امام حسین(ع)-تنور کوفه
خورشید نهاد، سر به دامان تنور
پیچیده شرار، بر دل و جان تنور
آن مهر سپهر عشق، در شب تابید
بر كون و مكان، ز شرق ایوان تنور
تا عرش از این واقعه گردید خبر
لرزید به سانِ قلبِ لرزانِ تنور
لفتا كه چرا زینب من، گشت چنین
خاكسترى از دامنِ زندانِ تنور
بانگى زدل تنور برخاست به عرش
كِاى عرش بُود جانِ تو مهمانِ تنور
اى كاش شكسته بود دستى كه بُرید
سَر از تن اطهرِ سلیمان تنور
جاداشت اگر كه سیل اشكى گردد
جارى زِسحاب پر ز طوفان تنور
آن شب چه شبى بود كه عالم تا حشر
سوزد زغمِ شامِ غریبان تنور
تا حشربود نقش به دیباچه دل
آن قصه پر غصه به عنوان تنور
آن شب چه شبى بود كه با امر خدا
جبرئل «امین» بود نگهبانِ تنور
ادامه مطلب
حید قاسمی
اسرا در كوفه
مردم لباس پاره ما خنده دار نیست
کـاخ غــرور کـاذبـتـان پـایـدار نـیست
مردان ما به نیزه و در کوچه های شهر
گرداندن زنان حـرم افـتـخـار نـیـسـت
در سختی و بلا به خدا تکیه میکنیم
سر می دهیم در ره او، این شعار نیست
ای بزدلان ز بام به ما سنگ می زنید
در دست های بسته ما ذوالفقار نیست
زن های شهر کوفه چرا گریه می کنید؟
دیگر به گریه های شما اعتبار نیست
در بین طـعنه های وقـیح تـمام شهر
بدتر ز طـعنه های بد نیزه دار نیست
ادامه مطلب
محسن سلطانی (هجران)
حضرت زینب(س)-كاروان به سوی شام و كوفه
می روم با کاروان اما سرِ تو ساربانم
می کِشَم خود را به دنبالِ تو گرچه خسته جانم
هیچکس قادر نبود از پیکرت دورم نماید
گر سرِ بر نیزه ات با من نبود ای مهربانم
خنده ی کمرنگِ لب هایِ به خون آغشته ی تو
می زند فریاد می خواهم کمی قرآن بخوانم
ماهِ تابانم ، مشو دور از کنارم تا نمیرم
ای تمامِ حاصلم با من بمان تا من بمانم
گاهی از محمِل که می بینم سَرَت را رویِ نیزه
می خورم حسرت چرا تو اینچنین و من چنانم
جانِ خواهر سروِ بالایی که زینب داشت خَم شد
از غمِ خشکیِ لب هایِ عطشناکت ، کمانم
کاش تا دورانِ (هجران) بگذرد دیگر نمانده
نَه قراری و نَه صبری و نَه طاقت نَه توانم ...
ادامه مطلب
زکریا تفعلی
حضرت زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
ای نفس مطمئنه! فدای تو، زینبت
مثل دو چوب خشک به هم میخورد لبت
آیا هلال وقت کمالت رسیده بود؟
کردی خسوف در بر چشمان زینبت
باز از سرود کهف بخوان تا که بشنوم
بر روی نی، تلاوت قرآن هر شبت
از دل نمیروی و دلم میبری ز دست
ای عشق جانگداز! بگو چیست مذهبت؟
ای جسم پرستاره! به صحرا دگر مخواب
محملنشین شده است در این کوفه، کوکبت
افتاد تا عَلَم ز کف ساقی حرم
بر دوش میکشم، عَلَم سرخ مکتبت
ادامه مطلب
(مناجات با اباعبدالله الحسین ع)
بوسه از خال لبت ای یار چیز دیگری است
غمزه ی چشم تو ای دلدار چیز دیگری است
ای تو لیلای همه عشاق ای معشوق ما
این سر مجنون به روی دار چیز دیگری است
دل برایت خانه ی غمهاست ای جانم ولی
از غم تو گریه ی بسیار چیز دیگری است
داستان کربلا مشهور بین مردم است
قصه رأس و تنور نار، چیز دیگری است
گرچه کل این بدن رفته به زیر سم ولی
پهلوی بشکسته ی مردار چیز دیگری است
گرچه سرها روی نی ها خفته بودند ای شهید
دیده ات بر روی نی بیدار، چیز دیگری است
گرچه راه شام و کوفه پر مصیبت بود لیک
آن تن تب کرده و بیمار چیز دیگری است
بین راه کربلا تا کوفه غم بسیار لیک
سیلی و کعب و سنان در کار، چیز دیگری است
چشم ها بسیار شد گریان ز غمهایت عزیز
چشم زینب از غمت پر بار ، چیز دیگری است
بر سر و موی و تن و معجر ببین ای سر به نی
حمله های پنجه ی کفتار ، چیز دیگری است
بر دل غمدیده ی این عاشقان ای عشق من
خنده های این سگان هار، چیز دیگری است
این همه نامه ز کوفه آمده بهر شما
این تنت غرق به خون بی یار، چیز دیگری است
رأس تو ببریدن و رگهای تو خونی ز ظلم
خون دل جاری ز چشم تار چیز دیگری است
از غم زینب چرا در چشم دشمن نیست اشک
گریه ی حیوان صحرا، مار چیز دیگری است!!!
کودکی از کاروان گم شد ولی آقای من
پای این کودک به روی خار، چیز دیگری است
این همه غم یک طرف این جمله ی من یک طرف
آل زهرا برده ی بازار، چیز دیگری است
مصراع آخر ببین آتش به دل ها می کشد
نان گرفتن ها ز روی عار، چیز دیگری است
ادامه مطلب
مهمان نوازی
زبانحال امام حسین ع با حضرت زینب س
دشمن کند با کعب نی مهمان نوازی
با رأس من بر روی نی می کرد بازی
می دیدم از نی زینبا همچون سکینه
می خورد بر پهلوی تو شلاق تازی
عیبی ندارد کار ما با حیّ اعلاست
هر قدر می خواهی بزن دشمن، مُجازی
مانند حیدر کن تو بر سختی صبوری
هر قدر سیلی زد مبادا دل ببازی
گر دست تو بستند و سیلی زد به رویت
این را بدان با مادر خود همترازی
ادامه مطلب
و قبل از اینکه مرا هم از این سرا ببرید
کمک کنید مرا سمت کربلا ببرید
تمام قامت من را شکسته داغ حسین
کمک کنید مرا دست بر عصا ببرید
درآن غروب فدایش شدم قبول نکرد
اگر که قابلم اکنون مرا فدا ببرید
کمی زخون دل عمه رنگ بردارید
برای موی سفیدم کمی حنا ببرید
به خیمه سوختم اما دوباره می سوزم
در آفتاب اگر بستر مرا ببرید
کنار بستر من روضه ای بخوانید و
مرا میان همین اشک و گریه ها ببرید
همان که خون سرم پای نیزه اش می ریخت
مرا به دیدن خورشید نیزه ها ببرید
همان کسی که سرش زیر دست و پا افتاد
مرا به شکوه از آن شام پر بلا ببرید
مرا لباس اسیری کفن کنید و سپس
حسین حسین بگویید و کربلا ببرید
رحمان نوازنی
ادامه مطلب
چشمان تو ادامه ی دریای کربلا
زینب شدی و زینت بابای کربلا
با خطبه هات مثل علی میشوی ولی
با گریه هات حضرت زهرای کربلا
ای سر بلند از تو حسین بن فاطمه
ای سر به زیر پیش تو سقای کربلا
دیروز اگر نبود دم آتشین تو
بیهوده بود قصه ی فردای کربلا
وقت قنوت نافله های شبانه ات
شد ملتمس ترینِ تو مولای کربلا
دشمن حریف یک نخی از معجرت نشد
در چنگ توست پهنه ی صحرای کربلا
بانوی آب و آینه بانوی آسمان
اصلا خودت برای دلم روضه ای بخوان :
هنگام پر کشیدن و وقت سفر شده
اشک نگاه آخر من بی ثمر شده
با یاد پاره های تنت گریه میکنم
با آه سینه ام جگرم شعله ور شده
این بازوی سپر شده ام را شکسته اند
حالا ببین که خواهر تو بی سپر شده
حتی توان سینه زدن هم نمانده است
این بازوی شکسته عجب درد سر شده
بعد از گذشت لحظه ی گودال رفتنت
یک سال و نیم خواهر تو خون جگر شده
با هر نفس که بعد غمت میزدم حسین
زخمی که داشتم به دلم تازه تر شده
بر حال من نسوخت دل دشمنت حسین
عمداً مرا زدند کنار تنت حسین
گودال بود و غربت بی انتهای من
شد خیمه گاه مروه و مقتل صفای من
از بسکه ازدحام در آنجا زیاد بود
جایی نبود کشته ی بی سر ؛ برای من
یک خنجر شکسته چرا بوسه میزند ؟
بر روی حنجر تو برادر به جای من
یک نیزه آمد و سخنت را برید و رفت
یک کعب نی رسید به داد صدای من
پیراهن تن تو پر از رد پا شده است ؟
یا اشتباه میکند این چشم های من
با تازیانه ها بدنم خوب آشناست
من را زدند پیش تو ای آشنای من
دیدند بی کسیم به ما طعنه ها زدند
مانند مادر تو مرا بی هوا زدند
ادامه مطلب
سیاه و سفید
آمده سرشکسته محنت
آمده اشک ریز بت شکنت
السلام ای مرمل بدماء
چه خبر از هزار زخم تنت
از دو تا لاله های من چه خبر
چه خبر از سپاه بی کفنت
حال شش ماهه حرم خوب است ؟
چه خبر از دو حیدر حسنت ؟
خیز و بنگر به حال و اوضاع
اولین کاروان سینه زنت
علم ما شکسته گهواره
پرچم ماست کهنه پیرهنت
جمع ما روضه خوان نمی خواهد
نوحه ماست نام دل شکنت
تن هشتاد و چند عزادارت
وضع بهتر ندارد از بدنت
خیز و بنگر به موسفیدانت
بر سپاه کبود و گریانت
یاس بودم که پرپرت شده ام
قد کمانی حنجرت شده ام
قتلگاهت عجب حرایی شد
وحی آمد پیمبرت شده ام
اقراء اقراء رسید و حس کردم
آخرین تیر لشکرت شده ام
پیکر و موی من سیاه و سفید
چه قدر شکل مادرت شده ام
یار بی سر ،سرت سلامت باد
من عزادار دخترت شده ام
چشم هایم نشد شبی بسته
بس که دلواپس سرت شده ام
بانی اشک خون صبح و شب
طالب خون حنجرت شده ام
در میان محله های یهود
حیدر جنگ خیبرت شده ام
آب رفتم کمان شدم اما
پس گرفتم سرت ز خو لی ها
آسمان سر به زیر شد ای وای
خواهر تو اسیر شد ای وای
قسمت پاره های پیکر تو
تکه های حصیر شد ای وای
نگران رباب هستم من
در چهل شب چه پیر شد ای وای
رفت عباس و هر کس و ناکس
سر طفل تو شیر شد ای وای
شکم خالی سه ساله تو
لگدی خورد و سیر شد ای وای
حوریت در خرابه ملعبه ی
عقده ها از غدیر شد ای وای
سهم طفلان وحی خیرات و
لقمه های پنیر شد ای وای
اشک هامان بساط تفریح
مردمانی حقیر شد ای وای
رفتی و شعله گشت یاور من
معجرم را ببین برادر من
ادامه مطلب
يا زينب كبري (س)
ديده بگشا و ببين زينبت آمد مادر
زينب خسته و جان بر لبت آمد مادر
از سفر قافلهي نور دو عينت برگشت
زينبت با خبرِ داغ حسينت برگشت
ياد داري كه از اين شهر كه خواهر ميرفت
تك و تنها كه نه ، با چند برادر ميرفت
ياد داري كه عزيز تو چه احساسي داشت
وقت رفتن به برش قاسم و عباسي داشت
ياد داري كه چگونه من از اينجا رفتم؟
با حسين و عليِاكبر ِ ليلا رفتم
بين اين قافله مادر ، علي ِاصغر بود
شش برادر به خدا دور و بر خواهر بود
*
ولي اكنون چه ز گلزار مدينه مانده؟
چند تا بانوي دلخون و حزينه مانده
مردها هيچ ، ز زنها هم اگر ميپرسي
فقط اين زينب و ليلا و سكينه مانده
*
نوهات گوشهي ويرانهي غربت جا ماند
سر ِخاك پسرت نيز عروست جا ماند
باوفا ماند كه در كرب و بلا گريه كند
يك دل سير براي شهدا گريه كند
*
ولي اكنون منم و شرح فراق و دردم
ديگر از جان و جهان بعد حسين دلسردم
آه...مادر چه قدَر حرف برايت دارم
بنِگر با چه قَدَر خاطره بر ميگردم
جاي سوغات سفر ، موي سفيد و دلِ خون...
...با تن نيلي و اين قدّ كمان آوردم
*
ساقهي اين گل ياس تو زماني خم شد
كه ز سر سايهي آن سرو ِ روانم كم شد
كربلا بود و تنش بيسر و عريان افتاد
جاي تشييع ، به زير سمِ اسبان افتاد
*
باد ميآمد و ميخورد به گلبرگ تنش
پخش ميشد همه سمتي قطعات بدنش
پنجهي گرگ چنان زخم به رويش انداخت
كه نديدم اثر از يوسف و از پيرهنش
سه شب و روز رها بود به خاك صحرا
غسلش از خون گلو ريگِ بيابان كفنش
خواستم تا بنِشينم به برش در گودال
اشك ريزم به گل تشنه و پرپر شدنش
خواستم تا بنِشينم به برش ، بوسه دهم
به رگِ حنجر خونين و به اعضاي تنش
*
ولي افسوس كه گودال پر از غوغا شد
بين كعب ني و سيلي سر ِمن دعوا شد
روي نيزه سر ِ محبوب خدا را بردند
كو به كو پشت سرش ما اسرا را بردند
سر ِ او را كه ز تن برده و دورش كردند
ميهمان شب جانسوز تنورش كردند
چه بگويم كه سرِ يار كجا جاي گرفت
عوض دامن من طشت طلا جاي گرفت
چه قَدَر سنگ به پيشاني و لبهايش خورد
چه قَدَر چوب به دندان سَنايايش خورد
روي ني وقت تلاوت كه لبش وا ميشد
نوك سرنيزه هم از حنجره پيدا ميشد
كاش ميشد كه نشان داد كبوديها را
تا كه معلوم كنم ظلم يهوديها را
كوچههاشان پُرِ سنگ و پُرِ خاكستر بود
كارشان مسخرهي كودك بيمعجر بود
خوب كه جانب ما سنگ پراني كردند
تازه گرد آمده و چشم چراني كردند
*
كوفه گرچه صدقه لقمهي نان ميدادند
در عوض شام ز طعنه دِقِمان ميدادند
خارجيزاده صدا كرده و مارا مردُم
كوچه كوچه همه با دست نشان ميدادند
غارتيها به اهالي ِ لب بام رسيد
گوئيا جايزه بر سنگزنان ميدادند
تا بيُفتند رئوس شهدا مخصوصاً
نيزهها را همگي تُند تكان ميدادند
*
پسرت را اگر از تيغ و سنانها كُشتند
آخ مادر ، كه مرا زخم زبانها كُشتند
(علي صالحي)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


