بوی شهد گلاب می آورد

کنج خیمه نشسته بود هنوز
نه به دنبال لاله ها می رفت
توی فکرش غروب دنبال
رد پای سه ساله ها میرفت


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 10 فروردین 1396  | 12:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رباعی های محرم الحرام

 

خدا كند كه پريشان هر غمت باشم     

هميشه گريه كنِ زير پرچمت باشم

خدا كند نشوم از شما جدا آقا               

تمام عمر، اسير محرّمت باشم

 

قتيل كربلايي يابن الزهرا         

شهيد سر جدايي يابن الزهرا

نه تنها زينت دوش رسولي        

ذبيحِ مِن قفايي يابن الزهرا

 

خودم ديدم تو را با كام عطشان         

به زير آفتاب گرم و سوزان

الهي جان به جانان مي سپردم          

سرت بر نيزه ها ديدم حسين جان

 

فداي آن سر بشكسته، ديده گريانت      

فداي آن لب پر خون و لعل عطشانت

غروب روز دهم خواهر غريبت گفت    

فداي آن تن بي غسل و پاك و عريانت

 

پدر با غُصّه و غم  ساختم  من      

تو رفتی هستی‌ام را باختم  من

چنان کم سو شده چشمم ز سیلی     

تو را  دیدم ولی نشناختم  من

 

شبی از گریه بابا خواب رفتم         

به عشقت همچو شمعی آب رفتم

تو را در خواب دیدم بی عمامه           

ز بس خود را زدم از تاب رفتم

 

که دیده داس را با یاس کاری      

اگر طفلی تو هم احساس داری

یکی کنجِ خرابه گفت جانم        

مخور غصّه عمو عباس داری

 

پدر جان روزها در انتظارم        

که آیی باز یک دم در کنارم

چرا تنها سفر کردی عزیزم؟         

نگفتی یاس لطمه خورده دارم؟

 

ز بعدت هر چه می‌بینم ثرابه          

کجا رأس  تو لایق  بر شرابه

امان از روزگار و از غریبی         

تو روی نیزه من کنج خرابه

 

چرا به روي زمين مانده جسم اطهر تو    

به روي نيزه نشسته سر مطهر تو

ز داغ آن بدنِ زير سُمِّ مركبها         

طنين فكنده در عالم صداي مادر تو

 

میان شهر غم کنج خرابه       

سه ساله دختری در التهابه

میان خواب می‌بیند پدر را       

که روی نی سرش در پیچ و تابه

 

سيزده سالة حسن ماندي   

كربلايي، كنار من ماندي

ديدم از مركبت زمين خوردي      

به روي خاك، بي كفن ماندي

 

اي تازه جوان من، مرا پير مكن       

اين قدِّ شكسته را زمينگير مكن

تا جان به لبان خواهرم نآمده است   

برخيز اذان بگو و تأخير مكن

 

با غضب نور دو چشمان ترم را كشتند     

همة آرزوي اهل حرم را كشتند

اي جوانان همه از خيمه شتابان آييد       

گل بريزيد كه رعنا پسرم را كشتند

 

توان بال و پر خستة مرا بردي           

چه زود اي گل ياس رباب، پژمردي

صداي قُرّشِ تيري سه شعبه تا آمد     

به روي دست پدر ناگهان تكان خوردي

 

گرچه اي كودك شش ماهه تو دريا بودي     

تشنة قطره اي از آب گوارا بودي

لحظة آخر عمرت همه ديدند تو را        

مثل يك مرد سرِ نيزه سرِپا بودي

 

دست اين باد مده طرة گيسويت را        

به دمِ تيغ مبر طاق دو ابرويت را

زِرهي نيست كه جسم تو سلامت مانَد    

لا اقل دور كن از معركه پهلويت را

 

ارباً اربا ترين شهيد شدي      

پيش زهرا تو رو سفيد شدي

رفتي و مشك پاره ات آمد     

اي برادر تو نااُميد شدي

 

