حضرت قاسم بن الحسن(ع)
چکمه اش را که از گلو برداشت
دشت را ناله ی عمو برداشت
نیزه را قاتل از تنش بعد از
سیزده ضرب زیر و رو برداشت
***
پنجه ای آمده گلو بکشد
بعد هم جنگ شد که سو بکشد
تا میاید حسین و گریه کند
زدنش ناله ی عمو بکشد
***
او یتیم است مُبهمش نکنید
زیر این نعلها کمش نکنید
آه ای نیزه ها میان حرم
مادرش هست درهمش نکنید
***
نه به لبخند و گریه لب وا بود
جای دو نعل روی لبها بود
جای دو نعل نعل بعدی خورد
حفره هایی به سینه پیدا بود
***
روی دوش عمو که جا شده بود
قسمتی بر زمین رها شده بود
تیغ از لابه لای او می ریخت
چون حصیری که نخ نما شده بود
***
نیمه جان بود و اندکی حس داشت
کاکلش را گرفت ناکس داشت
می کشید و به پشت می چرخاند
ناله دیگر نبود خس خس داشت
***
نفسش بین دنده ها مانده
سیزده جای رد پا مانده
سر وکتفش به روی کتف حسین
وای پایش به خاک جا مانده
حسن لطفی
ادامه مطلب
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
سینه به سینه رو به حرم می برم تو را
باشد، به رویِ زخمِ پَرَم می برم تو را
آنقدر خاطرِ تو برایـم عـزیـز هست
حتی شده به رویِ سرم می برم تو را
چه آبروئی از مـنِ تنها خریـده ای
ای داغِ مانده بر جگرم می برم تو را
خیلی مواظبم كه نریزی ز دستِ من
بر مژه های چَشمِ ترم می برم تو را
طاقت بیار چند قدم بیشتر كه نیست
با آب و تـابِ بیشترم می برم تو را
از هـم مپاش، كارِ مـرا زارتر نكن
من قول داده ام ببرم، می برم تو را
در چَشمِ مادرت به چه رویی كنم نگاه
ای بی زِرِه شده سپرم، می برم تو را
بردند بر عبـا پسرم را ولـی خودم
هر طور هست ای پسرم، می برم تو را
نازك شدی ز پیـرهنت پیرهن تـری
تا نشكنی تكان نخورم می برم تو را
رو شن شده است چَشمِ من از قدّ كشیدنت
سینه به سینه رو به حرم می برم تو را
علیرضا شریف
ادامه مطلب
حضرت قاسم بن الحسن(ع)
قرآنِ آیه آیه ی دامان من کجاست
چشمم به دست و پا زدنش زیر دست و پاست
ای اسب ها چگونه گذارید پا بر او
این یاسِ برگ برگِ گلستان مجتبیاست
آتش کشید از جگرم شعله با نفس
آن لحظه ای که از من لب تشنه آب خواست
جسم لطیف بی زرهش گشته چون زره
از بس که چشمه چشمه زآثار نیزه هاست
میدان جنگ مجلس جشن عروسی اش
خون گلوی او به بدن خوشتر از حناست
باران سنگ نُقل و حنا خون، عروس مرگ
این مجلس عروسی داماد کربلاست
بر مصحفی که جان سُم اسب ها بر اوست
ریزم اگر زپاره ی دل دسته گل رواست
گردیده پاره پاره «جگر پاره» ی حسن
این اجر آل فاطمه، پاداش مصطفی است
خون گلو گرفته بر او راه ناله را
فریاد او به حنجره طوفان بی صداست
از بس که دست و پا زده بر روی دست من
در حالتی که می برمش قامتم دوتاست
«میثم» حیات دین به شهادت میسّر است
لبخند زخم سینه ی ما چشنمه ی بقاست
چشمم به دست و پا زدنش زیر دست و پاست
ای اسب ها چگونه گذارید پا بر او
این یاسِ برگ برگِ گلستان مجتبیاست
آتش کشید از جگرم شعله با نفس
آن لحظه ای که از من لب تشنه آب خواست
جسم لطیف بی زرهش گشته چون زره
از بس که چشمه چشمه زآثار نیزه هاست
میدان جنگ مجلس جشن عروسی اش
خون گلوی او به بدن خوشتر از حناست
باران سنگ نُقل و حنا خون، عروس مرگ
این مجلس عروسی داماد کربلاست
بر مصحفی که جان سُم اسب ها بر اوست
