ورق ورق خُم مستی … ترکیب بند پیشکش به ساحت پنج خطبه خوان قیام عاشورا
1
اگر در آن سوی شط پشته پشته خار نشسته
گلی شکفته در این سوی کارزار نشسته
یکی از این سوی میدان به سجده می رود امشب
یکی از آن سو در مجلس قمار نشسته
چقدر نامه ی خسته ، چقدر عهد شکسته
چقدر کوفه در این معرکه کنار نشسته !
فرات آب حیات نوادگان نبی نیست
اگر چه خیمه به خیمه در انتظار نشسته
حسین آینه دار است و خطبه هاش چراغ اند
دریغ بر دل نامردمان غبار نشسته
به گوش هوش یکی آفتاب را نشنیده
به انتظار صدا تیغ بی شمار نشسته
حسین با پسرانش وداع می کند امشب
چقدر سیب در آغوش این انار نشسته
غروب آمده ، در این دیار حضرت زینب
به هر کجا بنشیند سر مزار نشسته
رسیده حضرت زهرا به قتلگاه ، ببینند
دعای ساقی لب تشنگان به بار نشسته
رسیده خطبه ی آخر ، معطر است کلامت
چه آیه های قشنگی ، سرت به نیزه سلامت
2
کجاست مادرت امشب که نوحه خوان تو باشد ؟
شب است و ماه نداری که هم زبان تو باشد
به دشت تیر فرستادی آخرین نفست را
که اولین تن افتاده نوجوان تو باشد
یگانه بانوی غربت ، کدام مرثیه امشب
قرار بوده فرازی ز داستان تو باشد ؟
ادامه ی در و دیوار و دست بسته ی مولاست
چهل سری که نشان برادران تو باشد
تو آفریده شدی تا به رسم مرثیه خوانی
هزار روضه ی مکشوف در جهان تو باشد
تو ایستادی و فرمودی عشق راه غریبی ست
که هر چه غم برسد شرح امتحان تو باشد
شکوه صبر تو ایوب را به سجده کشیده
که هر چه کوه در این راه ناتوان تو باشد
چه عاشقانه ی سرخی ست کاروان اسیران
سری که بر سر نی صاحب الزمان تو باشد
نشسته ای لب گودال ، آفتاب ببینی
عجیب نیست که در خاک آسمان تو باشد
بخوان که خطبه ی تو آفتاب آل رسول است
کنون صدای علی (ع) تیر در کمان تو باشد
دو گل به دشت فرستاده ، این نهایت عشق است
انیس گریه ی زهراست ، خطبه خوان دمشق است
3
بگو مدینه بگرید به آیه های گواهت
به گیسوان سپید به روزگار سیاهت
زنی تو ، آینه ی جان ، نه روضه خوان ، نه پریشان
که چشم های علمدار خیمه داده پناهت
در این دیار که شب زنده دار ها نگران اند
به دشت خیره شوی غصه می رسد به نگاهت
به جای موج به موج فرات سر به گریبان
دریغ شام غریبان نشسته اشک به راهت
اگر چه حال علمدار دست داده به دریا
اگر چه مشک بریزد نمی رسند به ماهت
تو خطبه خواندی و از پشت پرده شور به پا شد
گدا شدند همه در حریم حضرت شاهت
کتاب نور و پیمبر ، نسیم جاری کوثر
چه عاشقانه به سامان رسید خیل سپاهت
بریز حضرت کلثوم ، رود رود غمت را
بسوزد عاقبت این سرزمین به آتش آهت
نشان مادر و دختر همیشه چادر خاکی ست
غم تو و غم زهرا چقدر داشت شباهت
خدا عنان زمین را دوباره بسته به منبر
که میوه ی علی و فاطمه نشسته به منبر
4
رسیده قصه به جایی که صحن مسجد شام است
علی نشسته به منبر ، یزید ! کار تمام است
علی همان که جوان و علی همان که رشید است
علی همان که امیر و علی همان که امام است
چراغ راه یتیمان و تکیه گاه اسیران
کسی که زمزمه هایش ترانه های قیام است
به کوچه های مدینه رسیده سینه به سینه
که سجده گاه علی خانقاه اهل مرام است
علی نشسته به منبر ، بگوید از غم حیدر
دوباره عطر عبایش ربوده هر چه مشام است
بقیع خانه ی امنی برای آل علی نیست
ولی همیشه هوایش سلامتی و سلام است
که سجده گاه علی خیمه گاه امن الهی
به روی عشق حلال و به روی عقل حرام است
کجاست کوفه ، چه شهری ؟! دهی ست خیر ندیده
دهی که ننگ خریده ، دهی که در پی نام است
به لطف شوکت مختار و حکمت تو عیان شد
که در مقابل بیگانه انتقام به کام است
صحیفه ای که تو داری ، ورق ورق خُم مستی ست
اگر سبوی تو باشد چه احتیاج به جام است ؟
سرت به نیزه نچرخیده ، باغ زنده بماند
همیشه شام غریبان ، چراغ زنده بماند
5
تو آفریده شدی مرد انقلاب بمانی
که تشنه راوی دیدار ماه و آب بمانی
مدینه قصه شنیدی و مکه غصه چشیدی
به عشق حضرت خورشید در رکاب بمانی
به چند سالگی ات نیزه ها اجازه ندادند
در انتظار تماشای بوتراب بمانی
به کربلا که رسیدی امام گفت : محمد !
ببین چه می شود امشب ، مباد خواب بمانی
سوال بود برایت ، علی اصغر تشنه
که تیر هرمله نگذاشت بی جواب بمانی
چقدر بال کبوتر ، چقدر لاله ی پرپر
خدا نخواست در این باغچه گلاب بمانی
خدا نخواست که از خوشه ها به خاک بیفتی
قرار بود که در خمره ها شراب بمانی
اسیر کوفه و شامی ، تو کودکی و امامی
سزاست خطبه بخوانی و آفتاب بمانی
گل ِ شبیه پیمبر ، تو سوگوار منایی
بناست در غم این درد بی حساب بمانی
تو آفریده شدی انقلاب زنده بماند
تو آفریده شدی آب آسیاب بمانی
جهان قرار شده در حرم غبار تو باشد
زیارتی که بخواند به افتخار تو باشد
امیر علی سلیمانی - محرم 1434
ادامه مطلب
سزد کز دیدگان خو نابه جاری
کند شیعه تمام عمر زاری
امام عصر اندر کند و زنجیر
چهل منزل کند اشتر سوار
چهل منزل همه با لشکر غم
همه با آه و واویلا و ماتم
نگاه کودکان بر ماه نیزه
وزینب بود با اشک دمادم
سری چون ماه بر نوک سنان بود
مهار ناقه د ست ساربان بود
به دامان زنان آل طاها
سروش اشک می دیدم روان بود
گلستان نبی پرپر نمودند
همه با نیزه و خنجر نمودند
زمان در بهت سنگینی فرو رفت
حسین را تشنه لب بی سر نمودند
قنبر سماچی
ادامه مطلب
مطهره عباسیان
بعد از چهل روز...
از کوفه تا شمشیر عزراییل هایش
از کربلا تا شام با تفصیل هایش...
بعد از چهل روز از مسیر تلخ دیروز
امروز آمد دیدن فامیل هایش
خود را به روی قبرهای خاکی انداخت
بانوی مکه با همان تجلیل هایش
حال عجیبی داشت وقتی بازمی گشت
بغض غریبی داشت در ترتیل هایش
با او چهل روز و چهل شب همسفر بود
کابوس هایی تلخ با تأویل هایش
آخر پذیرفت آن چه را باور نمی کرد
دل کند اینجا زینب از هابیل هایش...
زن مانده بود و یک بیابان بی پناهی
زن مانده بود و داغ اسماعیل هایش
ادامه مطلب
خواستم گریه، ولیکن گلویم بغض گرفت
مثل من دختر تو روبرویم بغض گرفت
نیزه ای که به تَنت خورد و زمین گیرت کرد
بعد هر بار که آمد به سویم، بغض گرفت
بوسه ام دیر سراغِ گلویت آمد، حیف
همۀ آرزویم!، آرزویم بغض گرفت
همۀ راه به این معجر من دست نخورد
بین کوفه به خدا آبرویم بغض گرفت
سرت از نیزه که افتاد دلم سوخت حسین
چشم های تو از این گفتگویم بغض گرفت
بعد از آنی که تو رفتی گلویم آب نخورد
روز و شب با غمت آب وضویم بغض گرفت
ضربه ای بی خبر از پشت به بازویم خورد
سنگ از روبرویم آمد و بر رویم خورد
رضا باقریان
ادامه مطلب
می گوید از حکایت بازار رفتنش
از کربلا بدونِ کس و کار رفتنش
می گوید و اشاره به گودال می کند
از تیر و نیزه در بدن یار رفتنش
با تازیانه محمل خود را سوار شد
می گوید از کنارِ علمدار رفتنش
یادش به خیر جاه و جلالی که داشتم
می گوید از میان خس و خوار رفتنش
می گفت از دَمی که پناهش به نیزه رفت
از لحظه ای که آه، به اجبار بُردنش
رضا باقریان
ادامه مطلب
بسم رب الحسین (ع) و له الحمد
منت گذار بر سر زینب هلال من
از شوکت شماست تمام جلال من
شاها تمام دار و ندارم ز دیگران
ای ماه روی نیزه سواره، تو مال من
من پر فقط به صحن و سرای تو می زنم
دشمن خیال کرد که بشکسته بال من
کروبیان چو آدمیان لاف می زنند
عاشق کجا؟ که هست؟کسی در مثال من
روح القدس که مهد تو را می دهد تکان
آبی مکیده ز ته انگور کال تو
گیرم گرفته اند ز سر معجر مرا
کو دیده تا نظاره کند بر جمال من؟
خواهم که فال گیرم و مصحف که پاره است
آتش به لب گرفت ز تعبیر فال من
گفتی اسارت است و غریبی ... به روی چشم
گفتی بنات من ... همه اندر کفال من
گفتی غم رقیه و دل شوره ام گرفت
باشد ،غمش کشم به قد همچو دال من
گفتی یهود و شام ... حسین از خودت بگو
گفتی که هیچ ... هیچ ... فقط هست قتال من
شاها نبود رسم که مخفی ز من کنی
اصلا نبود فکر تنور در خیال من
زخم از دلم گرفتم و بر سر گذاشتم
از سینه ام جدا و به سر شد مدال من
گیرم دروغ بود که سر را شکسته ام
خنجر به سر زنید به فتوای سال من
مرتضی رضایی
ادامه مطلب
زینبم اینهمه بلا سخت است
فهم داغت برای ما سخت است
گفتن از قصه ی گودال کار ما نیست
دیدن حسین سرجدا سخت است
از درد حتی آسمانها هم خمیدن
آن لحظه ای که داشتن سر می بریدن
زهرا میان قتلگاه می زد بر سر
ای وای گلوی تشنه ای را هم بریدن
******
((ای کاش حرف روضه خوانان دروغ بود))
ای کاش ماجرای لب و دندان هم دروغ بود
((ای کاش این قصه ی پر غمت سند نداشت))
ای کاش لحظه ی سر بریدنت هم دروغ بود
اگر بروی زینبت قامت کمان می شود
غریبی و اسیری بی امان می شود
جواب ناله های من پس از تو
به جای مرهم زخم زبان می شود
جوادقمری
ادامه مطلب
امام حسین(ع)-شعر گودال قتلگاه-وداع-مسیر کوفه و شام
افتاد شامگه به کنار افق نگون
خور، چون سر بریده ازین تشت واژگون
افکند چرخ، مغفر زرین و از شفق
در خون کشید دامن خفتان نیلگون
اجزای روزگار ز بس دید انقلاب
گردید چرخ بی حرکت، خاک بی سکون
کند امهات اربعه ز آبای سبعه دل
گفتی خلل فتاد به ترکیب کاف و نون
آماده قیامت موعود، هر کسی
کایزد وفا به وعده مگر می کند کنون!
گفتم محرم است و نمود از شفق هلال
چون ناخنی که غمزده آلایدش به خون
یا گوشواره ای که سپهرش ز گوش عرش
هر ساله در عزای شه دین کند برون
یا ساغری است پیش لب آورده آفتاب
بر یاد شاه تشنه لبان کرده سرنگون
جان امیر بدر و روان شه حنین
سالار سروران سر از تن جدا، حسین
افتاد رایت صف پیکار کربلا
لب تشنه صید وادی خونخوار کربلا
آن روز، روز آل نبی تیره شد که تافت
چون مهر، از سنان سر سردار کربلا
پژمرده غنچه لب گلگونش از عطش
وز خونش آب خورده خس و خار کربلا
لخت جگر، نواله طفلان بی پدر
وز آب دیده شربت بیمار کربلا
ماتم فکند رحل اقامت ، دمی که خاست
بانگ رحیل قافله سالار کربلا
شد کار این جهان ز وی آشفته تا دگر
در کار آن جهان چه کند کار کربلا
گویم چه گذشت سرگذشت شهیدان که دست چرخ
از خون نوشته بر در و دیوار کربلا
افسانه ای که کس نتواند شنیدنش
یا رب بر اهل بیت چه آمد ز دیدنش؟
چون شد بساط آل نبی از زمانه طی
آمد بهار گلشن دین را زمان دی
یثرب به باد رفت، به تعمیر خاک شام
بطحا خراب شد ، به تمنای ملک ری
سر گشته بانوان حرم گرد شاه دین
چون دختران نعش به پیرامن جدی
نه مانده غیر او، کسی از یاوران قوم
نه زنده غیر او کسی از همرهان حی
آمد به سوی مقتل و بر هر که می گذشت
می شست ز آب دیده غبار از عذار وی
بنهاد رو، به روی برادر، که یا اخا
در بر کشید تنگ پسر را که یا بنی!
غمگین مباش، آمدمت اینک از قفا
دل، شاد دار، می رسمت این زمان ز پی
آمد به سوی معرکه آنگه زبان گشاد
گفت این حدیث و خون دل از آسمان گشاد:
منسوخ شد مگر به جهان ملت نبی؟
یا در جهان نماند کس ازامت نبی؟
ما را کشند و یاد کنند از نبی، مگر
از امت نبی نبود عترت نبی؟
حق نبی چگونه فراموش شد چنین؟
نگذشته است آن قدر از رحلت نبی
اینک به خون آل نبی رنگ کرده اند
دستی که بود در گرو بیعت نبی
یارب تو آگهی که رعایت کسی نکرد
در حق اهل بیت نبی، حرمت نبی
این ظلم را جواب چه گویند روز حشر؟
بر کوفیان تمام بود حجت نبی
ما را چو نیست دست مکافات، داد ما
گیرد ز خصم،حکم حق و غیرت نبی
بس گفت این حدیث و جوابش کسی نداد
لب تشنه غرق خون شد و آبش کسی نداد
چون تشنگی عنان ز کف شاه دین گرفت
از پشت زین قرار به روی زمین گرفت
پس بیحیایی آه – که دستش بریده باد-
از دست داد دین و سر ازشاه دین گرفت
داغ شهادت علی ایام تازه کرد
از نو جهان عزای رسول امین گرفت
بر تشت، مجتبی جگر پاره پاره ریخت
پهلوی حمزه چاک ز مضراب کین گرفت
هم پای پیل ، خاک حرم را به باد داد
هم اهرمن ز دست سلیمان نگین گرفت
از خاک ، خون ناحق یحیی گرفت جوش
عیسی ز دار، راه سپهر برین گرفت
گشتند انبیا همه گریان و بوالبشر
بر چشم تر، ز شرم نبی آستین گرفت
کردند پس به نیزه سری را که آفتاب
از شرم او نهفت رخ زرد در نقاب
شد بر سر سنان چون سر شاه تاجدار
افکند آسمان به زمین تاج زرنگار
افلاک را ز سیلی غم، شد کبود روی
آفاق را ز اشک شفق، سرخ شد کنار
از خیمه ها ز آتش بیداد خصم رفت
چون از درون خیمگیان بر فلک شرار
عریان تن حسین و به تاراج داد چرخ
پیراهنی که فاطمه اش رِشت، پود و تار
نگرفت غیر بند گران دست او کسی
آن ناتوان کز آل عبا ماند یادگار
رُخها به خون خضاب، عروسان اهل بیت
گشتند بی جهاز ، به جمّازه ها سوار
آن یک شکسته خار اسیریش ، در جگر
وین یک نشسته گرد یتیمیش بر عذار
کردند رو به کوفه پس آنگه ز خیمه گاه
وین خیمه کبود ، شد از آهشان سیاه
چون راهشان به معرکه کربلا فتاد
گردون به فکر سوزش روز جزا فتاد
اجزای چرخ منتظم از یکدگر گسیخت
اعضای خاک متصل از هم جدا فتاد
تابان به نیزه رفت سر سروران ز پیش
جمازه های پردگیان از قفا فتاد
از تندباد حادثه دیدند هر طرف
سروی به سر درآمد و نخلی ز پا فتاد
مانده به هرطرف نگران چشم حسرتی
در جستجوی کشته خود تا کجا فتاد
ناگه نگاه پردگی حجله بتول
بر پاره تن علی مرتضی فتاد
بیخود ، کشید ناله هذا اخی چنان
کز ناله اش بر گنبد گردون صدا فتاد
پس کرد رو به یثرب و از دل کشید آه
نالان به گریه گفت ببین یا محمداه:
این رفته سر به نیزه اعدا، حسین توست
وین مانده بر زمین تن تنها، حسین توست
آین آهوی حرم که تن پاره پاره اش
در خون کشیده دامن صحرا، حسین توست
این پر گشاده مرغ همایون به سوی خلد
کش پر زتیر، رسته بر اعضا ، حسین توست
این سربریده از ستم زال روزگار
کز یاد برده ماتم یحیی، حسین توست
این مهر منکسف که غبار مصیبتش
تاریک کرده چشم مسیحا، حسین توست
این ماه منخسف که برو، ز اشک اهل بیت
گویی گسسته عقد ثریا، حسین توست
این لاله گون عمامه که در خلد بهر او
معجر کبود ساخته زهرا، حسین توست
اندک چو کرد دل تهی از شکوه با رسول
گیسو گشود و دید سوی مرقد بتول:
کای بانوی بهشت، بیا حال ما ببین
ما را به صد هزار بلا مبتلا ببین
در انتظار وعده محشر چه مانده ای؟
بگذر به ما و شور قیامت به پا ببین
بنگر به حال زار جوانان هاشمی
مردانشان شهید و زنان در عزا ببین
آن گلبنی که از دم روح الامین شکفت
خشک از سموم بادیه ی کربلا ببین
آن سینه ای که مخزن علم رسول بود
از شست کین نشانه تیر جفا ببین
آن گردنی که داشت حمایل ز دست تو
چون بسملش بریده ی تیغ جفا ببین
با این جفا نیند پشیمان ، وفا نگر
با این خطا زنند دم از دین، حیا ببین
لختی چو داد شرح غم دل به مادرش
آورد رو به پیکر پاک برادرش:
کای جان پاک ، بی تو مرا جان به تن دریغ
از تیغ ظلم، کشته تو و زنده من دریغ
عریان چراست این تن بی سر، مگر بُوَد
بر کشتگان آل پیمبر کفن دریغ؟
شیر خدا به خواب خوش و کرده گرگ چرخ
رنگین به خون یوسف من پیرهن دریغ
خشک از سموم حادثه گلزار اهل بیت
خرم ز سبزه دامن ربع و دمن دریغ
آل نبی غریب و به دست ستم اسیر
آل زیاد کامروا در وطن دریغ
کرد آفتاب یثرب و بطحا غروب و تافت
شعری ز شام باز و سهیل از یمن دریغ
غلطان ز تیغ ظلم، سلیمان به خاک و خون
وز خون او حنا به کف اهرمن دریغ
گفتم ز صد یکی به تو حالِ دلِ خراب
تا حشر مانَد بر دل من حسرت جواب
چون بی کسان آل نبی دربدر شدند
در شهر کوفه ناله کنان نوحه گر شدند
سرهای سروران همه بر نیزه و سنان
در پیش روی اهل حرم جلوه گر شدند
از ناله های پردگیان ، ساکنان شهر
جمع از پی نظاره به هر رهگذر شدند
بی شرم امتی که نترسیده از خدا
ر عترت پیمبر خود پرده در شدند
ز اندیشه نظاره ی بیگانه، پرده پوش
از پاره معجری به سر یکدگر شدند
دست از جفا نداشته بر زخم اهل بیت
هر دم نمک فشان به جفای دگر شدند
خود بانی مخالفت و آل مصطفی
در پیش تیر طعنه ی ایشان سپر شدند
چندی به کوفه داشت فلک ،تلخکامشان
آنگه ز کوفه برد به خواری به شامشان
شد تازه چون مصیبتشان از ورود شام
از شهر شام خاست عیان رستخیز عام
ناکرده فرق آل نبی را ز مشرکان
افتاده اهل شهر در اندیشه های خام
داد این نشان به پردگیی، کاین مرا کنیز
کرد آن طمع به تاجوری، کاین مرا غلام
گفت این به طعنه کاین اسرا را وطن چه شهر؟
گفت آن به خنده سید این قوم را چه نام؟
دادند بر یزید چو عرض سر سران
پرسید ازین میانه حسین علی کدام؟
بردند پیش او سر سالار دهر را
می زد به چوب بر لبش و می کشید جام
گفتا یکی ز محفلیان شرمی ای یزید
می زد همیشه بوسه برین لب، شه انام
کفری چنین و لاف مسلمانی ای یزید؟!!!!
ننگش ز تو یهودی و نصرانی ای یزید
ترسم دمی که پرسش این ماجرا شود
دامان رحمت از کف مردم رها شود
ترسم که در شفاعت امت به روز حشر
خاموش ازین گناه، لب انبیا شود
ترسم کزین جفا نتواند جفاکشی
در معرض شکایت اهل جفا شود
آه از دمی که سرور لب تشنگان حسین
سرگرم شکوه با سر از تن جدا شود
فریاد ازان زمان که ز بیداد کوفیان
هنگام دادخواهی خیرالنسا شود
باشد که را ز داور محشر امید عفو
چون دادخواه، شافع روز جزا شود
مشکل که تر شود لبی از بحر مغفرت
گرنه شفیع، تشنه لب کربلا شود
کی باشد اینکه گرم شود گیر و دار حشر؟
تا داد اهل بیت دهد کردگار حشر
یارب بنای عالم ازین پس خراب باد
افلاک را درنگ و زمین را شتاب باد
تا روز دادخواهی آل نبی شود
از پیش چشم، مرتفع این نه حجاب باد
آلوده شد جهان همه از لوث این گناه
دامان خاک، شسته ز طوفان آب باد
برکام اهل بیت نگشتند یک زمان
در مهد چرخ، چشم کواکب به خواب باد
لب تشنه شد شهید، جگر گوشه ی رسول
هرجا که چشمه ایست ، به عالم سراب باد
از نوک نیزه تافت سر آفتاب دین
در پرده ی کسوف، نهان آفتاب باد
آنکو دلش به حسرت آل نبی نسوخت
مرغ دلش بر آتش حسرت کباب باد
در موقف حساب، صباحی چو پا نهاد
جایش به سایه ی عَلَم بوتراب باد
کامیدوار نیست به نیروی طاعتی
دارد ز اهل بیت، امید شفاعتی
صباحی بیدگلی
ادامه مطلب
اسرار نهان را سر بازار كشيدند
آتش به دل عترت اطهار كشيدند
دروازة ساعات كه در شأن حرم نيست
ناموس خدا را سوي انظار كشيدند
بازار يهود آبروي اهل حرم رفت
از پيرهن پارة ما كار كشيدند
با سوت و كف و هلهله و رقص و جسارت
دردِ دل ما را همه جا جار كشيدند
تا خواست ، تماشايي مان كرد ستمگر
با بي ادبي در بر حضّار كشيدند
ايكاش كه چون كوفه غم سيلي مان بود
ما را به سوي مجلس كفار كشيدند
ايكاش فقط سنگ به سرها زده بودند
بر گرية ما قهقهه بسيار كشيدند
هر بار كه بي عاري شان خنده بما زد
زخمي به دل حيدر كرار كشيدند
اي سهل بگو از صدقه سوخت دل ما
خون از جگر احمد مختار كشيدند
از مردمشان هيزتر اينجا خودشانند
خون بود كه از چشم علمدار كشيدند
با اين كه خدا ، حافظ ناموس خودش بود
با حرف كنيزي به جگر خار كشيدند
از مجلس بيگانه به ويرانه كه بردند
فرياد سر عصمت دادار كشيدند
ما را پس از آن بزم شراب اشك نمانده
بس چوب به لبهاي گهر بار كشيدند
با رأس بريده سخن اين بود دمادم
يك آيه بخوان ،كار به اغيار كشيدند
اين شام بلا لكّة ننگي است به تاريخ
اسرار نهان را سر بازار كشيدند
شاعر : محمود ژولیده
ادامه مطلب
با هر نسیم زخم سرت تیر می کشد
گریه نکن که چشم ترت تیر می کشد
نیزه نشینیِ تو مرا میکشد حسین
قلبم شبیه زخم سرت تیر می کشد
هر وقت نیزه ات به علمدار میرسد
یکباره داغ بر کمرت تیر می کشد
حال شکاف فرق علی اکبرت بد است
من شاهدم دل پسرت تیر می کشد
چشم رباب خیره ی سر نیزه ها شد و
هم پای چشم شعله ورت تیر می کشد
گودال بود و مادرمان را هنوز هم...
میبینمش ز بال و پرت تیر می کشد
حسن کردی
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


