جواد حیدری

دو طفلان زینب(س)

 

کودکانی عاشق و دلداده پروردم حسین

تا جوان گشتند قربان تو آوردم حسین

شیرشان دادم که شیر کربلای تو شوند

هر دو را نذر علی اکبرت کردم حسین

گر چه نا قابل ترین هدیه دو طفل زینبند

اذن تو درمان بود بر قلب پر دردم حسین

داغ این دو پیش مظلومی تو هیچ است هیچ

من پریشان تو بین قوم نا مردم حسین

کودکانم جای خود گر رخصتی بر من دهی

سینه و پهلو سپر دور تو می گردم حسین

غیرت این دو ز جنس غیرت سقای توست

هر دو را رزمنده ی راه تو پروردم حسین

در وجود این دو صبر و طاقت این درد نیست

بنگرند از کینه نیلی چهره ی زردم حسین


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1396  | 12:53 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یوسف رحیمی

دو طفلان زینب(س)

 

روز اول چه خوب یادم هست

سهم من بی تو بیقراری بود

عید من دیدن نگاه تو

دوری‌ات اوج سوگواری بود

 

بی تو جنت برای من دوزخ

روز روشن برای من شب بود

تا همیشه کنار تو بودن

همه‌ی آرزوی زینب بود

 

لحظه لحظه دلم گره می‌خورد

به ضریح مجعّد مویت

دل من را به باد می دادی

می گشودی گره ز گیسویت

 

 

ولی این روزها چه دلگیر است

چقدر این زمانه بد تا کرد

آنقدر بی کسی و غربت داشت

تا که ما را به کربلا آورد

 

کربلا کربلا پریشانی

غربت از چشم هات می بارد

ندبه ندبه فراق و دلتنگی

از غروب نگات می بارد

 

دست من خالی است اما باز

دو فدایی برایت آوردم

از منا تا منا دو حاجیِّ

کربلایی برایت آوردم

 

رد مکن هدیه های خواهر را

گرچه ناقابلند، ناچیزند

سپر کوچکی مقابل تو

در هجوم کبود پائیزند

 

با ولای تو پروریدمشان

درس آموز مکتبت هستند

عاشق جانفشانی اند آقا

پیشکش های زینبت هستند

 

هر دو با شور حیدری امروز

از تو إذن قتال می خواهند

خون جعفر میان رگ هاشان

این دو عاشق، دو بال می خواهند

 

گره از ابروان خورشید و

گره از کار ماه وا می شد

چشم های حسین راضی شد

نذر زینب دگر ادا می شد

 

بین خیمه نشسته بود اما

در دلش اضطراب و ولوله بود

پرده‌ی خیمه را که بالا زد

دو گل و یک سپاه حرمله بود

 

دو فدایی، دو تا ذبیح الله

که به سوی منای خون رفتند

در طواف سنان و سر نیزه

تا دل کربلای خون رفتند

 

دید از بین خیمه، جان هایش

دلشان را به آسمان دادند

سر سپردند در هوای حسین

چقَدَر عاشقانه جان دادند

 

دلش از درد و غم لبالب بود

شاهدش دیده های پر ابرش

بر دلش داغ دو جگر گوشه

عقل مبهوت مانده از صبرش

 

دید پرپر شدند، اما باز

جز تب بندگی عشق نداشت

پای از خیمه ها برون ننهاد

تاب شرمندگی عشق نداشت

 

این همه جانفشانی و ایثار

خط اول ز شرح مطلب بود

کربلا ـ کوفه ، شام تا یثرب

سِرّی از معجزات زینب بود


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1396  | 12:53 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

طفلان زینب(س)

 

منم زینب که در کوی محبت منزلی دارم

در این منزل خدایا من حق آب و گلی دارم

برادر جان بیا لطف کن و مشکن دل زینب

که با دل با تو دلبر تا که هستم محفلی دارم

ملاقات خدا رفتن گرامی هدیه می خواهد

گران قدری ولی من هدیه ی نا قابلی دارم

برادر کن قبول از خواهر خود این دو قربانی

کز این دریای خون من هم امید ساحلی دارم

علیّ اکبرت رفت و شد از دست نبی سیراب

تو دلبند مرا سیراب کن من هم دلی دارم

سر موئی نگردد کم ز داغ آن دو از صبرم

بده حکم شهادت را که صبر کاملی دارم


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1396  | 12:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

طلوعی گیلانی

طفلان زینب(س)

 

