حاج غلامرضا سازگار
حضرت زینب(س)-مسیر کوفه و شام
صوت قرآن تو صبرم را ربود از دل،حسین
زآن سبب سر را زدم بر چوبه محمل،حسین
من ز طفلی بر سر دوش نبی دیدم تو را
از چه بگرفتی کنون بر نوک نی منزل ، حسین
این تویی بالای نی ای آفتاب فاطمه
یا شده خورشید گردون بر زمین نازل،حسین
می خورد بر هم لبت گویی تکلم می کنی
گاه با من، گه به طفلان ، گاه با قاتل،حسین
ای هلال من ! زبس در خاک و خون پوشیده ای
دیدنت آسان ،شناسایی بود مشکل،حسین
اختیار دیده را پای سرت دادم ز دست
ترسم از اشکم بماند کاروان در گِل،حسین
با تنت در قتلگه بنشسته جانم در عزا
با سرت بر نوک نی ،اُلفت گرفته دل،حسین
با تمام دردها و غصه ها و رنج ها
نیستم آنی ز طفل کوچکت غافل،حسین
هر چه پیش آید ، خوش آید ، سینه را کردم سپر
با اسارت نهضتت را می کنم کامل،حسین
سوز و شور میثم بی دست و پا را کن قبول
گر چه شعرش هست در نزد تو نا قابل،حسین
ادامه مطلب
سید رضا مؤید
حضرت زینب(س)-مسیر کوفه و شام
ای سرت چون ماه سرگردان به روی نیزه ها
از غمت خون عقده بسته در گلوی نیزه ها
خاطرات کربلا از پیش چشمانم گذشت
تا برآمد صوت قرآنت ز روی نیزه ها
آمدی با سر به دیدارم که بر گردد ، حسین
دیده ی مردم ز محمل ها به سوی نیزه ها
من فدای حنجر خشکت که نوشیدست آب
گه زجام دشنه ها ، گاه از سبوی نیزه ها
از فراق اکبرت ، قلب رقیه آب شد
کاش این دختر نگردد رو بروی نیزه ها
ای موید ! تا بیابم آن سر ببریده را
می روم با پای دل در جستجوی نیزه ها
ادامه مطلب
حضرت زینب(س)-اسارت
نمی گویم ز نوک نیزه با خواهر تکلم کن
نگاهت پاسخ من داد، بر طفلت ترحم کن
اگرچه غنچه ی بی آب، نشکفد اما
درِ فردوس را بگشا، به روی من تبسم کن
به چشم خارجی ما را تماشا می کند کوفی
به نی قرآن بخوان و رفع این سوء تفاهم کن
اگر بهر نماز شکر می خواهی وضو سازی
ندارم آب، با خاک سر زینب تیمم کن
تو قلب عالمِ امکانی و آگاهی از قلبم
به دریا با نگاه خود بگو، کم تر تلاطم کن
نگه با اختیار و اشک من بی اختیار آید
ز برج نی نظر ای ماه من امشب به انجم کن
اگر چه کاسه ی صبر مرا هم کرده ای لبریز
ز بهر حفظ جان کودکت با او تکلم کن
ادامه مطلب
یوسف شیر دژم
حضرت زینب(س)-اسارت
کسی همپای محمل همره اوست
کسی چون ماه کامل همره اوست
که گفته در سفر تنهاست زینب؟
سری منزل به منزل همره اوست .
ادامه مطلب
حمیدرضا شکارسری
در مسیر کوفه و شام
راه مانده است و پای آبلهدار
شن و صحرا و خشم قافلهدار
سفر این بار، داغدار و اسیر
آه با دست و پای سلسلهدار
روز، سیلی و تازیانه و زخم
شب، سیاه و بلند و نافلهدار
این طرف جای خالی کودک
آن طرف یک سپاه حرملهدار
سرد و ساکت به شیشه میماند
مُرد آن آسمان چلچلهدار
علقمه مانده شرمسار از خود
میرود کاروان از او گِلهدار
سفر انگار انتهایش نیست
باز راه است و پای آبلهدار
ادامه مطلب
احد ده بزرگی
اسارت
سرش به نیزه به گل های چیده می ماند
به فجر از افق خون دمیده می ماند
یگانه بانوی پرچم به دوش عاشورا
به نخل سبز ز ماتم تکیده می ماند
میان خیمه ی آتش گرفته، طفل دلم
به آهویی که ز مردم رمیده می ماند
شب است گوش یتیمان ز ضربت سیلی
به لاله های ز حنجر دریده می ماند
رقیه طفل سه ساله که حوری حرم است
به آن که رنج نود ساله دیده می ماند
امام صادق حق پشت ناقه ی عریان
به زیر یوغ چو ماه خمیده می ماند
شوم فدای شهیدی که در کنار فرات
به آفتاب به خون آرمیده می ماند
هلال یک شبه ی من، ز چیست خونینی؟
نگاه تو به دل داغ دیده می ماند
حکایت احد و اشک چشم خونینش
به اختران ز گردون چکیده می ماند
ادامه مطلب
حسین اسرافیلی
حضرت زینب(س)-اسارت
والشمس و ضحاها
زآن قافله مفهوم منا پیدا بود
زآن حنجره آیات خدا پیدا بود
از گردش سرها به سر نیزه و چوب
منظومه ی والشمس و ضحی پیدا بود
زینب
آنروز كه آن فتنه به بار آمده بود
خورشید ولا بر سر دار آمده بود
با پای برهنه دشت ها را زینب
دنبال حسین سایه وار آمده بود
كودكان زهرا
آتش چو گرفت در میان دریا
همرنگ كویر شد دهان دریا
از سوز عطش به خویش می پیچیدند
در بین دو نهر ماهیان دریا
ادامه مطلب
سید حسن حسینی، گنجشک و جبرییل
حضرت زینب(س)-مدح و مصیبت
پلك صبوری می گشایی
و چشم حماسه ها
روشن می شود
كدام سر انگشت پنهانی
زخمه به تار صوتی تو می زند
كه آهنگ خشم صبورت
عیش مغروران را
منغص می كند
می دانیم
تو نایب آن حنجره ی مشبّكی
كه به تاراج زوبین رفت
و دلت
مهمانسرای داغ های رشید است
ای زن !
قرآن بخوان
تا مردانگی بماند
قرآن بخوان
به نیابت كل آن سی جز
كه با سر انگشت نیزه
ورق خورد
قرآن بخوان
و تجوید تازه را
به تاریخ بیاموز
و ما را
به روایت پانزدهم
معرفی كن
قرآن بخوان
تا طبل هلهله
از های و هوی بیفتد
خیزران
عاجزتر از آن است
كه عصای دست
شكستهای بزك شده باشد
***
شاعران بیچاره
شاعران درمانده
شاعران مضطر
با نام تو چه كردند؟
***
تاریخِ زن
آبرو می گیرد
وقتی پلك صبوری می گشایی
و نام حماسی ات
بر پیشانی دو جبهه ی نورانی می درخشد :
زینب
ادامه مطلب
رجائی
به سمت کوفه و شام
در ناقه عیال شاه را می بردند
یک قافله سوز و آه را می بردند
خورشید از آسمان تماشا می کرد
در نیزه هلال ماه را می بردند
ادامه مطلب
حامد محقق
در مسیر كوفه و شام
مهتاب به روی دشت و صحرا مانده است
خشکی وعطش بر لب دریا مانده است
خورشید که نیست پس خدایا این نور...!
خورشید به روی نیزه ها جا مانده است
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


