مرکب سوار کوچک کرب وبلا شدی

زهرا شدی،علی شدی ومصطفی شدی


وقتی عسل ز لعل لبت بوسه ای گرفت

تنها سواره ی حسن مجتبی شدی


از بس عزیز هستی واز بس که محشری

بین قنوت زینب کبری دعا شدی


دل ها شکست و غصّه حرم را فرا گرفت

وقتی که از کنار عمویت جدا شدی


بند رکاب حسرت پای تو را کشید

تا راهی میانه ی دشت بلا شدی


دانه به دانه موی عمویت سفید شد

وقتی زمین فتادی و وقتی که تا شدی


در بین معرکه چقدَر نیزه خوردی و

پرپر شدی خلاصه شدی نخ نما شدی


یک نیزه دار جسم تو را بر زمین زد و

بر زیر نعل کشته ی بی انتها شدی


تشییع پیکرت چقدر دردسر شد و

آخر میان تکّه حصیری تو جا شدی


آن خاطرات کوچه دوباره مرور شد

وقتی به زیر پای عدو جابه جا شدی


شاعر: علي حسني


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین 1396  | 1:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

وقتی که اشک روز چو باران و برف بود

کشته شدن برای عمویم به صرف بود

وقتی عسل جوانه زد از کام تشنه ام

سینه برای پر زدنم مثل ظرف بود

هرم کویری عطش من فرا گرفت

دریای داغ های دلم را که ژرف بود

تیرو زبان ناطق شمشیر و نیزه ها

مثل حسن غریبی من هم سه حرف بود

 

 پایم ،  که بر رکاب شهادت رسیده ام

خونم ،  که بر تمام تن خود چکیده ام

 

 در دست موم قدرت فولاد رفته است

روحم به اوج صحنه میعاد رفته است

خون کرده بود صورت زخم غبار را

زلفی که بین خون همه بر باد رفته است

اینجا که کوفه نیست ولی کربلا که هست

دشمن به خواب سنگی بیداد رفته است

از بس عطش شکوفه زد از باغ سینه ام

طرز نفس کشیدنم از یاد رفته است

 

دارد زبان مرثیه ها "  َُمرد " میشود

یعنی که استخوان تنم خرد میشود

 

شاید نصیب قافله شادی ام کنند

یعنی شهید عشق همین وادی ام کنند

شاید مرا که پابه رکابم نمی رسد

صد قطعه می کنند که شمشادی ام کنند

شاید که نیزه بر تن و پهلوم می کنند

تا جلوه های صبر حسن زادی ام کنند

شمشیرهای سرزده با شوق می رسند

تا جامه ای تنم شب دامادی ام کنند

 

داغ مرابه صورت مهتاب دیده اند

این گرگ ها برای سرم خواب دیده اند

 

اصلاً بگو که آینه ها خون جگر شدند؟

شب ها بدون ماه رخت بی سحر شدند؟

حتی نسیم هم به تن تو سپر نشد

حتی غبارها همه انگار کر شدند

ناله مزن چنین و مگو ای پدر بیا

دیوارهای زخم تنت بازتر شدند

اینجا مدینه نیست ولی کربلا که هست

قدری رجز بخوان که سنانها قدر شدند

 

 داری رکاب میزنی انگشتر که را؟

مثل علی اکبری اما بگو چرا؟

شاعر: رضا دين پرور


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین 1396  | 1:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سیـــــــــزده جام زلعلت زده غم پی در پی

عســـل است اینکه به لب ریخته ای یا که می؟

چه شکوهی است در این جشن که برپا کردی

می زدندت همه با هر چه شد از کی تا کی

به تنت خورده مگر چــــند تن سربه هوا؟

که زمین خوردی و با تو به زمین خوردم هی

روزه ی صبر من و تو شـــــده باطل از بس

ضربه خورده لب بی جانت وخون کردی قی

نیزه و سنگ و کماندار و تمــــــاشاچی آه

می کند چه؟ وسط این همه، شیپور و نی ؟

 می کشیدند ترا اسب دوان ها بــرخــــــاک

اصلاً انگــــــار که کردند همـــــه با هم طی

شده این دشت پر از صورت گنــدم گونت

چه شده کرده قد و قامت و دســـتانت ری

زرهت خوب شد اندازۀ تو شـــــــــــد  آخر

تا درآغوش کشیــــــــدم به تنت گفتم ای:

یادگـــــــــاری مدینـــــه که نداری تابوت

مانده ام با چه دلی شانه کشم بر گیسوت

 شاعر: رضا دين پرور


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین 1396  | 1:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سیاهی سر زلفت سیاهه ی تجوید

                          زجلوه ی نفست جلوه میکند توحید

هزار چشمه ی احلی من العسل چشمت

                      مقام پای تو را بوسه می زند خورشید


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین 1396  | 1:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

شبیه مهر و تسبیحی که بر سجاده می افتد

غم چشمان تو دارد به روی باده می افتد

دو چشمم مات این راهد است شاید زود برگردی

ز هجرت اشکهای من به روس جاده می افتد

یقینا لحظه ی مرگ عمو می آید آن لحظه

که پیش چشمهای او برادر زاده می افتد

دلیل بر زمین افتادنت جان عمو ساددست

کسی که پهلویش را دست نیزه داد می افتد

یتیمی درد سر دارد نشان غربتش اینست

که بر روی سرت یک لشگر آماده می افتد

تنی که بی زره باشد بیفتد گر بروی خاک

هلال سم مرکب ها به رویش ساده می افتد

غمت آنقدر سنگین بود عمه زینبت افتاد 

شبیه مهر و تسبیحی که بر سجاده می افتد

 

شاعر : سید پوریا هاشمی


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین 1396  | 1:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

 یابن المجتبی...

تا به میدان رسید طوفان شد

راهی حجله گاه رضوان شد

خیل دشمن به لرزه آمده تا

قاسم ابن الحسن"ع" رجز خوان شد

در نبردش رقابتی دارد

با علی اکبر عمو جانش

تا که برداشت او نقابش را

لشگری خیره شد به چشمانش

گرچه جوشن برای او فراوان است

می شود بعد ها بلند ترین

می نویسد غزل غزل شاید

نوک شمشیر او به روی زمین

با اشاره به هم نشان دادند

چقدر رفته او به بابایش

او رجز خوان شد و عسل می ریخت

قطره قطره ز کنج لبهایش

ازرق شامی آمد و حالا

وقت جنگ و ، جدال آغاز است

آمده در نبرد با قاسم

بند نعلین او ولی باز است؟

قاسم آمد میان معرکه و

روی لب یاعلی نوا دارد

واقعاً شیر مرد هاشمی ست

در رگش خون مرتضی دارد

محشری کرد او به پا محشر

میرود تا بپا کند طوفان

همچو شیری پر از غضب حالا

میرود در جدال با عدوان

لشگری را ز پا درآورد و

راس عدوان یکی یکی ببرید

رفت او در میان دشمن ها

خطر عشق را به جان خرید

ناگهان خنجری رسید و فتاد

نیزه ای هم به سینه اش بنشست

آسمان ناله کرد و از داغش

سیزده شیشه عسل بشکست*

ناله می زد عمو عمو میگفت

استخوان زیر دست و پا می رفت

لحظه لحظه میانه میدان

بر تنش نیزه بی هوا می رفت

وای از آن لحظه های آخر او

زیر سم ستور آقا شد

طعنه می زد قدش قمر ها را

چقدر او بلند بالا شد

مصحف گلشن برادرتان

سوره سوره نه آیه آیه شد

ناله می زد عمو به دادم رس

قاسمت زیر دست و پا له شد

 

امیر فرخنده


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین 1396  | 1:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم بن الحسن(ع(

 