زینب آمد دست طفلانش به دست

کز تو ام با آنچه ام در دست است

این دو از بهر فنا آماده اند

دو غلام تو، نه خواهر زاده اند

دستشان از کار چون کوتاه شد

ناله شان تیری به قلب شاه شد

در بر آن دو بی روان پیکر گرفت

وآن دو بی جان را چو جان در بر گرفت

در حرم آورد و بنهاد و نشست

هر که بُد از مرد و زن از جای جست

غیر زینب کز مصیبت صبر کرد

مُرد امّا خیمه بر خود قبر کرد

نامد از خیمه در آن ساعت برون

تا نگردد محنت آن شه فزون


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1396  | 12:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد علی شهاب

  طفلان زینب(س)

در خیمه مانده­ام من، تا یادگار زهرا

‏حال مرا نبیند، شرمی نگیرد او را

یک کاروان دل خون، کردم ز خیمه راهی

‏گل­های خود ببینم، از پرده با نگاهی

این دو فدای یارند، آن یار بی قرارم

من مانده­ام خدایا، طاقت دگر ندارم

‏ای کاش می­شد ای دوست، من هم روم به میدان

‏تا جان دهم به جانان، ای کعبه ی غریبان

اندوه غربت تو، بوده توان زینب

‏خواهد که پر بگیرد، این جان مانده بر لب

عون و محمد من، هر دو شده کفن پوش

آنها میان خون و، من بین خیمه مدهوش

دانم که عاقبت ای، مهر نهفته در دل

تو می­روی سر نی، من در پی­ات به محمل


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1396  | 12:52 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مقصود کرمانی

طفلان زینب(س)

 

بود زینب را دو مه سیما پسر

کز فروزان چهر هر یک چون قمر

هر دو از رخشندگی بدری تمام

وز دو گیسو لیلهٴقدری تمام

شد به سوی خیمه بانو با شتاب

با دلی پر آتش و چشمی پر آب

با سرشک افشاند گرد از مویشان

شانه زد بر عنبرین گیسویشان

هر دو را بر بست تیغی بر میان

و آن گه ایشان را بسان ارمغان

نزد شه آورد و بوسیدش قدم

گفت کای شاهنشه گردون خَدم

 

تو سلیمان و من آن مور ضعیف

واین دو فرزند من آن ران نحیف

تحفهٴاین مور اگر ناقابل است

مشکن اش دل زآن که او را هم دل است

تحفهٴناقابلش را کن قبول

تا نگردد مور هم از غم ملول

آن قدر افشاند سیلاب از دو عین

تا مرخص کرد ایشان را حسین

مادر آنان را چو جان در بر گرفت

وز دهان شان توشه با لب بر گرفت

گفت ای قربانتان جان و تنم

وی ضیاء دیده های روشنم

رو ز جان سازید قربان حسین

تا که گردم سر فراز عالمین

هر دو را با داغ و سوز و اشک و آه

شاه دین آوردی اندر خیمه گاه

بر زنان شور و قیامت در گرفت

هر زنی یک طفل را در بر گرفت

هر زنی آمد پی دیدارشان

بوسه زد بر چهرهٴخون بارشان

غیر زینب کز حرم نامد برون

بلکه اشکش هم نزد سر از جبون

تا برادر را نیفتد در خیال

که ز غم زینب شده افسرده حال


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1396  | 12:51 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وصال شیرازی

عبدالله بن الحسن(ع)

 

دردم، ز کودکی است که با روی هم چو ماه

آمد برون، به یاری آن شاه بی سپاه

بی تاب چون دل از بر زینب فرار کرد

آمد چو طفل اشک روان، در کنار شاه

کای عمّ تاج دار، به خاک از چه خفته‌ای؟

برخیز از آفتاب بیا تا به خیمه گاه

نشنیده‌ای مگر سخن عمه را چو من؟

تنها ز خیمه آمده‌ای نزد این سپاه

هر کس که آب خواست دهندش به تیغ، آب

باز گرد سوی خیمه و آب از کسی مخواه

می‌گفت و می‌گریست، که دژخیمی از ستیز

تیغی حواله کرد به آن ماه دین پناه

آن طفل، دست خویش سپر کرد پیش تیغ

دست اوفتاد از تن معصوم بی گناه

بی‌دست، جان سپرد به دامان عم خویش

چون ماهیِ به لجّه‌ی خون مانده در شناه

می‌داد جان به دامن شاه الغیاث گوی

می‌کرد شاه تشنه به حیرت بر او نگاه


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1396  | 12:51 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وحید قاسمی

عبدالله بن الحسن(ع)

 

عمو رسیدم و دیدم؛ چقدر بلوا بود!