يكي با نيزه مي زد پيكرت را     

يكي بر نيزه ها مي زد سرت را

شنيدم بين آن غوغاي محشر   

صداي جانگداز مادرت را

 

سُرمة داغي كه بر چشم سياهِ تو نشست     

تار و پودِ اين دل غمديده را از هم گسست

آن زمانيكه فتادي از فرس بر روي خاك     

آنچنان گفتي اخي ادرك اخي پشتم شكست

 

همه نور نگاهم را گرفتند      

عمودِ خيمه گاهم را گرفتند

به زينب گفت قدِّ اِنكسارم   

علمدار سپاهم را گرفتند

 

پدرجان آتش افتاده به جانم      

سه ساله هستم اما قد كمانم

از آن شب كه من از ناقه فتادم  

ببين لكنت نشسته بر زبانم

 

وَرم بگرفته حجم بازويم را       

به خود پيچيد آتش، گيسويم را

دل شب مادرت را كه ديدم      

ز يادم برد درد پهلويم را

 

خسوفي تيره بر رويم نشسته  

كمي آتش به گيسويم نشسته

از آن روزي كه خوردم تازيانه     

كبودي روي بازويم نشسته

 

غروبي تلخ و داغي بي شماره        

نمانده بود ديگر راه چاره

همه در بين آتش مي دويدند     

جدا افتاد گوش و گوشواره

 

با تنِ خسته از فرس افتاد      

صيدِ شمشير، در قفس افتاد

آنقَدَر سنگ ميهمانش شد      

كآخرالاَمر از نفس افتاد

 

بستند بر سفيرِ تو چون راهِ چاره را       

آتش زدند سينة اين بي سواره را

جانِ منِ شكسته دل اي پيرِ مي فروش   

با خود ميار كرببلا شير خواره را

 

همه اهل حرم در پيچ و تابند     

همه لب تشنة يك جرعه آبند

رقيه، زينب و اطفال خيمه         

همه دلواپَسِ طفل ربابند

 

اينجا مباد همره خود دختر آوري        

اصغر بياوري، عليِ اكبر آوري

اي كاش قبل از اينكه بيايي به اين ديار    

انگشتر رسول خدا را در آوري

 

با من بمان و درد مرا بيشتر مكن         

تنها به شام و كوفه مرا ره سپر مكن

بال و پرم شكست، علي اكبرت كه رفت   

با رفتنت بيا و مرا خونجگر مكن

 

دوباره ماه محرم دوباره بزم عزا       

دوباره گريه براي امامِ عاشورا

دوباره نالة زهرا به گوش مي آيد   

ز قتلگاه حسين و زمين كرببلا

 

ز تشنگي همه گلهاي باغ پژمردند      

سرِ تو را به سرِ نيزه از حرم بردند

چگونه زينبِ مظلومه پيرتر نشود        

تمام اهل حرم تازيانه مي خوردند

 

حرام زاده اي انگشتر تو غارت كرد        

به كودكان كتك خورده ات جسارت كرد

وَ سمت قوم يهودي كه خيره سر بودند   

به رويِ نيزه نشستي و رهسپارت كرد

 

تو رفتي آب شد آزاد مادر     

دلم شد شهر غم آباد مادر

خودم ديدم سرت از روي نيزه  

چگونه بر زمين افتاد مادر

 

برادرجان عليِ اكبرت كو     

گل ياس علي، برگ و برت كو

نمي پرسم از عباس دلاور      

سليمان زمان، انگشترت كو

 

مگو با ما از آهنگ صبوري      

نمانده بين چشم خيمه نوري

منِ دلخسته بر ناقه نشستم       

تو يا بر نيزه يا كنج تنوري

 

غمي بر سينه ام بر پا شد اي واي        

ميان قتلگه غوغا شد اي واي

ببين عمه سرِ رأسِ عمويم           

ميانِ شاميان دعوا شد اي واي

                             

فداي  نالة  واغربتاي خواهرتان           

طنين فكنده در عالم صداي مادرتان

چگونه روضه بخوانم كه در ميان حرم     

فتاده هم همه، از تن جدا شده سرتان

 