ای حرمت خانۀ معمور دل

ای شجر عشق تو در طور دل

نجل علی درّ یتیم حسن

باب همه خلق زمین و ز من

همچو عمو ماه بنی هاشم

چشم و چراغ شهدا، قاسمی

زینب و عبّاس و حسین و حسن

روی دل آرای تو را بوسه زن

رشتۀ جان طرّه گیسوی تو

پنجۀ دل شانه کش موی تو

گرچه ندارند بزرگان همه

شرح ز فانی ز تو و فاطمه

دیده جهان بزم عروسی بسی

مثل تو داماد ندیده کسی

حجلۀ دامادی تو قتلگاه

ذکر خوش اهل حرم- آه آه

نای شب وصل تو آوای جنگ

نُقل عروسی تو باران سنگ

خلعت دامادی تو پیرهن

پیرهنی کآمده بر تن، کفن

شمع، شرار جگر خواهرت

عود، دل سوختۀ مادرت

ماه و شان گرد رخت فوج فوج

اشک بچشم همگان موج موج

پیکر صد چاک تو گلبرگ بود

تازه عروست ببرت مرگ بود

لیلۀ عاشور در آن شور حال

کرد ز تو عم گرامی سؤال

کی همه دم عاشق ایثار خون

شربت مرگ است بکام تو چون؟

غنچۀ لبهات پر از خنده شد

با سخن مرگ، دلت زنده شد

کی تو مرا چون پدر و من پسر

آینۀ مادر و جدّ و پدر

دادن جان گر بره دلبر است

از عسل ناب مرا خوشتر است

جام اگر جام شهادت بود

مرگ به از روز ولادت بود

بی تو حیاتم همه شرمندگی است

با تو مرا کشته شدن زندگی است

بود دل شب به سپهرت نگاه

تا که برآید ز افق صبحگاه

ظلمت شب کرد فرار از سپهر

بر سر میدان فلک تاخت مهر

صاعقۀ جنگ شرربار شد

نقش زمین قامت انصار شد

هاشمیان جمله بپا خواستند

در طلب وصل، خود آراستند

گشت تو را نوبت جانباختن

تیغ گرفتن علم افراختن

خون دل از دیده روان ساختی

خویش به پای عمو انداختی

کی به تو حاجات، مرادم بده

جان عمو اذن جهادم بده

با تواَم و از دو جهان فارغم

عاشقم و عاشقم و عاشقم

هر دو نگه بر رخ هم دوخـتید

هر دو به مظلومی هم سوختید

هر دو بریدید دل از بود و هست

هر دو گشودید به یکباره دست

هر دو ربودید ز سر هوش هم

هر دو فتادید در آغوش هم

هر دو به هم روی حسن یافتید

هر دو ز هم بوی حسن یافتید

بس که کشیدید ببر جان هم

اشک فشاندید بدامان هم

رفت ز تن تاب و ز سر هوشتان

سوخت وجود از لب خاموشتان

دید عمو کاسۀ صبرت تهی

نیست تو را غیر شهادت رهی

دید اگر رخصت میدان دهد

در یتّیم حسنش جان دهد

ناله بر آورد بلند از نهاد

داد بسختی بتو اذن جهاد

دیده به خورشید رخت دوخت، دوخت

شمع صفت آب شد و سوخت، سوخت

ولوله ها در حرم انداختی

هستی خود باختی و تاختی

مهر رخت گشت ز دور آشکار

ماه رویت برد ز دشمن قرار

خصم در آن معرکه حیرت زده

گفت محمّد به مصاف آمده

این علی اکبر دیگر بود

یا که همان شخص پیمبر بود

همچو علی داده به ابرو گره

پیرهنش گشته به پیکر زره

بسته بخوناب جگر عین او

باز بود رشته نعلین او

حور، ملک یا که بشر، چیست این؟

ختم رسل یا که علی، کیست این؟

لب به رجز خوانی و تیغت بدست

کای سپه حق کش باطل پرست

