سازگار
حضرت رقیه(س)
تا کی ز تن درد فراقم جان بگیرد
امشب دعا کن عمر من پایان بگیرد
گیرم وضو از اشک و رویت را ببوسم
آنسان که زهرا بوسه از قرآن بگیرد
با من بگو کی دیده یک طفل سه ساله
رأس پدر را بر روی دامان بگیرد
با من بگو کی دیده یک مرغ بهشتی
چون جغد جا در گوشه ی ویران بگیرد
با من بگو کی دیده طفلی در خرابه
اشک پدر را با لب عطشان بگیرد
با من بگو کی دیده اشک میزبانی
خاکستر و خون از رخ مهمان بگیرد
با من بگو ای جان بابا، با چه جرمی
دشمن هزاران بار از من جان بگیرد
با من بگو کی دیده با رسم تصدق
ریحانه ی زهرا ز مردم نان بگیرد
دست ار نداری با دو چشم خود دعا کن
زخم دل من از اجل درمان بگیرد
«میثم» سزد در ماتمم آنسان بگریی
کز سیل اشکت چرخ را طوفان بگیرد
ادامه مطلب
شیخ رضا جعفری
حضرت رقیه (س)
برای منتظر مرگ چاره لازم نیست
شب خرابه نشین را ستاره لازم نیست
به همجواری اعماق آبی تو خوشم
برای ساکن دریا ستاره لازم نیست
صدای کهف تو از گوش من نمی افتد
به گوش پاره مگر گوشواره لازم نیست
نگاه مضطربت حرف می زند با من
تکلم از سر لب های پاره لازم نیست
اگر چه سجده ی زنجیری ام فراوان است
برای بردن من استخاره لازم نیست
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت رقیه(س)
آن شب ز عمه ، طفل ، سراغ پدر گرفت
اختر، ز ماهتاب، خبر از قمر گرفت
هر روز ، نا امید تر، از روز پیش بود
هر شب، بهانه بیشتر از پیشتر گرفت
چشمش ز خواب، خالی و لبریز اشک بود
وز آب چشم او دل هستی شرر گرفت
تا روی زرد خویش کند سرخ، پیش خصم
یاری ز چشم خویش به خون جگر گرفت
هرگاه خواست آن سوی ویران رود ز ضعف
در بین ره ، مدد ز یتیم دگر گرفت
سر را چو دید و با خبر از سر گذشت شد
ناچار، دست کوچک خود را به سر گرفت
با دست بی رمق ز رخش خاک و خون، زدود
و آنگاه بوسه زان لب خشکیده برگرفت
گفتا مرا فراق تو و شرم عمه کشت
کاین مرغ پر شکسته ازو بال و پر گرفت
بس حرف داشت، لیک توان بیان نداشت
وز عمر کوتهش سخن او اثر گرفت
ادامه مطلب
حضرت رقیه(س)
اینجا مزار فاطمه ی کوچک خداست
ریحانهای ز گلشن سرسبز ابتداست
یـک کعبـه مـلائکه الله در زمیـن
یک سوره مباركه نور در سماست
باب الحوائجی است که همچون عموی خویش
پیوسته خلق را به درش روی التجاست
در سن کودکی است علمدار شهر شام
همچون عموی خود که علمدار کربلاست
گنجی است در خرابه و ماهی است در زمین
نوری است بین ظلمت و طوری به قلب ماست
مجمـوعه فضـائل زهـرا بـه کودکی
منظومه اسـارت و محبوبه خداست
خاک خرابهاش که بوَد تربت حسین
چون خاک کربلا به همه دردها دواست
قرآن کوچکی به روی دست اهلبیت
آیات وحیاش از اثرِ کعبِ نیزههاست
ذکر خدا تمام نفسهای خستهاش
سر تا قدم شراره فریاد بیصداست
تنها نه جان و تن پدر و مادرم فداش
این نازدانه دختر نامـوس کبریاست
هم سنگـر شهیـده زهـرا و زینبیْن
آیینه حسین و حسن، قلب مرتضاست
مـانند تحـت قبـه مـولایمان حسین
حاجات جن و انس در این آستان رواست
هـر نـازدانه را به سر دست لالهایست
او را به روی دست، سرِ از بدن جداست
دانی چرا چو فاطمه شب زیر خاک رفت
میراث این سه ساله غمِ دختِ مصطفاست
این مـاه پاره، پار? ماهی است از حسین?
