اشعار شب ششم محرم – محسن حنیفی
شد مقدر که شود جامْ حسن ، باده حسین
بنویسند حسن خوانده شود ساده حسین
کربلا هست همان انک بالواد حسن
یا بقیع است همان خطه ی آباد حسین
قاسم ای پنجره ی باز شده رو به بقیع
مجتبای حرمی و به تو دل داده حسین
داغ سرخ تو مبادا جگرش را بدرد
آه ای اکبر و ای اصغر و سجاد حسین
نیزه ها هلهله کردند به روی بدنت
تا به بالا نرود ناله و فریاد حسین
نعل ها روی تنت نقش ضریحی زده اند
تا شود سینه ی تو پنجره فولاد حسین
دست و پا میزنی افتاده عمو یاد حسن
زخم پهلوی تو آورد که را یاد حسین
مجمع کوچه و گودال شده روضه تو
هم حسن پیش تو جان داده ، هم افتاده حسین
محسن حنیفی
ادامه مطلب
اشعار شب ششم محرم
پیدا نمیشود کسی از من سوار تر
رزمنده تر دلیر تر آقا تبار تر
پیدا نمیشود پسری مثل من نترس
در لحظه های سخت تر و ناگوار تر
یک موی ز گیسوان عمو کم نمیشود
جان بر کف آمدم که شوم جان نثار تر
پهن زمین شدم که بدانند سفره دار
تا کربلا رسیده ولی سفره دار تر
با پای اسب له شدم و قد کشیده ام
جسمم شده به خاک بلا همجوار تر
تقصیر چکمه ها و لگدهای دشمن است
لفظ عمو عمو شده با انکسار تر
ادامه مطلب
اشعار شب ششم محرم – رضا دین پرور
گره انداخت به ابرو که گره باز کند
وای اگر قصد کند تا که زره باز کند
کار لبهاش عسل پشت عسل ساختن است
نمکش از نمک سفره ی چشم حسن است
مثل شیری ست که در عرصه ی محشر آمد
زلف بر باد که داد اشک همه در آمد
بافتند از نفسش شعله اگر تن بزند
خیز برداشت که بر لشگر دشمن بزند
خیز برداشت زمین گیر کند طوفان را
تیز میرفت که نازل بکند باران را
جگری از پدر از جنگ جمل داشت فقط
قصد بر هم زدن لات و هبل داشت فقط
یک دل قرص از این قرص قمر چیزی نیست
هرکسی دور و برش هست به این تیزی نیست
وای اگر قصد کند موج به ساحل بکشد
رعشه بر قامت ارواح مقابل بکشد
راه صد ساله ی خود یک شبه طی می کرد و
مرکبش را وسط معرکه هی می کرد و
تند میرفت که قامت به ثریا بکشد
آتشی بر جگر زخمی به صحرا بکشد
حیف گل کرد، بریزد به زمین برگش را
حیف می خواست بگیرد به بغل مرگش را
آه از آن دم که نقاب از سر و رویش بردند
لشکری را طرف کاکل مویش بردند
کاش می شد برود دست و دلش باز به زین
کاش می شد نکشد مثل علی پا به زمین
آه از آن وقت که گفتند همه ای پسرم
روضه را عطر تنش برد حوالی حرم
همه خواندند برای جگرش قصه طشت
کاش می شد که فقط سمت حرم بر می گشت
رضا دين پرور
ادامه مطلب
اشعار شب ششم محرم
تو که حرفی نزدی حرف من اما مانده
به دلم حسرت گفتن یک بابا مانده
نجمه افتاده زمین ؛ خواهرم افتاده زمین
فقط این بین عمو هست که تنها مانده
کمرم خورد زمین بعد علی و گفتم
قاسمم هست اگر روز مبادا مانده
دیر شد آمدنم قاتل تو طولش داد
حال بر گریه ی من گرم تماشا مانده
سیزده مرتبه بر پیرهنت نیزه زدند
همه رفتند از این سینه و زهرا مانده
کاش میشد که بگویم به عمو میخندند
نقش یک نعل ولی روی لبت جا مانده
دشت پیداست که از این طرف سینه تو
نعل ها با تو چه کردند تنت وا مانده
میکشم بر سر دوشم سر و کتفت اما
نیمه ای از بدن توست که اینجا مانده
ادامه مطلب
اشعار شب ششم محرم
باز یل آمده است
معنی حیّ علی خیر العمل آمده است
او غزال حرم است
تا قصیده بشود مثل غزل آمده است
نوجوان است ولی
ادبش گفت که از روز ازل آمده است
شاخه شمشاد حسین
در حقیقت سفر ماه عسل آمده است
شتر سرخ کجاست
پسر صف شکن جنگ جمل آمده است
هدفش ازرق بود
در پی کشتن این حداقل آمده است
به خدا با رزمش
طرز جنگیدن سقا به مَثل آمده است
یک نفر جنگیده
نعره ی حیدری از چند محل آمده است
لشکر از خواب پرید
بی مهابا همه گفتند اجل آمده است
همه در حیرت او
عمه زینب چه نقابی زده بر صورت او
سپرش را برداشت
آمد عمامه ی سبز پدرش را برداشت
حرز یا فاطمه داشت
یا علی گفت و تمام هنرش را برداشت
از عمو بوسه گرفت
خاطرش جمع که بار سفرش را برداشت
گریه می کرد ولی
دیگر از دوش عمو نیز سرش را برداشت
از همه دل می کَند
تا که از مادر خود هم نظرش را برداشت
چون نهال است تنش
از چه رو مرد حرامی تبرش را برداشت
وای از این رفتن او
زرهی نیست که اندازه شود بر تن او
خیمه غوغا شده است
نامه ی رفتنش انگار که امضا شده است
ای عمو زود بیا
نوجوانی وسط معرکه تنها شده است
نجمه چشمش روشن
چقدر قاسم او خوش قد و بالا شده است
چه حنابندانی ست
صورت غرقه به خون تو چه زیبا شده است
زیر و رو شد بدنت
چقدر نیزه که از روی تنت پا شده است
تو که قاسم بودی
از چه تقسیم شدی، جسم تو منها شده است
بد کشیدن تو را
قدت انگار که اندازه سقا شده است
چکمه ها جای خودش
نعل ها نیز برای تو مهیا شده است
وای از این هلهله ها
سر عمامه ات انگار که دعوا شده است
نوه ی فاطمه ای
چند تا کوچه برای زدنت وا شده است
چه گریزی زده ای
سینه ات مقتلی از روضه ی زهرا شده است
میخ در نیست ولی
تیر هر قدر که می شد به تنت جا شده است
ادامه مطلب
اشعار شب ششم محرم – علیرضا لک
دل نبوده است در این سینه تب دریا بود
شور و شوق از همه ی بودن تو پیدا بود
کعبه ی خیمه شدی و همگان گرم طواف
گوییا بین حرم موسم حج بر پا بود
ناگهان چشم همه از حدقه بیرون زد
بسکه چشمان تو از مشرق زین زیبا بود
اشتیاق تو زبانزد شده وقتی دیدند
بند یک کفش تو از آتش رفتن وا بود
خرد شد ریخت زمین مثل دل نجمه و من
سنگ بر نازکی آینه ات کارا بود
نعل را کهنه و تازه تو چشیدی یکبار
این چنین زخم فقط قسمت تو تنها بود
به تو چسبیده ام ای شیشه لبریز عسل
شهد شیرین تنت وای عجب گیرا بود
هیچ کس قد نکشیده است به اندازه تو
پیش از این قامت تو هم قد سرو آیا بود؟
دست و پا می زنی و در غم تو غرق شوم
دل نبوده است در این سینه تب دریا بود
علیرضا لک
ادامه مطلب
احلی من العسل...
میرسد نوبت خورشید شدن آهسته
سپر غربت خورشید شدن آهسته
نقل هرصحبت خورشید شدن آهسته
قمر حضرت خورشید شدن آهسته
زودتر میرود آنکس که مهیا باشد
مرد آنست که با سن کم آقا باشد
آسمان چشم به این واقعه حیران دارد
باز انگار که دریا تب طوفان دارد
ماه در دست خود آیینه و قرآن دارد
پسر شیر جمل عزم به میدان دارد
دل پریشان خزان بود بهارش آمد
دستخط پدرش بود بکارش آمد
میرود تا جگرش را به تماشا بکشد
بین میدان هنرش را به تماشا بکشد..
تب مستی سرش را به تماشا بکشد
باز رزم پدرش را به تماشا بکشد
قصد کرده ست ببینند تجلایش را
ضرب دست حسنی، قامت رعنایش را..
خودش عمامه شد و جوشن او پیرهنش
انبیا پشت سرش لحظه عازم شدنش
گر گرفتند همه از شرر سوختنش
دشت لرزید ز فریاد انا بن الحسنش
دل به شمشیر زد و ازرق شامی افتاد
حمله ای کرد و زآن خیل حرامی افتاد
هرچه جنگید عطش تاب و توانش را برد
سوخت ،بارید عطش تاب و توانش را برد
باز لرزید عطش تاب و توانش را برد
ناگهان دید عطش تاب و توانش را برد
دید دور و بر مرکب همگان ریخته اند
دور تا دور تنش سنگ زنان ریخته اند
آنقدر سنگ به او خورد که آخر افتاد
بی رمق بود ازین فاصله باسر افتاد
سعی میکرد نیفتد ولی بدتر افتاد
عمه میگفت بخود جان برادر افتاد
به زمین خورد به دور تن او جمع شدند
گرگها برسر پیراهن او جمع شدند
بدنش معبر سم ها شده ای وای حسن
کمرش از دو جهت تا شده ای وای حسن
چقدر خوش قد و بالا شده ای وای حسن
پهلویش پهلوی زهرا شده ای وای حسن
عمو از سوز جگر داد زد آه ای پسرم..
من چگونه بدنت را ببرم سوی حرم؟!
دست زیر بدنت تا ببرم میریزد
بدنت را که به هرجا ببرم میریزد
مطمئنا پسرم را ببرم میریزد
نبرم جسم تورا یا ببرم میریزد
خیز قاسم که ببینی چقدر تنهایم
وای از خجلت من پیش امانتهایم..
سید پوریا هاشمی
ادامه مطلب
یا قاسم ابن الحسن...
عمو بگو چه کنم تا به من محل بدهی
شـبیه اکبـر خود فرصت عمل بدهی
عمو بگو چه کنم تا دلت به دست آید
بـرات رزم بـه شیر یل جمل بدهی
چه می شود که به شاگرد رزم عباست
نظر کنی و به دستان او کتل بدهی
لب ترک ترکم تشنه ی محبت توسـت
چه می شود ز لبت کامی از عسل بدهی
چنان میانه ی این بزم می درخشـم که
به یادگار حسـن کنیه ی زحل بدهی
کجایی ازرق شامی رسیده وقتش که
به همره پسـران دست بـا اجل بدهی
شبیه مثنوی شاعرانه ای شده ام
ولی خوشم که به من رتبه ی غزل بدهی
به زیر سم ستوران تنم لگدمال است
عمـو بیا که نجاتم از این جدل بدهی
شبیه جام عسل قامتم کش آمده است!
به شوق آنکه به من هم کمی بغل بدهی
بیـا، مگر تـو به علم امامتت آقا
بـرای بـردنـم از خـاک راه حل بدهی
بیا ببین همه ی دشت پر شد از بویم
بـرای نجمـه ببـر انـدکی ز گیسویم
مصطفی هاشمی نسب
ادامه مطلب
ای زخون رنگین لقا از جای خیز
یادگار مجتبا از جای خیز
بهر تو رفتن ز ماندن خوشتر است
تلخی مرگ از عسل شیرین تر است
ای نگاهت آب روی آتشم
از لب خشکت خجالت می کشم
خفته بر این خاک صحرایی چرا
همچو اکبر اربا اربایی چرا
کن نظر بر ناله و فریاد من
دست و پا کمتر بزن داماد من
بعد از اکبر دل به تو خوش داشتم
داغ تو اینسان نمی پنداشتم
چون علمدارم رشیدی قاسمم
زیر مرکب قد کشیدی قاسمم
این چنین درمانده ام کردی چرا
از حسن شرمنده ام کردی چرا
از تو پرسیدند اگر اهل حرم
من چه گویم در جواب دخترم
تو همای بی پر و بال منی
نازنین قرآن پامال منی
قلب لبریز از محن داری چرا
موجی از خون در دهن داری چرا
گرگها اینجا چرا چنگت زدند
با چه جرمی قاسمم سنگت زدند
زین همه لاله تنت گلشن شده
پیکرت چون حلقه جوشن شده
ای لب خشکت خموش از زمزمه
برتو آب آورده اکنون فاطمه
بسکه پاشیده ز هم کشته تنت
بر عمو سخت است خیمه بردنت
پهلویت یاد آور زهرا شده
استخوان سینه ات پیدا شده
پیکرت بر خاک صحرا مانده است
نیزه کی در تنت جا مانده است
منبع : رضیع الحسین (ع)
ادامه مطلب
آمدم جان عمو درک منای تو کنم
خویش را لایق به دیدار خدای تو کنم
پدرم کرده وصیت که به قربانگاه عشق
جان ناقابل خود را به فدای تو کنم
مادرم کرده به عشق تو کفن پوش مرا
که ز خون سرخ رخ کرببلای تو کنم
من که بهتر نِیَم از اکبر گلگون کفَنت
اذن جنگم بده تا جلب رضای تو کنم
سیزده سال نشستم به اُمیدی که سرم
برسر نیزه علمدار لوای تو کنم
من یتیمم ز محبّت دل قاسم مشکن
چه شود گر که مَن سعی صفای تو کنم
گر تنم زیر سم اسب لگد کوب شود
به از آن است بپا بزم عزای تو کنم
رو سپیدم به بر فاطمه کن جان عمو
تا که در نزد پدر حمد و ثنای تو کنم
مرحوم ژولیده نیشابوری
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