چه مي شد اي گل زهرا مسافرت بودم     

ميان كوچة عشق تو عابرت بودم

چه مي شد از كرم و لطف و مرحمت آقا       

شبي كنار حريم تو زائرت بودم

 

پريده مرغ دلم روي بامت آقاجان      

نوشته اند مرا مست جامت آقاجان

نوشته اند مرا از همان شب اول       

گدا و نوكر و عبد و غلامت آقاجان

 

همينكه خون سر تو رقيق تر مي شد

نشان نيزه سواران دقيق تر مي شد

وَ هر چه قدر به سويت شتاب مي كردند

جراحت تن پاكت عميق تر مي شد

 

نازك نبود اين دلم، اما شكسته شد

در قتلگاه رشته عمرم گسسته شد

با اينكه در نماز شبم غرق مي شدم

بعد از حسين، نافله هايم نشسته شد

 

دلشوره هاي دختركت را نگاه كن

بال كبود شاپركت را نگاه كن

گريه مكن كه بال و پرم خوب مي شود

كنج لبان خود تركت را نگاه كن

 

صحراي كربلا جگرم را كباب كرد

دستي ميان خيمه ما انقلاب كرد

باران تازيانه كه باريد در حرم

روياي خوب كودكيم را خراب كرد

 

رضا باقریان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 10 فروردین 1396  | 12:01 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

طفلان حضرت زینب(س)

 

ای برادر بگو چکارکنم

ناله از بی کسی خود نزنی

می شود تاکه زنده ام اینقدر

 حرف دل واپسی نزنی

 

من نمردم که ایستاده ای و

 مثل ابر بهاری می باری

همه رفتند با اجازه ی تو

 تو نگفتی که خواهری داری

 

بعد پنجاه سال خواهر تو

 آمده حرف آبرو بزند

به امید اجازه دادن تو

آمده زینبت که رو بزند

 

بچه ها بین خیمه منتظرند

وبه دست خودم کفن شده اند

خون شیر است در رگ آن ها

هر دو تا هدیه های من شده اند

 

نا امیدم نکن برادر جان

چادر مادرم که یادت هست

قسمش را که رد نخواهی کرد

 آتش و معجرم که یادت هست

 

مادرم پشت در که یادت هست

 هیزم و کوچه ها که یادت هست

به روی چادرش برادر جان

 وای من رد پا که یادت هست

 

پس قسم می دهم اجازه بده

 بچه هایم به پات سر بدهند

بچه هایم کمند، می شد کاش

 خواهرانت برات سر بدهند

 

گفته ام با نبردشان من را

 پیش چشم تو روسپید کنند

مثل لیلا و نجمه زینب را

بروند مادر شهید کنند

 

دوست دارم که پای غربت تو

 زیر شمشیر دست و پا بزنند

مویشان را کسی به پنجه گرفت

جای مادر تو را صدا بزنند

 

ای برادر نگاه خواهم کرد

 که خدایی شیره خواره شوند

با سر داس و نیزه و شمشیر

 لحظه ای که پاره پاره شوند

 

این همه نیزه آمده اما

بدترین نیزه نیزۀ کوفه است

دلم از کوفه زخم ها دارد

 کوفه عهد و وفاش معروف است

مسعود اصلانی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 10 فروردین 1396  | 12:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

طفلان حضرت زینب(س)

 

 اگر خواهرت اذن میدان ندارد

 نمی خواهیش پای تو جان سپارد

 در این جا كه وا غربتایت بلند است

 دو گلدسته دارد برایت ببارد

 غم بی كسی تو ای مرد تنها

 در این جا گلوی مرا می فشارد

 الهی نبینم در این جا غریبی

 الهی نبینم كه چشمت ببارد

 دو گلدسته می آورم تا نگویند

 مگر این بلا پیشه خواهر ندارد

 ببین سرمه بر دیده هاشان كشیدم

 ببینم كه دائی‌شان می گذارد

 به رویم میاور كه وسعم همین بود

 مگر خواهرت – زینب – دل ندارد؟!