این سوره مبارکِ «و الشمس والضحی»ست
حاجت از او بخواه که باب الحوائج است
مشکل بر او بیار که دستش گرهگشاست
یـاس کبـود آل نبـی، پـای تـا بـه سر
آیینـهدار فـاطمه از فـرق تا به پاست
او یک فرشته و به رخش جای دست دیو
یا یک ملک که گوشه ویرانهاش سراست
میکرد زیر لب، دل شب از خود این سؤال:
بابا چه شد؟ برادر من کو؟ عمو کجاست؟
اطـراف قبـر کـوچک این دختر حسین
سوز درون، اشک بـصر بهترین دعاست
بـا آنکـه در خرابه غـریبانه داد جـان
ملک خدا به یاد غمش محفلِ عزاست
با اشک، روی سنگ مزارش نوشتهاند
بر برگ یاس سوخته سیلی زدن خطاست
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت رقیه(س)
آن شب ز عمه ، طفل ، سراغ پدر گرفت
اختر، ز ماهتاب، خبر از قمر گرفت
هر روز ، نا امید تر، از روز پیش بود
هر شب، بهانه بیشتر از پیشتر گرفت
چشمش ز خواب، خالی و لبریز اشک بود
وز آب چشم او دل هستی شرر گرفت
تا روی زرد خویش کند سرخ، پیش خصم
یاری ز چشم خویش به خون جگر گرفت
هرگاه خواست آن سوی ویران رود ز ضعف
در بین ره ، مدد ز یتیم دگر گرفت
سر را چو دید و با خبر از سر گذشت شد
ناچار، دست کوچک خود را به سر گرفت
با دست بی رمق ز رخش خاک و خون، زدود
و آنگاه بوسه زان لب خشکیده برگرفت
گفتا مرا فراق تو و شرم عمه کشت
کاین مرغ پر شکسته ازو بال و پر گرفت
بس حرف داشت، لیک توان بیان نداشت
وز عمر کوتهش سخن او اثر گرفت
ادامه مطلب
پروانه نجاتی
حضرت رقیه(س)
خم شد گذاشت روی زمین گوشواره را
تا قدری التیام دهد گوش پاره را
آتش گرفته گوشه ی دامان کوچکش
آبی نبود چاره کند این شراره را
ازخیمه های سوخته تا گود قتلگاه
هاجرشد و دوید به هرسو اشاره را
باران تازیانه و سیلاب سیلی ، اشک
تاریک کرده بود نگاه ستاره را
ازحال رفت ، بوته ی خاری پناه شد
درخواب دید کودکی و گاهواره را
درخواب دید رفته مدینه وتشنه نیست
لب جمع کرد خوردن آبی دوباره را...
زینب تمام همسفران را ردیف کرد
گم کرده بود دخترچندم ... شماره را ؟
ادامه مطلب
علی انسانی
حضرت رقیه(س)
آمدی گوشه ویران چه عجب!
زده ای سر به یتیمان چه عجب!
تو مپندار که مهمان منی
به خدا خوبتر از جان منی
بس که از جور فلک دلگیرم
اول عمر ز عمرم سیرم
دل دختر به پدر خوش باشد
مهربانی زدو سر خوش باشد
تو بهین باب سرافراز منی
تو خریدار من و ناز منی
بعد از این ناز برای که کنم
جا به دامان وفای که کنم
اشک چشم من اگر بگذارد
درد دلهام شنیدن دارد
گرچه در دامن زینب بودم
تا سحر یاد تو هر شب بودم
گر نمی کرد به جان امدادم
از غم هجر تو جان می دادم
آنقدر ضعف به پیکر دارم
که سرت را نتوان بردارم
امشب از روی تو مهمان خجلم
از پذیرایی خود منفعلم
مژده عمّه که پدر آمده است
رفته با پا و به سر آمده است
دیدنی گوشه ویرانه شده
جمع شمع و گل و پروانه شده
آخر ای کشته راه ایزد
پدرت سر به یتیمان می زد
تو هم آخر پسر آن پدری
تو پور آن نخل امامت ثمری
که به پیشانی تو سنگ زده؟
که زخون بررخ تو رنگ زده؟
ای پدر کاش به جای سر تو
می بریدند سر دختر تو
ادامه مطلب
وحید مصلحی
حضرت رقیه(س)
دخترت بعد تو پیش چه کسی ناز کند؟
او چگونه لب مجروح خودش باز کند؟
سعی ِ بسیار کند تا سر تو بردارد
با چه زجری سرت اندر بغل خود آرد
خاک و خون از دهن بسته ی تو باز کند
زیر لب شکوه زدست همه اغاز کند
اشکش افتاد به رخ چهره ی زخمیش بسوخت
دیده ی بسته ی خود بر لب زخمیت بدوخت
راه دیدن چو ندارد لب تو دست کشید
زخم خود کرده فراموش جراحات تو دید
دید قاری ِ نوکِ نیزه لبش پاره شده
جای چوبی به لبش دیده و بیچاره شده
گفت کی بر لب تو چوب فرود آورده ؟
قد از غم خم من را به سجود آورده؟
تار شد دیده من یا که تو خاکی شده ای
میهمان کنج تنور حرم کی شده ای ؟
خاک بر چهره ی تو از ره دور آمده ای
من بمیرم مگر ازکنج تنور آمده ای ؟
رد سنگی که به سر جای شده بوسیدم
تو مرا بخش اگر آب کمی نوشیدم
فکر کردم که رساندند به لعلت آبی
که بدون تو نمودم لب خود تر گاهی
بعد تو ما هدف سنگ در اینجا شده ایم
ما که از داغ غم تو همگی تا شده ایم
باب بی سر شده ام چهره و رویم دیدی؟
جای آن آتش افتاده به مویم دیدی ؟
جای دستی که نشسته به رخم میسوزد
عمه بر موی سفیدم نگهش میدوزد
بعد تو پاره ی نان پیش من انداخته اند
کوچه پس کوچه ی این شهر مرا تاخته اند
فکر پای ِ پر از آبله ام را نکنند
فکر سنگینی این سلسله ام را نکنند
سنگها بر سر ما از همه سو می آمد
از همه نغمه ی " عباس عمو ..!" می آمد
بعد تو حرمت اهل حرمت کم شده است
قامت خواهر غم دیده ی تو خم شده است
ماه ِ بر نیزه به هنگام خسوف آمده ای
مثل خورشید که در حال کسوف آمده ی
در دل طشت طلا پیش زمین گیر رسید
یوسف نیزه نشین از بر ِ تعبیررسید
خون لبهای پدر را به لبش پاک نمود
بوسه بر روی لبان ِ پر ِ از چاک نمود
کم کم افتاد دگر از نفس و چشمش بست
او به همراه پدر رفت وازآن سلسله رست
عمه را با همه غمهای خودش کرد رها
همسفر با پدرش رفت دگر پیش خدا .. !!
ادامه مطلب
حضرت رقیه(س)
مخواه دخترکت از تو بی خبر باشد
بدون من به سفر می روی پدر، باشد
میان راه دلت تنگ شد خبر دارم
که آمدی تو به دنبال هم سفر، باشد
قبول بازی گنجشک پر که یادت هست
به شرط آنکه به جایش رقیه پر باشد
تنور خانه گمانم هنوز روشن بود
و گرنه موی تو باید بلندتر باشد
عمو که رفت پدر لااقل نمی رفتی
برای عمه تنهام یک نفر باشد
مرا زدند ولی عمه بازویش زخم است
برای من دلت آمد که او سپر باشد؟
کلاغ ها همه رفتند خانه پس حالا
رسیده نوبتش این قصه هم به سر باشد
ادامه مطلب
حضرت رقیه(س)
مشعل فروز ولایت، آیینه کوثرم من
زهرای زهرا خصایل ریحانه الحیدرم من
هر چند هستم به ظاهر، طفل یتیمی سه ساله
حتی چهل سا لگان را درکودکی مادرم من
طفلم ولیکن چه طفلی، طفل حسین شهیدم
یک فاطمه صبر و ایثار، یک زینب دیگرم من
طفل صغیر حسینم، نی نی، سفیر حسینم
فریاد سرخ ولایت، خون را پیام آورم من
ناموس بیت الولایم، شام است کرب و بلاپم
با یک مدینه کرامت، یک کربلا لشکرم من
وجه خدا شمع بزمم، ویرانه میدان رزمم
شام است تسلیم عزمم، ازکوه محکم ترم من
پیروز میدان عشقم، شمشیر فتح دمشقم
با عمه قهرمانم، هم گام و هم سنگرم من
با قامت کوچک خود، یک اسوه استقامت
با صورت نیلی خود، خورشید روشنگرم من
یاقوت از دیده سفتم، با مردم شام گفتم
آخر چرا می زنیدم فرزند پیغمبرم من شد
مصحف پیکرم پر از آیه با تازیانه
یک سوره کوچکم، نه! قرآن ز پا تا سرم من
من طایر قدس بودم، می خواندم و می سرودم
اکنون کنار خرابه صید شکسته پرم من
پیوسته باب المرادم، تا حشر باب الحسینم
شهر شهادت حسین است، بر این مدینه درم من
شام بلا رزمگاهم، شمشیر من تیر آهم
هر قطره اشکم سپاهم،کی گفته بی یاورم من
دشمن مرا هم کتک زد، بر چهره، مهر فدك زد
فهمید از روز اول، بر فاطمه دخترم من
عمرم به پایان رسیده، خون از دو چشمم چکیده
امشب ز رنگ پریده، گل بر پدر می برم من
میثم! به دامان من زن پیوسته دست توسل
زیرا كه باب الحوائج تا دامن محشرم من
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