ان تنکرونی فانا ابن الحسن

سبط النبی المصطفی المؤتمن

من گل گلزار بنی هاشمم

سبط نبی نجل علی قاسمم

خواست شود کار عدو یکسره

ریخت بهم میمنه و میسره

تو علی و کرب و بلا، خیبرت

ختم رسل گشت، تماشاگرت

تیغ کجت قامت دین راست کرد

آنچه نبی گفت و خدا خواست کرد

شور شهادت بسرت گر نبود

زنده یکی ز آنهمه لشگر نبود

قلب خود آماج بلا ساختی

تیغ فکندی سپر انداختی

دید عدو نیست زره بر تنت

پاره بدن کرد چو پیراهنت

جسم لطیف تو شد ای جان پاک

چون جگر پاک حسن چاک چاک

اجر حسن را به تو پرداختند

اسب بگلگون بدنت تاختند

دید تن پاک تو آزارها

کشته شدی کشه شدی بارها

قاتل جان تو نشد تیرها

سمّ ستوران شد و شمشیرها

نیزه و خنجر چه کند با دلت

گشت غریبی عمو قاتلت

کاش نمی دید عمو پیکرت

تا ببرد هدیه بَر مادرت

کاش نمی برد تنت کاین چنین

جان دهی و پای زنی بر زمین

دیده بروی عمو انداختی

صورت او دیدی و جان باختی

جان جهان سوخت ز شرح غمت

به که سخن ختم کند "میثمت"

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین 1396  | 1:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم بن الحسن(ع(

 

ای جگر پارۀ امام حسن

وی ز سر تا به پا تمام حسن

تیرها بر جگر زده گرهت

زخم ها بر بدن شده زرهت

گرگ ها بر تن تو چنگ زدند

دلشان سنگ بود و سنگ زدند

ای در آغوش من فتاده ز تاب

یک عمو جان بگو دوباره بخواب

جگر تشنه ات کبابم کرد

داغ تو مثل شمع آبم کرد

تو که دریا به چشم من داری

موج خون از چه در دهن داری

گل خونین من گلاب شدی

پای تا سر ز خون خضاب شدی

زخم هایت چو لاله در گلشن

بدنت مثل حلقة جوشن

ای مرا کشته دست و پا زدنت

جگرم پاره پاره تر ز تنت

من عموی غریب تو هستم

کم بزن دست و پا روی دستم

سورة نور گشته پیکر تو

آیه آیه است پای تا سر تو

نه فقط قلب چاک چاک منی

مصحف پاره پارة حسنی

بعد اکبر تو اکبرم بودی

بلکه عباس دیگرم بودی

خجلم از لبان عطشانت

جگرم سوخت از عمو جانت

شهد مرگ از کف اجل خوردی

از دم تیغ ها عسل خوردی

بس که دلدادة خدا بودی

بس که از خویشتن جدا بودی

تلخی مرگ از دم خنجر

از عسل گشت بر تو شیرین تر

زخم تن آیه های نور شده

پایمال سم ستور شده

لاله بودی و پرپرت کردند

پاره پاره، چو اکبرت کردند

لالة پرپرم، عزیز دلم

تا صف محشر از حسن خجلم

نشود تا ابد فراموشم

قاسمش داد جان در آغوشم

تا که خیزد شفا ز خاک رهت

اشک "میثم" نثار قتلگهت

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین 1396  | 1:55 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم بن الحسن(ع)

 

ای سینه ی شکسته دلان نینوای تو

لبریز نینوای وجود از نوای تو

جان حسین و نجل حسن عشق زینبین

آغوشِ گرم حضرت عبّاس جای تو

قرآن پاره پاره ی پاشیده بر زمین!

