محسن ناصحی
حضرت رقیه(س)-روضه مکشوف
گوش طفل مرا ز جا کندی
بی مروّت حیا کن از سر من
دختر تو چگونه راضی شد
که شود پاره گوش دختر من؟
مثل این گوشواره، ای نامرد!
بین بازارها فراوان است
تو به انگشت من قناعت کن
قیمت گوشواره ارزان است
چِه قَدَر باید التماس کند
چادر دختر مرا بدهید
دست خود را کشیده تا نیزه
به یتیمم سر مرا بدهید
چه قَدَر تازیانه و سیلی
مگر از غصّه هاش بی خبرید
پای او کوچک است و کم طاقت
لاأقل روی ناقه اش ببرید
بس که از تازیانه ها خورده
سیر گشته، غذا نمی خواهد
وعده تشت را به او ندهید
جز پدر از شما نمی خواهد
وسط شهر هر چه می خواهید
دائماً سنگ بر سرم بزنید
چوبتان را به لب خریدارم
ولی از این سه ساله در گذرید
این که در خود خزیده سردش نیست
درد پهلو کشیده خم شده است
با همین قدّ کوچکش امشب
چِه قَدَر مثل مادرم شده است
ادامه مطلب
مجید رجبی
حضرت رقیه(س)-شهادت
قافله را بی تو رها می کنم
در دل شب شور و نوا می کنم
در دل تاریکی شب ها پدر
تو را ز عمق جان صدا می کنم
درد فراق و غم هجر تو را
به اشک دیده ام دوا می کنم
در پی تو دوان دوان می روم
به هر طرف سعی و خطا می کنم
در هوس گرمی آغوش تو
زمزمه و ناله به پا می کنم
دور ز چشمان عمو شکوه ام
با تو و با باد صبا می کنم
کرد چنان دست عدو با رخم
که من ز گفتنش ابا می کنم
یا ابتا ببین که چون مادرت
تکیه به دیوار و عصا می کنم
ببین که در شیوه ره رفتنم
به مادر تو اقتدا می کنم
ادامه مطلب
محمد سهرابی
حضرت رقیه(س)-شهادت
صحبت از موسی و طور ذوق عمرانی بس است
من پدر می خواستم، توضیح عرفانی بس است
روح کامل گشت و من هر روز لاغر می شوم
فصل تجرید است، از پیکر نگهبانی بس است
بوسه ای بر من بدهکاری ز وقت رفتنت
پس ادا کن قرض خود، این صبر طولانی بس است
شرح مویی که ندارم بیش از این از من مخواه
از پریشان حالی ام هر قدر می دانی بس است
هر چه خوردم زخم بود و زخم بود و زخم بود
دختر تو سیر شد از شام، مهمانی بس است
ادامه مطلب
وحید قاسمی
حضرت رقیه(س)
شناخت چشم تر عمه این حوالی را
شناخت تك تك این قوم لا ابالی را
چه قدر خون جگر خورد مرتضی شب ها
ز یادشان ببرد سفره های خالی را
هنوز عمه برایم به گریه می گوید
حكایت تو و آن فصل خشكسالی را
نمی شود كه دگر سمت معجرش نروی؟
به باد گفته ام این جمله ی سئوالی را
عطش به جای خودش، كعب نی به جای خودش
شكسته سنگ ملامت دل سفالی را
دلم برای رباب حزینه می سوزد
گرفته در بغلش كودك خیالی را
شبیه مادرتان زخمی ام، زمین گیرم
بگو چه چاره نمایم شكسته بالی را؟
ادامه مطلب
محمد سهرابی
حضرت رقیه(س)-شهادت
شمع هر جا كه انجمن دارد
پر پروانه سوختن دارد
به خدا نیست خارجی پدرم
دین به قلب پدر وطن دارد
گر چه در كربلاست پیكر او
دست اغیار پیرهن دارد
چوب تأدیب خوب میداند
كه چه بوسیدنی دهن دارد
معجری هست بر سرم امروز
پدر من اگر كفن دارد
نیمه باز است كام خونی او
به گمانم پدر سخن دارد
گر بیایی ز جان بپردازم
دیدنت هر قدر ثمن دارد
«لن ترانی« مگو كه از هوسم
«اَرِنی« میرسد ز هر نفسم
غیر احیاء نمیكنم امشب
جز «خدایا» نمیكنم امشب
من كه دل كندهام ز عقبی دوش
میل دنیا نمیكنم امشب
قرب دختر به بوسه پدر است
جز تمنا نمیكنم امشب
من زبونی نمیكشم از چرخ
من مدارا نمیكنم امشب
باید امشب كنار من باشی
بی تو «فردا» نمیكنم امشب
چند بوسه به من بدهكاری
صبر از آن ها نمیكنم امشب
نوبتی هم بود زمان من است
پس تماشا نمیكنم امشب
ناز طفل مریض بیشتر است
بی تو «لا لا» نمیكنم امشب
خواب، بی بوسهٔ پدر تا كی؟
دور از خانه، در به در تا كی؟
اللّه اللّه عجب سحر دارم
سحری در برِ پدر دارم
آن چه دیشب به طشت زر دیدم
حالیا در طبق به بر دارم
دست افكندهام به گردن او
عمه جان عمه جان! پدر دارم
لیك چشمی نمانده بنگرمش
لیك دستی نمانده بر دارم
آمده همرهش مرا ببرد
به خدایش قسم خبر دارم
تو مپندار ای پدر كه كنون
سُرمه بر دیدگانتر دارم
لخته ی خون گرفته چشم مرا
لخته خونی كه از سفر دارم
گره موی من چو ابروی توست
تو ز سنگ و من از شرر دارم
تا نریزم به سیلی از لب خون
لب نمیگیرم از لب تو كنون
ادامه مطلب
(شاکر)
حضرت رقیه(س)-شهادت
شده شب باز بابا درد دارم
چونان عمه سرا پا درد دارم
به هر گامی که بر دارم عذابی است
چو خواهم خیزم از جا درد دارم
ببین دشمن چه دل سوز است بابا
زند ضربه به هر جا درد دارم
تفاوت نیست بین صبح و شامم
نه تنها روز، شب ها درد دارم
کمین کرده است دشمن گوشه ای تار
دمادم پرسد آیا درد دارم؟
چو می خواهم شوم دور از ید خصم
توانی هست اما درد دارم
نگین عرش اعلی زود برگرد
عزیزم! وای بابا! درد دارم
ادامه مطلب
حمید رمی
حضرت رقیه(س)-شهادت
شب میان دفترم بابای بی سر می كشم
جای این سر را میان دست دختر می كشم
قاری قرآن خود را در شب تاریك شام
با نوای سوره ی والفجر و كوثر می كشم
ماجرای قتلگه بابا به گوش من رسید
آه، حالا خنجری را روی حنجر می كشم
یاد آن شام غریبان می كنم با اشك خود
بر فراز نیزه ها یك ماه احمر می كشم
بین نقّاشی خود یادی ز سقّا می كنم
من عموی خویش را مانند حیدر می كشم
كودكم امّا شبیه مادرم تا گشته ام
خویش را در صورت زهرای اطهر می كشم
تا كنم تفسیر حرفم را برای عمّه ام
عدّه ای نامرد و یك زن پشت یك در می كشم
حیف باشد درد خود را من نگویم ای پدر
راز پنهان دلم را خطِّ آخر می كشم
ادامه مطلب
مصطفی متولی
حضرت رقیه (س)
ساحل زخم گلویت دل دریای من است
موی تو سوخته اما شب یلدای من است
آمدی داغ دل تنگ مرا تازه كنی
یا دلت سوخته از در به دری های من است
خواب دیدم بغلم كرده ای و می بوسی
سر تو در بغلم معنی رویای من است
وای بابا چه بلایی به سرت آمده است؟
لبت انگار ترك خورده تر از پای من است
بس كه زخمی شده ای چهره تو برگشته است
باورم نیست كه این سر سر بابای من است
من به عشق تو سر سوخته را شانه زدم
دیده وا كن به خدا وقت تماشای من است
عمه از دست زمین خوردن من پیر شده
نیمی از خم شدن قامت او پای من است
دست بر بال ملائك زدن از دوش عمو
ماجرای سحر روشن فردای من است
ادامه مطلب
مجید رجبی
حضرت رقیه (س)
زندگی بی تو در این شهر نفس گیر شده
باورت نیست ولی دختر تو پیر شده
چه بیایی چه نیایی به خدا می میرم
پس قدم رنجه نما که به خدا دیر شده
در کتاب قَدَر دختر دردانه تو
رنج و محنت همه جا رشته تحریر شده
خواب دیدم که شبی مهر به دامان دارم
آمدی خواب من غم زده تعبیر شده
آن قدر بر غم هجران تو اشک افشاندم
ژاله بر برگ گل یاس تو تبخیر شده
سرگذشت من هجران زده در طول سفر
بر رخ کودک معصوم تو تصویر شده
کاش می مردم و با چشم نمی دیدم که
چهره ات دست خوش این همه تغییر شده
با تو سر بسته بگوید غم دل واپسی اش
دختری که هدف طعنه و تحقیر شده
من و انگشت نمایی من و بازار کجا؟!
به خدا دخترت از زندگی اش سیر شده
حاجت سلسله بر پای پر از آبله نیست
پای پر آبله ام بسته به زنجیر شده
ادامه مطلب
سید محمد میرهاشمی
حضرت رقیه (س)
راندهام از دیده ی مجروح امشب خواب را
میهمانِ دیده كردم تا سحر مهتاب را
گرچه بی فیض از حضور یار بودم مدتی
كردهام آرام با یادش دل بی تاب را
دُرِّ دریای ولایم ساحل امید كو؟
مُردم از بس خوردهام شلاق این گرداب را
شد حدیث رزم من افزونتر از جنگاوران
گر چه طفلم من ندارم قدمت اصحاب را
پای مجروحم ندارد تاب، برخیزم ز جا
ای پدر سیلی نبرده از سرم آداب را
باغبان عشق رفتی تا بهشت آرزو
دست گل چین از چه دادی غنچه شاداب را
اجر ذكرت را رخم از ضربه ی سیلی گرفت
پاك كن با دست خود از چهرهام خون آب را
طاق ابروی تو محراب نماز عمه بود
ای پدر جان كی شكسته حرمت محراب را؟
تشنه میمیرم به یاد كام عطشانت پدر
تا كنم رسوای داغ تو به عالم آب را
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