 

علی اکبر لطیفیان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 10 فروردین 1396  | 12:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

طفلان حضرت زینب(س)

 

بریز در دل من هر چه داری از غربت

کجاست مأمن غم های کاریت؟... این جا !

تمام عمر غمت را کشیده‌ام بر دوش

چرا کنون نکنم غم گساریت این جا

خدا کند که بمیرم، امامِ بی‌یارم

اگر دمی نگرم بیقراریت این جا

ز پیش نعش علی سر بلند برگشتی

چقدر دیدنی است پایداریت این جا

چه زود پیر شدی بعد اکبر لیلا

فدای هیمنهٔ بردباریت این جا

مگیر ای پسر فاطمه امید را از من

دلم خوش است برادر به یاریت این جا

دو نوجوان مرا هم قبول کن جانا

شوند کشتهٔ چشم بهاریت این جا

بزرگ کردمشان پای سفرۀ عشقت

فقط به خاطر خدمتگزاریت این جا

اجازه ده که شوم همره نهالانم

شریک معرکهٔ لاله‌ کاریت این جا

نمی‌شود مگر از آن لب پر از مهرت

مرا منه به غم شرمساریت این جا

 

مجتبی روشن روان


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 10 فروردین 1396  | 12:00 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

دو تا نهال دو تا سرو ایستاده شدند

دو خوشه ی نرسیده دو جام باده شدند

مقام زینب کبری ببین که این دو پسر

فقط به خاطر مادر امامزاده شدند

تمام آبروی باغبان همین دو گلند

که در حفاظت از باغ استفاده شدند

به داست دایی اگر چه سوار اسب شدند

به دست نیزه و شمشیرها پیاده شدند

کنار اکبر و قاسم میان دارالحرب

دو طفل باعث تکمیل خانواده شدند

پیام غربت زینب شدند آن روزی

که سربریده نه چون نامه سرگشاده شدند

اگر چه سوم شعبان نشد محرم شد

به وقتش این دو به ارباب هدیه داده شدند

حلال زاده به دائیش می رود آخر

غریب وار اسیر حرام زاده شدند

شاعر: سعید پاشازاده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 10 فروردین 1396  | 11:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

طفلان حضرت زینب(س)

 

این شعلۀ عشق است كه درمان نپذیرد

معشوق ز عاشق اَثر آسان نپذیرد

جز اشك تمنّا كه گِره وا كند از كار

كردارِ دگر فایده چندان نپذیرد

این رابطۀ عشق عجب معجزه آساست

این مرحله را جز دلِ بریان نپذیرد

معشوق حسین است و عاشق دلِ زینب

محبوب ز احباب بجز جان نپذیرد

فرمود به طفلان كه دلِ عاشقِ مادر

جز كشته شدن  در ره جانان نپذیرد

با خویش همی گفت: مبادا كه برادر

از خواهر خود هدیۀ قربان نپذیرد

اینجاست كه بر دامن مادر بزند چنگ

بی فاطمه این مرحله پایان نپذیرد

تا بر لب طفلان قسم فاطمه آمد

آقا نتوانست ز آنان نپذیرد

دو آینۀ زینبی آمادۀ رزمند

این صحنه بجز آینه قرآن نپذیرد

گیسوی كمندِ یكی از شانه سرازیر

زلف دگری سلسله بندان نپذیرد

شمشیر كجا و قد و بالای دو ریحان

این قامتشان هیچ كمان دان نپذیرد

تكبیر به لب تیغ به كف هر دو كفن پوش

كس فاتحۀ تازه جوانان نپذیرد

می خواست عدو حیله ببندد به دوطفلان

دید از دو طرف رِخنه به رِندان نپذیرد

از هیبتشان لرزه به جانِ سپه افتاد

آزاده بجز جنگ نمایان نپذیرد

شاگرد دبستان اَلفبای علمدار

هنگامۀ پیكار سر و جان نپذیرد

كُشتند بسی از سپه كفر به یك آن

افزونتر از این را لب عطشان نپذیرد

از میمنه تا میسره این لشگر كوفی

این گونه پذیرایی مهمان نپذیرد

شمشیر و سنان بود كه هر سوی روان بود

آنقدر گران بود كه انسان نپذیرد

سیمین بدنان تشنه لب از پای فتادند

از پای فتاده نَفَس ارزان نپذیرد

داغی به دل بانوی مظلومه نشاندند

داغی كه دل هیچ پریشان نپذیرد

تا كه نشود از همه شرمنده برادر

خواهر طلب نعش شهیدان نپذیرد

از خیمه نظر كرد به چشمان برادر

دید ابر بهاری است كه باران نپذیرد

 

محمود ژولیده


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 10 فروردین 1396  | 11:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

طفلان حضرت زینب(س) 

 

این شیر بچه های من از نسلِ حیدرند

همزاد پاكی و كرم از خونِ جعفرند

در اوج خویش اگر چه به طیار می رسند

ای رُكنِ عشق من به شما سجده می برند

رخصت دهید لشكرِ طاغوت و جبت را

با ذكر یا علی مدد از پا در آورند

در عشق رفته اند به دائی ماهشان

آئینه های رزم علمدارِ لشكرند

سوگند خورده اند كه قربانیت شوند

من مطمئنم آبرویم را نمی برند

شمشیر بسته، مستِ كفن، تشنه ی وصال

بر جان خویش درد و بلای تو می خَرند

سهمی مرا ز داغِ جگر گوشه ها دهید

این دو امیدِ آبروی من به محشرند

تا زیر كعبِ نیزه نیفتاده ام ز پا

بگذار تا به پای تو از خویش بگذرند

دغ می كنند معجر من جا به جا شود

حساس و غیرتی به سرانجام مادرند

اسباب خجلت است كریمانه كن قبول

این دو ذبیح تحفه ی ناچیزِ خواهرند

در ازدحامِ نیزه و شمشیرها اگر

دیدی كه قطعه قطعه و در خون شناورند

دلخوش نكن به یاوری خواهرانه ام

پاها مرا ز خیمه برونم نمی برند

شرمِ حضورِ خواهرِ خود را قبول كن

قربانیانِ اصغرِ خود را قبول كن

 

علیرضا شریف


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 10 فروردین 1396  | 11:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

بايد حلال زاده به داييش بره

به دايي كرببلاييش بره

بايد كه مردونگي ياد بگيرن

بايد اجازه ي جهاد بگيرن

خبر دارم دور و برت خاليه

من استخاره كرده ام عاليه

خيالت اسوده باشه نگارم

قول ميدم اي حسين به روت نيارم

دو پاره تن قابلتو نداره

حسين من قابلتو نداره

غمتو ميدونم غمت نباشه

تو خيمه ميمونم غمت نباشه

عالمو حيرون ميكنم نذاري

گيسو پريشون ميكنم نذاري

قسم به پهلوي شكسته ميدم

قسم به اون سينه ي خسته ميدم

كوتاه بيا تو رو به جون مادر

به حق لكنت زبون مادر

نذار رو دست خواهرت بمونن

بذار برن برام رجز بخونن

محمدم اگرچه تاج سره

ولي چيش از علي تو كمتره

ارزومه دور سرت بگرده

به معركه بره و بر نگرده

 الهي كه زاير زهرا بشه

مثل عزيزت اربا اربا بشه

بيا و نشكن دلمو رونگير

سر جوونمو به زانو بگير

هرچي دارم به پاي تو ميريزم

 مبادا غصه بخوري عزيزم

گل پسرام فداي تو برادر

فدای بچه های تو برادر

شدم اسیر غم تو حسین جان

كم من و كرم تو حسين جان

از این به بعد پیش تو روسپیدم

از این به بعد مادر دو شهیدم

علیرضاخاکساری


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 10 فروردین 1396  | 11:59 AM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 52 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید