محسن سلطانی (هجران)
حضرت زینب(س)-كاروان به سوی شام و كوفه
می روم با کاروان اما سرِ تو ساربانم
می کِشَم خود را به دنبالِ تو گرچه خسته جانم
هیچکس قادر نبود از پیکرت دورم نماید
گر سرِ بر نیزه ات با من نبود ای مهربانم
خنده ی کمرنگِ لب هایِ به خون آغشته ی تو
می زند فریاد می خواهم کمی قرآن بخوانم
ماهِ تابانم ، مشو دور از کنارم تا نمیرم
ای تمامِ حاصلم با من بمان تا من بمانم
گاهی از محمِل که می بینم سَرَت را رویِ نیزه
می خورم حسرت چرا تو اینچنین و من چنانم
جانِ خواهر سروِ بالایی که زینب داشت خَم شد
از غمِ خشکیِ لب هایِ عطشناکت ، کمانم
کاش تا دورانِ (هجران) بگذرد دیگر نمانده
نَه قراری و نَه صبری و نَه طاقت نَه توانم ...
ادامه مطلب
سیدرضا هاشمی
زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
دمی که قافله از کربلا به راه افتاد
شرر به جان فلک زان شرار آه افتاد
چنان شناختن پیکرش شدی مشکل
که نازدانه او هم به اشتباه افتاد
سر تو بر سر نی آنچنان نشانه نور
که دیگر از نظرم آفتاب و ماه افتاد
چنان به خیمه ما حمله برد دشمن تو
که لرزه بر تن اطفال بی گناه افتاد
چگونه تاب بیارم که اندر این صحرا
به جسم بی سر یارم مرا نگاه افتاد
ادامه مطلب
علی انسانی
امام حسین(ع) و زینب(س)-در مسیر كوفه و شام
دل سوزان بود امروز گواه من و تو
کز ازل داشت بلا چشم ، به راه من و تو
من به تو دوخته ام دیده تو برمن، از نی
یک جهان راز، نهفته به نگاه من و تو
اُسرا با من و راس شهدا با تو به حق
چشم تاریخ ندیده ست سپاه من و تو
روی تو ماه من و ماه تو عباس امّا
ابر خون ساخته پنهان رخ ماه من و تو
آیه خواندن ز تو، تفسیر ز من تا دانند
که به جز گفتن حق نیست گناه من و تو
هر دو نستوه چو کوهیم بر سیل امّا
عشق، دلگرم شد، از سردی آه من و تو
مدعی خواست که از بیخ کند ریشه ی ما
بی خبر زآن که غروب ست پگاه من و تو
ادامه مطلب
سعید بیابانکی
امام حسین-در مسیر كوفه و شام
دشت می بلعید کم کم پیکر خورشید را
برفراز نیزه می دیدم سر خورشید را
آسمان گو تا بشوید با گلاب اشکها
گیسوان خفته در خاکستر خورشید را
چشمهای خفته در خون شفق را واکنید
تا ببیند کهکشان پرپر خورشید را
بوریایی نیست در این دشت تا پنهان کند
پیکر از بوریا عریان تر خورشید را
نیمی از خورشید در سیلاب خون افتاده بود
کاروان می برد نیم دیگر خورشید را
کاروان بود وگلوی زخمی زنگوله ها
ساربان دزدیده بود انگشتر خورشید را
آه اشتر ها چه غمگین وپریشان می روند
بر فراز نیزه می بینم سر خورشید را
ادامه مطلب
زکریا تفعلی
زینب-در مسیر كوفه و شام
ای نفس مطمئنه! فدای تو، زینبت
مثل دو چوب خشک به هم میخورد لبت
آیا هلال وقت کمالت رسیده بود؟
کردی خسوف در بر چشمان زینبت
باز از سرود کهف بخوان تا که بشنوم
بر روی نی، تلاوت قرآن هر شبت
از دل نمیروی و دلم میبری ز دست
ای عشق جانگداز! بگو چیست مذهبت؟
ای جسم پرستاره! به صحرا دگر مخواب
محملنشین شده است در این کوفه، کوکبت
افتاد تا عَلَم ز کف ساقی حرم
بر دوش میکشم، عَلَم سرخ مکتبت
ادامه مطلب
حضرت زینب(س)-اسارت
از کرب و بلا به سوی دربار یزید
مجموعه قتلگاه را می بردند
***
من تماشای تو می کردم و غافل بودم
به تماشای تو شهری به تماشای من است
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
امام حسین(ع)-اسرا در شام
ماهی که خورشید آورد بر او توسل
بر مِهر رویش گرد ره، بر گردنش غل
خون میچکد از گردن و از ساق پایش
سنگ آیدش از بام، جای لاله و گل
مشکل گشا بود و هزاران مشکلش بود
زخم زبانهـا مرهـم زخـم دلـش بود
****
خورشید، روی ناقۀ عریان نشسته
دشمن به دورش پایکوب، او دست بسته
کس بر سر بازار شام از او نپرسید
ای یوسف زهرا چرا فرقت شکسته؟
انگار میبینم سر فرزند زهرا
بر نوک نی میگرید و میبیند او را
****
شام است یا صحرای عاشوراست اینجا؟
یا صبح روز محشر کبراست اینجا؟
ای شامیان تا چند شادی پای این سر؟
شرم و حیا کو؟! مادرش زهراست اینجا
بـر برگهــای سوختـه آذر نریزید