سر تصاحبِ عمامه ی تو دعوا بود

به سختی از وسط نیزه ها گذر كردم

هزار مرتبه شكر خدا كمی جا بود!

ثواب نَحر گلویت تعارفی شده بود

سرِ زبان همه جمله ی - بفرما- بود

عمو چقدر لبِ خشكتان ترك دارد!

چه خوب می شد اگر مشك آب سقا بود

زنی خمیده عمو رد شد از لبِ گودال

نگاه كن؛ نكند مادر تو زهرا بود

برای كشتن تان تیغ و نیزه كم آمد

به دست لشگریان سنگ و چوب حتی بود!

تمام هوش و حواس سپاه كوفه و شام

به فكر جایزه ی بردنِ سر ما بود

بلند شو؛ كه همه سوی خیمه ها رفتند

من آمدم سوی گودال، عمه تنها بود


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1396  | 12:51 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت عاطفه لطف تو اگر بگذارد

 دل آیــینه ای ام قصــد تقــرب دارد

 آسمانم همه ابری است ، تماشایش کن

 «نه» نگو چون به تلنگر زدنی می بارد

حرفم این است که لطمه به غرورم نزنی

دست رد بر جگــر تنگ بلــورم نزنی

مهلتی تا که کنــار تو تلالــؤ بکنم

با دل سوخته ات بیعتی از نو بکنم

نذر کردم که به اندازه ی وسعم آقا!

همه هستی خود نذر سر تو بکنم

دو پســر نزد تو با چشـــم ترم آوردم

دو جگر گوشه ز جنس جگرم آوردم

هر دو بر گوشه ی دامان شما ملتمس اند

بر در خانه ی احساس شما ملتمس اند

در دل کوچکشان عشق شما می جوشد

تا که گردند به قربان شما ملتمس اند

هر دوتا شیر مرا با غم تو نوشیدند

از شب پیش برای تو کفن پوشیدند

حضرت آینه بگذار سرافراز شوم

در شعاع کرمت بشکُفم و باز شوم

طپش ام کند شده مرحمتی کن آقا!

تا به پایان نرســم بازهم آغاز شوم

این حریصان شهادت ز پی نان توأند

هر دو از روز ازل دست به دامان توأند

پیش از آنی که بیایند تفّأل زده اند

عطر بر پیرهن و شانه به کاکل زده اند

یک دهه فاطمیه گریه به زهرا کردند

تا که بر دامن تو چنگ توسل زده


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1396  | 12:51 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مایل نمی شوم که زمن راه کج کنی                                ما را امام زاده کنی میل حج کنی 

یک بار  رو زدم به تو این است پاسخت                  حیف از تو نیست با من دل خسته لج کنی

 

زینب بسا ط کرده تو چیزی از او بخر                     بهتر که رفع این همه عسر و حرج کنی

آه ضعیف زود اثر می کند بترس                                 با رد من چگونه به کارت فرج کنی

 

هر چند عین و کاف تو دیگر نمی شوم               سر کش تر از تو ام که مقر ر نمی شوم

پنجاه و چهار سال بزر گت نمو ده ام                          انصاف ده برای تو مادر نمی شوم

 

خواهر نبود ه ای که ببینی چه می کشم                 حال مرا بپرس که بهتر نمی شوم

 

گر زندگی دوباره بیا بم به دهر دون                       سو گند بر برادر خواهر نمی شوم

من هر چه هست دختر زهرای اطهرم                  با من بگو به نجمه برابر نمی شوم     

 

من در نیابت از جگر اخضرم هنوز                              یادت بماند که تو را مادرم هنوز

 

من ذوالفقار دارم و حیدر شما یلم                           یعنی دل دو نیم بود تیغ کاملم

با دست رد به سینه زینب مزن حسین               من نامه نیستم که زنی مهر باطلم

 

جعفر اگر دو بال فضیلت گشوده است               من با دو با ل خویش به اوج فضا ئلم

 

اصلا چرا به روزه شک دار رو کنیم                    میدان نرفته ذبح کن این جا مقا بلم

راحت کنم تو را پسر مادرم حسین                     من بر گدایی بر رخ تو سخت قائلم

 

من زینبم که بر جگرم هست آذرم                       من از خلیل در صف قربان جلو ترم

 

موسی منم که سینه سینا سینه ام                موسایم جبین به سر و پای دلبرم

عیسا یم که با تو به معراج می روم  حسین     شایسته است گر ز سر عرش بگذرم         

 

بر چادرم ز کشته هر کس نشا نه ای است      از اکبر و قاسم و هم عون و جعفرم


ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه 14 فروردین 1396  | 12:50 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 52 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید