میلاد حسنی
امام حسین(ع)-در مسیر كوفه و شام
بهار تب زده قربانی خزان شده است
زمین بهانه ی نفرین آسمان شده است
سر مفسر قرآن به رحل نیزه نشست
و خاک غم به سر خیل قاریان شده است
بگو ز سنگ زنان، نی نشین مراقب باش
حسین! طاق دو ابروی تو نشان شده است
شبی درون تنور و دمی به روی درخت
گهی به صندوق دشمن سرت نهان شده است
دوباره یوسف تشنه تو معجزه کردی؟
برای سنگ زدن پیرزن جوان شده است!
درون طشت که رفتی نترس عزیز دلم
سفارش لب خشکت به خیزران شده است
بس است با لب زخمی دگر نخوان قرآن
ببین چه ولوله ای بین کاروان شده است
ادامه مطلب
شهرام شاهرخی
حضرت رقیه(س)-ورود کاروان به کوفه
مردم كوفه منتظر بودند
دست هاشان پر از تهاجم سنگ
كاروانی اسیر می آمد
سخت آشفته از كشاكش جنگ
كاروان خسته، كاروان زخمی
كاروان از غروب بر می گشت
مردها روی نیزه و زن ها
چشمشان لحظه لحظه تر می گشت
كاروان اندك اندك آمد پیش
ساربان خسته ناقه ها عریان
بغض سر خورده در گلو می خواست
كه ببارد غریب چون باران
آسمان از غبار پر می شد
كوفه در كوچه هاش گل می زد
كوفه كِل می كشید و می خندید
مردی آن سو ترك دهل می زد
این یكی سنگ و آن یكی با چوب
این یكی شاد و دیگری خوشحال
هر كسی هر چه داشت می انداخت
تا بریزد ز كودكان پر و بال
كودكانی ز نسل یاس سپید
یادگاران آب و آیینه
وارثان همیشه ی سیلی
داغداران میخ در سینه
دستشان خسته از تب زنجیر
ردّی از تازیانه ها بر پشت
داد زد دختری كه هان بابا!
درد این بار دخترت را كشت
دخترك دل شكسته از طوفان
خیزران خورده و پریشان بود
از بس افتاده بود روی زمین
دست و پایش پر از مغیلان بود
دست های سخاوت عباس
یا بلندای قامت اكبر
یاد می آمدش به هر قدمی
خنده ی نازك علی اصغر
زیر گرمای نیم روزی داغ
تر نكرده كسی گلویش را
روی این خاك تشنه گم كرده
دست دریایی عمویش را
گفت بابا چرا نمی آیی
به سراغ دل پر از خونم
چشم هایت نمی گشایی حیف
روی چشم همیشه محزونم
من فدای سر پر از خونت
روی نیزه پدر دعایم كن
جان عمه فقط همین یك بار
آه چیزی بگو صدایم كن
عمه بی تو چقدر دلگیر است
داغ ها گُر گرفته دور و برش
زیر بارانِ سنگ محكم تر
بچه ها را كشیده زیر پرش
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
حضرت زینب(س)-دروازۀ کوفه
هلال یک شبـه! ای مـاه آفتـاب جمال
چه شد که یک شبه گشتی به نوک نیزه هلال
غــروب اول مَــه رؤیـت هــلال کنند
کسی نکرده بـه هنگـام ظهر، استهلال
نیاز نیست بخـوانی بـه نوک نـی قرآن
کـه بـا قیـام تـو قرآن گرفته استقلال
روا بود سر نی چون به عـارضت نگرند
یُسَبِّحــونَ لَــه بِــالغُــدُّو و الآصــال
جزای آن همه احسان مصطفی این بود
که خون پاک تو شد در مه حرام، حلال؟!
گمان نبـود که در کوفه با چنان عـزّت
ز ما بـه نـان و به خرما کننـد استقبال
گهی بـه دور سـرت، گاه در کنـار تنت
دلـم بـود سر نی دیـده جـانب گـودال
ز نـوک نیـزه تبسـم بـزن به فاطمهات
که میزند دلش از بهر بوسهات پر و بال
هلال ختم رسل سر زده است بر سر نی
رواست تـا کـه بگویـد اذان دوبـاره بلال
به دفترِ دلِ مجروح «میثمت» ثبت است
که اهل کوفه چه کردند بـا محمّـد و آل
ادامه مطلب
جعفر رسول زاده
امام حسین(ع)-تنور خولی
یک سر خونین چه می بینم خدایا در تنور
آفتابی می کنم امشب تماشا در تنور
نوح من، با نوحه ی طوفان دلم را آب کن
رگ رگ از هر چشمه ی خون است دریا در تنور
کوثر عصمت بهشت ناله دارد یا مگر
فاطمه گمگشته ی خود کرده پیدا در تنور
مصحف عشق است رگ های بریده ای عجب!
خوش تلاوت می شود قرآنِ گویا در تنور
در بساط عیش، بزم ماتم است و جبرئیل
کرده بر پا محشری از وا حسینا در تنور
ادامه مطلب
علی اشتری
حضرت زینب(س)-ورود کاروان اسرا به کوفه
از سنگ شکوفه است این جا
دروازه ی کوفه است این جا
بر بام تمام خانه ها سنگ
در دست همه نشانه ها سنگ
این جا همه مردمش عجیبند
بی غیرت و پست و نانجیبند
این شهر بوی خدا ندارد
چشمان کسی حیا ندارد
یک قافله از بلا رسیده
از سختیِ کربلا رسیده
بر نیزه سرود نور دارد
یک همسفر از تنور دارد
از شوق گل به نی نشسته
پیشانی خویش را شکسته
نیلی به نگاه خسته دارد
غم در نگه شکسته دارد
آغازْ روایت جنون کرد
در شهر بلا کُن فیکون کرد
ادامه مطلب
یوسف رحیمی
امام حسین(ع)-کوفه-تنور خولی
غم و درد و بلا کوچه به کوچه
تب و اشک و عزا کوچه به کوچه
میان کوفه گرداندند سر را
به روی نیزه ها کوچه به کوچه
***
خروش ناله در عرش است بر پا
قیامت می شود از اشک زهرا
سری را خولی آورده به کوفه
تنی مانده رها بر خاک صحرا
***
دلش بی تاب از آهی پر شرر سوخت
شبیه چشم هایی شعله ور سوخت
به پای حنجری آتش گرفته
تنور خولی آن شب تا سحر سوخت
ادامه مطلب
محمود ژولیده
حضرت زینب(س)-کوفه
حتماً سرت صلاحِ مرا در نظر گرفت
كز راه آمد و ز یتیمان خطر گرفت
می خواستی كه خود هدفِ سنگ ها شوی
آری سرت رسید و ز ما درد سر گرفت
خورشید در عزای عظیمت گرفته است؟
یا ماهِ من ز شدّت غم بی خبر گرفت
آقا چرا محاسنِ پاكت تنوری است؟!
در این یكی دو روزه چه شد این اثر گرفت
حالا اگر جواب مرا هم نمی دهی
شِكوه نمی كنم، كه دلم مختصر گرفت
دارد دل یتیمه ی تو آب می شود
رحمی نما كه فاطمه زخم جگر گرفت
قرآن بخوان كه از تب و تاب نوای تو
وز آیه ی تو خطبه ی غرّاء سر گرفت
تا شام غم پیام تو را می برم حسین!
نهضت ز كاروان تو اوجی دگر گرفت
منزل به منزل از همه سو داغ دیده ام
اما ز اهل كوفه دلم بیشتر گرفت
زخم زبان و زخم نگاه حرامیان
از آل عترت آبرویی مستمر گرفت
هم لقمه نان و هم صدقه نذر كرده اند
هر لحظه كوفه یك روشی تازه تر گرفت
لازم نبود این همه تحقیر اهل بیت
داغ تو خود به خود همه جا را شرر گرفت
حتی دل پیمبر اكرم كباب شد
خون جای اشك، دشمن از آن چشمِ تر گرفت
از مركز حكومت حیدر بعید بود
از آل مرتضی نفس و بال و پر گرفت
از مردم امام كش این جا چه انتظار
باید ز كوفه توشه ی بار سفر گرفت
ادامه مطلب
مهدی رحیمی
حضرت زینب(س)-کوفه
روبروی لشکری از شمر تنها ایستاد
کوه را بر شانه هایش داشت امّا ایستاد
گر چه لبهایش کویری بود لبریز از عطش
تشنگی را سوخت در خود مثل دریا ایستاد
کوفه خونش خواب رفت و لال شد آنجا که زن
پرده را از چهرهاش برداشت، مولا ایستاد
حرف سرخش را تبسّم بست بر چشم افق
تا ابد چون هر غروبی سرخ بر پا ایستاد
دست دور شعلهی خون حسینش حلقه کرد
سوخت امّا شعله ای از کربلا را ایستاد
ادامه مطلب
عبدالعلی نگارنده
امام حسین(ع)-تنور خولی
به خولی بگفت آن زن پارسا
که را باز از پا درآورده ای؟
که در این دل شب چو غارتگران
برایم زر و زیور آورده ای
به همراهت امشب چه بوی خوشی ست!
مگر بار مشک تر آورده ای؟
چنان کوفتی در که پنداشتم
ز میدان جنگی سر آورده ای
چو دانست آورده سر، گفت آه!
که مهمان بی پیکر آورده ای
چو بشناخت سر را بگفت ای عجب!
سری با شکوه و فر آورده ای
در این کلبه ی تنگ و بی نور من
ز گردون، مه انور آوردهای
بمیرم، در این تیره شب از کجا
سر سبط پیغمبر آورده ای؟
چه حقّی شده در میان پایمال؟
که تو رفته ای داور آورده ای؟
ولی زآنچه من آرزو داشتم
به یزدان قسم، بهتر آورده ای
به گلزار جانان زدی دستبرد
به کوفه گلی نوبر آورده ای
گل آتش است این که از کوه طور
تو با خاک و خاکستر آورده ای
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