این سورۀ نور است؛ خاکستر نریزید
****
کی گفته شهر خویش را آیین ببندید؟
جور و ستم بر آل پیغمبر پسندید
ای خون به جای اشکتان جاری ز دیده
کمتر به اشک زینب کبری بخندید
پیغمبـر اسلام را خـون در دو عیــن است
تبریک از چه؟! آخر این رأس حسین است
****
کاش از تمام آسمانها خون ببارد
جای نَفَس از دل، زمین آتش بر آرد
ای وارثان کینه و بغض سقیفه
طفل سه ساله طاقت سیلی ندارد
زخم زبانهـا بـر جگرها نیشتر شد
بیداد شام از کربلا هم بیشتر شد
ادامه مطلب
غلامرضا سازگار
اسرا در شام
فاطمه! مادر سادات! چه آمد به سرت؟
شامیان عید گرفتند به قتل پسرت
سنگ و خاکستر و دشنام و کف و زخم زبان
کوچه کوچه شده مزد زحمات پدرت
بوسه از دور به پیشانی بشکسته بزن
اگر افتد به سر پاکِ حسینت نظرت
شانه بر گیسوی زینب بزن و اشک بریز
گر به دروازۀ ساعات بیفتد گذرت
دیگر از چوب و لب خشک نگویم سخنی
بیش از این نیست روا تا که بسوزد جگرت
زینب و گیسوی خونین؛ به خدا حق داری
عوض اشک اگر خون رود از چشم ترت
چون مه نیمه درخشد به کنار خورشید
سر عباس که خود هست حسین دگرت
مادر زینب! از زینب مظلومه بپرس
دخترم! در ملاء عام چه آمد به سرت؟
یا محمّد بنگر حق ذوی القربی را
کشت اولاد تو را امت بیدادگرت
"میثم!" از بس سخن از سوز جگر میگویی
شعر تو در نفس سوخته گشته شررت
ادامه مطلب
عبدالحسین مخلص آبادی
حضرت زینب (س) و حضرت رقیه(س)-شهر شام
افسوس می خورم كه نسیم غروب شام
بر روی نیزه شانه به زلفت كشیده است
مهمان كُشی به رسم مسلمانی كجاست؟
قرآن بخوان كه وقت رسالت رسیده است
این ها شنیده اند اذان گفتن تو را
باید نماز مغرب خود را قضا كنند
حتی اگر امام جماعت نداشتند
مثل خودم به نیزۀ تو اقتدا كنند
رسمش نبوده گوشه نگاهی نمی كنی؟
این گونه شاهِ بر نوكِ نی سائل این چنین
زینب فدای چشم ورم كرده ات حسین
پلكت نبوده قبل چهل منزل این چنین
بهتر همان كه زیر لگدها ندیده ای
این دختران كه مایۀ فخر عشیره اند
روزی میان پرده ای از حرمت و حجاب
حالا اسیر حملۀ چشمان خیره اند
بیچاره دخترت چه قدَر بین نیزه ها
دنبالت آمد و هدف تازیانه شد
بعدش برای خنده و تفریح لشگری
دندان تو به ضربۀ سنگی نشانه شد
تا پای نیزه ات تن خود را كشیده ام
از اضطراب حملۀ نامحرمان مست
از روی بامِ خانۀ آن پیر لعنتی
سنگم زدند و گوشۀ پیشانی ام شكست
از بعد ماجرای بیابان و زجر پست
باید برای دختر تو مادری كنم
اصلاً من آمدم به سفر با اجازه ات
در امتداد راه تو پیغمبری كنم
ادامه مطلب
مهدی نظری
حضرت زینب(س)-اسارت شام
زینب بساط کاخ ستم را به هم زده
زینب به روی قله عصمت علم زده
مثل حسینِ فاطمه محبوب قلب هاست
زینب درون سینه عالم علم زده
زینب نگو بگو همهٔ هیبتِ علی
کفار را به خطبه چو تیغِ دو دم زده
زینب به ناز شصت خودش در اسارتش
با دست بسته از ولی الله دم زده
ای بزدلانِ شام که خرما می آورید
زینب به لوح عالمه مهر کرم زده
با یک اشاره کاخ ستم را به باد داد
او بر رقیه نالهٔ برنده یاد داد
گر چه گه ورود به شهر ازدحام بود
او چادرش به لطف خدا با دوام بود
چشمان کور شهر حرامی ندید که
صدها یزید در بر زینب غلام بود
اصلاً یزید، پست تر از این کلام هاست
از بس که دخت فاطمه والا مقام بود
بعد از حسین سیف خدا بود، دست او
تیغش کلام گشته و در بین کام بود
وقتی شروع کرد یزید از غم آب شد
کار یزید و اهل و عیالش تمام بود
بی خود که نیست دختر زهرای اطهر است
بی خود که نیست زینب کبرای حیدر است
او در دو داغ نیمه شب تار را کشید
بر روی شانه اش همۀ بار را کشید
او گر چه ظاهراً به اسیری شام رفت
اما هماره جور علمدار را کشید
هر شب برای دخت علی سخت می گذشت
هر شب ز پای دخترکی خار را کشید
سنگین ترین غمی که در این چند روزه دید
درد اسیری سر بازار را کشید
هم کاروان به زانوی او تکیه کرده بود
هم روی دوش خود تن بیمار را کشید
زینب اگر نبود حسینی به جا نبود
او گر نبود مجلس روضه به پا نبود
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