ریزم اگر زپاره ی دل دسته گل رواست
گردیده پاره پاره «جگر پاره» ی حسن
این اجر آل فاطمه، پاداش مصطفی است
خون گلو گرفته بر او راه ناله را
فریاد او به حنجره طوفان بی صداست
از بس که دست و پا زده بر روی دست من
در حالتی که می برمش قامتم دوتاست
«میثم» حیات دین به شهادت میسّر است
لبخند زخم سینه ی ما چشنمه ی بقاست
غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
مرد میدان بلا ، بیم ز اعدا نکند
عرصه هر چند که شد تنگ ، محابا نکند
لشگر غیر اگر طعنه به شورش بزند
عاشق دلشده یک ثانیه حاشا نکند
آن یتیمی که تو یک عمر بزرگش کردی
چه کند لحظه ی غم گر به برت جا نکند
بدترین درد در عالم به خدا بی پدری است
جز اجل درد مرا هیچ مداوا نکند
غیر دستان نوازشگر گرم تو عمو
گره کور مرا هیچ کسی وا نکند
نیست عبدالله تو ، آنکه در این فقر وفا
دست ناقابل خود را به تو اهدا نکند
چشم تو گفت : میا راه بسی دشوار است
قاتل سنگ دلم با تو مدارا نکند
سرم امروز به پای تو بریده خوش باد
سر شوریده که اندیشه ی فردا نکند
موی من دست عدو ، پای عدو بر تن تو
خواهرت کاش که این صحنه تماشا نکند
نیزه ای گفت : که خون تو مکیدن دارد
کاش با حنجر تو تیغ چنین تا نکند
کاش صد بار عدو دست مرا قطع کند
معجر از پردگیان حرمت وا نکند
سید محمد میر هاشمی
ادامه مطلب
حضرت قاسم بن الحسن(ع(
او بود و یک لشکر، ولی لشگر، چه کردند
با یاس سرخ باغ پیغمبر، چه کردند
گرگان کوفه، جسم او در بر گرفتند
با هم گلاب از آن گل پرپر گرفتند
با سوز دل زخم تنش را تاب دادند
آن تشنهْلب، را از دمِ تیغ آب دادند
جسمش ز نوک نیزه با جوشن یکی شد
پیراهن خونین او، با تن یکی شد
"بنسعد ازدی" بر تنش زد نیزه از پشت
هر سنگدل، یکبار آن شهزاده را کشت
افتاد، روی خاک و عمو را صدا زد
مانند مرغ سر بریده دست و پا زد
فرزند زهرا همچنان باز شکاری
آمد به بالای سرش با آه و زاری
در دست گلچین، دید یاس پرپرش را
میخواست، کز پیکر جدا سازد سرش را
با تیغ بر او حمله، چون شیر خدا کرد
دست پلید آن ستمگر را جدا کرد
لشکر، برای یاری او حمله کردند
آوخ! که با آن پیکر خونین چه کردند
از میهمان خویش استقبال کردند
قرآن ثارالله را پامال کردند
با آنکه بر هر داغ، داغ دیگرش بود
این داغ دل، تکرار داغ اکبرش بود
غلامرضا سازگار
ادامه مطلب
چکمه اش را که از گلو برداشت
دشت را ناله ی عمو برداشت
نیزه را قاتل از تنش بعد از
سیزده ضرب زیر و رو برداشت
*
پنجه ای آمده گلو بکشد
بعد هم جنگ شد که سو بکشد
تا میاید حسین و گریه کند
زدنش ناله ی عمو بکشد
*
او یتیم است مُبهمش نکنید
زیر این نعلها کمش نکنید
آه ای نیزه ها میان حرم
مادرش هست درهمش نکنید
*
نه به لبخند و گریه لب وا بود
جای دو نعل روی لبها بود
جای دو نعل نعل بعدی خورد
حفره هایی به سینه پیدا بود
*
روی دوش عمو که جا شده بود
قسمتی بر زمین رها شده بود
تیغ از لابه لای او می ریخت
چون حصیری که نخ نما شده بود
*
نیمه جان بود و اندکی حس داشت
کاکلش را گرفت ناکس داشت
می کشید و به پشت می چرخاند
ناله دیگر نبود خس خس داشت
*
نفسش بین دنده ها مانده
سیزده جای رد پا مانده
سر وکتفش به روی کتف حسین
وای پایش به خاک جا مانده
حسن لطفی
ادامه مطلب
یا قاسم ابن الحسن...
اشکهای حسن از چشم ترت میریزد
ناله اهل حرم دور و برت میریزد
پسرم با رجزت لرزه به میدان افتاد
هیبت لشگری از این جگرت میریزد
گرچه با باقی عمامه رخت را بستم
جذبه حیدری ات از نظرت میریزد
از تماشای نو یک دشت به تکبیر افتاذ
جلوه ذات خدا از شجرت میریزد
حمله ای سوی عدو کردی و سرها میریخت
لشگر ابرهه با یک گذرت میریزد
تازه داماد من!آماده ی پرواز شدی
وقت نقل است ولی سنگ سرت میریزد
دور تا دور تو خار است گلم زود بیا
پای این منظره قلب پدرت میریزد
ناله ات را که شنیدم نفسم بند آمد..
دیدم ای وای تن محتضرت میریزد
بکشم روی زمین پیکر تو میپاشد!
ببرم بر سر دوشم کمرت میریزد!
کاش میشد به عبایی ببرم جسمت را
دست سویت ببرم بیشترت میریزد
شاخ شمشاد من از سم فرس سرو شدی
که به هر جای بیابان خبرت میریزد
سیدپوریا هاشمی
ادامه مطلب
یتیم حسن...
تو که حرفی نزدی حرف من اما مانده
به دلم حسرت گفتن یک بابا مانده
نجمه افتاده زمین ؛ خواهرم افتاده زمین
فقط این بین عمو هست که تنها مانده
کمرم خورد زمین بعد علی و گفتم
قاسمم هست اگر روز مبادا مانده
دیر شد آمدنم قاتل تو طولش داد
حال بر گریه ی من گرم تماشا مانده
سیزده مرتبه بر پیرهنت نیزه زدند
همه رفتند از این سینه و زهرا مانده
کاش میشد که بگویم به عمو میخندند
نقش یک نعل ولی روی لبت جا مانده
دشت پیداست که از این طرف سینه تو
نعل ها با تو چه کردند تنت وا مانده
میکشم بر سر دوشم سر و کتفت اما
نیمه ای از بدن توست که اینجا مانده
ادامه مطلب
عمو حسین...
حالا هرچه قدرم که من بچه و
ایناهرچی میخوان قوی تر باشن
مگه میشه که مرد تسلیم بشه؟
یه دشمن باشه یا یه لشکرباشن
آخه مرد بودن به بازو که نیست
زره هم نباشه مهمه مگه؟
نه شمشیر میخوام نه حتی زره
آخه خون حیدر توی این رگه
واسه اینکه امروز پیشت باشم
چقدر آرزو کرده بابا حسن
میگفت قاسمم کربلا نیستم
تو پیش عموجون بمون جای من
میدونسته راضی نمیشی برم
یه نامه براتون نوشته عمو
برام بد میشه که نمیرم برات
تورو جون زهرا بهم نه نگو
بهت قول میدم که مثل یه مرد
بمونم بجنگم بمیرم عمو
برم انتقام علی اکبرت رو
ازین بی حیاها بگیرم عمو
بهت قول میدم که تازنده ام
نذارم به خیمه ت نگاه بندازن
ینی باشم و خیمه غارت بشه؟
مگه اینکه از رو جنازم برن
برو قاسمِ من ولی کاش یه
زره میپوشیدی که پرپر نشی
نگاه کن به حال من پیرمرد...
تو دیگه نری؟! مثل اکبر نشی؟!
میترسم تو هم اربا اربا بشی
تورو هم بذارن میون عبا
همه ترسم اینه بیفتی از اسب
میترسم بمونی زیر دست و پا
حواست به تیرا و سنگا باشه
اینا ضربه هاشونو بد می زنن
اینا هر کسی که بیفته زمین
میان و به پهلوش لگد می زنن
داود رحیمی
ادامه مطلب
یا قاسم ابن الحسن...
پیدا نمیشود کسی از من سوار تر
رزمنده تر دلیر تر آقا تبار تر
پیدا نمیشود پسری مثل من نترس
در لحظه های سخت تر و ناگوار تر
یک موی ز گیسوان عمو کم نمیشود
جان بر کف آمدم که شوم جان نثار تر
پهن زمین شدم که بدانند سفره دار
تا کربلا رسیده ولی سفره دار تر
با پای اسب له شدم و قد کشیده ام
جسمم شده به خاک بلا همجوار تر
تقصیر چکمه ها و لگدهای دشمن است
لفظ عمو عمو شده با انکسار تر
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