گلبوسه ی عمو به همه آیه های تو

سر تا سر وجود تو مثل حَسن حَسن

خُلق تو، خوی تو، سخن تو، صدای تو

تو قاسمی که شخص حسن خوانده قاسمت

قسمت شود جحیم و جنان در رضای تو

یک باغ لاله و نفس سیزده بهار

ای ماه چارده شده محو لقای تو

تو بر حسین مثل علی اکبر او حسن

تو سوختی به پای وی و او به پای تو

ریحانه ی رسول که جان جهان فداش

رو کرد بر تو گفت که جانم فدای تو

شب بود و عشقبازی تو با نماز شب

می بُرد دل زیوسف زهرا دعای تو

قبر تو در قبور بنی هاشم است لیک

در قلب ما بنا شده صحن و سرای تو

دامادِ حجله گاه شهادت که زخم ها

شد جامه ی زفاف به قدّ رسای تو

بالله روا بود که به یاد عروسی ات

گردد عروسی همه، بزم عزای تو

داماد را ندیده کسی زیر سم اسب

ای چشم اسب ها همه گریان برای تو

پیراهن تو بود زره، سینه ات سپر

جوشن شدند بر تن تو زخمهای تو

بر روی دستهای عمو دست و پا زدی

انگار بود دست عمو کربلای تو

در نینوا صدای تو خاموش شد ولی

در هر دلی است ناله ای از نینوای تو

«میثم» چنین نگاشت که ای غرق در حسین

مثل حسین گشت خدا خون بهای تو

 

غلامرضا سازگار


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین 1396  | 1:55 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت قاسم بن الحسن(ع(

 

ای عارضت، خرم‌تر از برگ گل یاس

وی بر لب خشک تو گریان، چشم عبّاس

داماد بزم خون، به دشت کربلایی

هم مصطفا، هم مرتضا، هم مجتبایی

داری در آغوش عمو، بوی حسن را

حُسن حَسن، خُلق حَسن، خوی حَسن را

کوثر، گریبانْچاکِ اشک دیدۀ تو

روح مسیحا، در لب خشکیدۀ تو

قربانی من! رو به قربانگاه بردی

جان عمو را با خودت همراه بردی

اکنون که جانت را به جانان، وقف، کردم

بگذار تا جای حسن دورت بگردم

زلفت کمند و نیزه قد، مژگان شده تیر

جسمت، زرۀ قلبت سپر، ابروت شمشیر

آهسته بگذر، از برم ای ماهپاره

تا بنگرم بر قدّ و بالایت دوباره

سخت است کز لعل لبت شرمنده باشم

توکشتۀ من باشی و من زنده باشم

از خیمه تا مقتل شتابان می‌روی سخت

در حجلۀ خون می‌روی یا حجلۀ بخت

از بس‌که از شوق شهادت، شاد گشتی

حس می‌کنی در کربلا داماد گشتی

 

جواب قاسم  به عمو:

از زخم تیغت، از عسل خوشتر، عموجان

ای آرزویم، بر تو ترک سر، عموجان

دادی ز لطف و مرحمت، اذن قتالم

اینک! حلالم کن، حلالم کن، حلالم

شمشیرها و نیزه‌ها، چشم انتظارند

تا بر روی زخم دلم مرهم گذارند

عمری سراپا شعلۀ جانسوز بودم

من سیزده سال عاشق امروز بودم

کم آه خود را، سدّ راهم کن، عموجان

مثل علی اکبر نگاهم کن عموجان

نیش هزاران خار و یک لاله که دیده؟!

یک لشکر و یک سیزده ساله که دیده

تقدیم کردم بر سنان‌ها، سینه‌ام را

کردم نشان سنگ‌ها، آیینه‌ام را

قاتل بگو بیرون کند، پیراهنم را

تا حلقه‌حلقه، چون زره سازد، تنم را

 

اینک یتیم امام‌ مجتبی  با لشکر:

ای اهل کوفه! من یتیم مجتبایم

داماد بزم خون، به دشت کربلایم

مرغ دلم، بهر شهادت، می‌زند بال

مرد جهادم، گرچه دارم، سیزده سال

فرزند پیغمبر در این صحرا غریب است

بالله! عرب را، کشتن مهمان، عجیب است

ای شمر دون بر حرمت ما پا نهادی

ای ابن سعد آیا به اسبت، آب دادی

فرزند زهرا تشنه لب، اسب تو سیراب

اسب تو سیراب است و اصغر رفته از تاب

اسب تو سیراب و زند در خیمه ناله

از تشنگی، هم شیرخواره، هم سه ساله

اسب تو هر دم می‌برد، از آب، حظّی

چون ماهی کوچک، کند اصغر تلظی

 

غلامرضا سازگار

 


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 26 فروردین 1396  | 1:55 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 52 ::      1   2   3   4   5   6   7   8   9   10   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید