از سفر برگشته ام من با سحر های عجیب
ذکر من در طول این مدت شده امن یجیب
قامتم طوری خمیده که شد ه مثل رکوع
شد نمازم هم شکسته هم نشسته یا حبیب
مدتی گشته تیمم کارمن جای وضو
از نماز ایستاده گشته زینب بی نصیب
دست بردارید از روی دلم ای همرهان
تا بگویم راز مخفی دلم را با حبیب
داغ عنوان کنیزی ریشه جانم بسوخت
من بمیرم بر تو و این دختر پاک و نجیب
بر سر ما دشمنان فریاد مستی می زدند
یک نفر پیدا نمی شد بهر ما گردد مجیب
ادامه مطلب
کاروانی نیمه جان آورده ام
یک جهان غم ارمغان آورده ام
خواهرت را بیش از این زنده مخواه
پیش خود اینگونه شرمنده مخواه
غصه هایم همچو تیغ و سنگ تنگ
شیشه عمرم شده محتاج سنگ
با کدامین دیدگان جویم ترا
از چه گویم از کجا گویم ترا
از چروک دستها گویم ترا
یا زتاولهای پا گویم ترا
ای زگل حساس تر احساس تو
هر چه ساقی تشنه عباس تو
جان لیلا قامت اکبر چه شد
این رباب آخر علی اصغر چه شد
جان زینب یادی از ویران مکن
از رقیه صحبتی عنوان مکن
دردهاغ در جان من مأوا گزید
چون که خصمم برد در بزم یزید
از تمسخر خنده بر لب داشت او
قصد بر تحقیر زینب داشت او
پیش چشم خواهر و طفلان تو
چوب می زد بر لب و دندان تو
صحنه ای می کرد قلبم را کباب
اینم طرف سر آن طرف جام شراب
اضطراب و تهمت و دشنام بود
آری آنجا شام بود وشام بود
ادامه مطلب
بردنم زینجا ولی باز آمدم
از میان ساز و آواز آمدم
خیز تا خود تر نمایم آن لبت
ای حسین جان این منم من زینبت
ناگه آمد از دل خاک این جواب
آب را زینب بده طفل رباب
گر چه ای زینب تو دلخون گشته ای
کی خجل سوی حرم بر گشته ای
بس کتک ها خورده ای گر از عدو
کی برون تیری کشیدی از گلو
آمدی خوش آمدی اما بدان
روی نی در بین شهر شامیان
چون زغمهای تو من نالیده ام
رأس طفلم را به نیزه دیده ام
ادامه مطلب
برگشتم از رسالت انجام داده ام
زخمي ترين پيمبر غمگين جاده ام
نا باورانه از سفرم خيل خارها
تبريك گفته اند به پاي پياده ام
يا نيست باورم كه در اين خاك خفته اي
يا بر مزار باور خود ايستاده ام
بارانم و زبام خرابه چكيده ام
شرمنده سه ساله از دست داده ام
زير چراغ ماه سرت خواب رفته ام
بر شانه كجاوه تو سر نهاده ام
دل مي زدم به آب بر آتش براي تو
از خيمه ها بپرس كه پروانه زاده ام
چون ابر اب مي شدم از آفتاب شام
تا ذره اي خلل نرسد بر اراده ام
رضا جعفري
ادامه مطلب
اي امام عاشقان عشقت اسيرم كرده است
وي امير عارفان داغ تو پيرم كرده است
من اسير داغ عشقم ني اسير دست خصم
شعله هاي داغ هاي تو اسيرم كرده است
آرزوهاي محال دشمنان بر باد رفت
قدرت خون تو بر دشمن دليرم كرده است
ظهر عاشورا در آن ميدان شور انگيز عشق
دست جان بخش ولايت غم پذيرم كرده است
گر چه محنت ديده هفتاد و چند آلاله ام
داغ پيري سه ساله سخت پيرم كرده است
كربلا تا شام صدها كربلا كردم به پا
خصم حيرت از سپاه بي نظيرم كرده است
كوه مي لرزيد از فرياد هاي زخمي ام
كوفه تمكين از پيام ناگزيرم كرده است
انقلاب سرخ تو با خطبه هاي ناب من
پاسدار خطبه ظهر غديرم كرده است
دشمن مكار من رسوا تر از ابليس شد
رو برو هر جا كه با مهر منيرم كرده است
قاري قران تو و ايينه تفسير،من
مادرم تعليم اين خير كثيرم كرده است
خيزران چوبي كه زخمي كرد چشمان مرا
بس جسارت بر سر و روي اميرم كرده است
با وجودي كه قدم خم گشت و مويم شد سپيد
من نگويم داغها خرد و خميرم كرده است
«لا ارالموت» رسايت حكم «جاء الحق» گرفت
تا پيام غربت خونت سفيرم كرده است
با علي همره شدم از كربلا تا كربلا
او مرا ياري در اين راه خطيرم كرده است
محمود ژوليده
ادامه مطلب
ببین گرفته صدای من از صدا زدنت
مگر به نیزه چه گفتی که بی هوا زدنت
تمام خاطرم از سفر فقط این است
تمام راه به پیش نگاه ما زدنت
هنوز صدای ناله ی طفلت نرفته از یادم
که گفت با نفس آخرش چرا زدنت
هنوز پیش نگاه من است چون کابوس
به زیر دشنه و سر نیزه دست و پا زدنت
مهدی محمدی
ادامه مطلب
چگونه با تو بگویم چگونه خواهر رفت
تمام سوی دو چشمم پس از برادر رفت
به جای آن همه تیری که بر تنت آمد
لباس کهنه و انگشتر مطهر رفت
صدای حرمله می آمدو نوای رباب
کنار نیزه طفلش زهوش مادر رفت
حرم در آتش دختر نفس نفس میزد
نگاه ها پی غارت به سمت دختر رفت
برای غارت یک گوش واره کوچک
دو چشم رفت ، گل سر شکست ، معجر رفت
مهدی محمدی
ادامه مطلب
ای همیشه خواهر غم پرورم
ای خمیده مثل زهرا مادرم
بشکن این بغضی که داری در گلو
هرچه می خواهد دل تنگت بگو
بر حسینت شام را توصیف کن
از خرابه رفتنت تعریف کن
از درخت خشک و سنگ و سر بگو
از لب و از چوب و طشت زر بگو
صورت خورشید و نوک نی چه بود
قصه ی قرآن و بزم می چه بود
جان من بنشین و حرف دل بگو
از جبین و چوبه محمل بگو
به چه بزمی ، بزم اشک و ماتم است
بزمتان جمع است و یک کودک کم است
مهدی محمدی
ادامه مطلب
قاسم نعمتی
حضرت زینب(س)-اربعین
ره وا کنید قافله سالار می رسد
یک قافله اسیر عزادار می رسد
برخیز یا حسین سری دست و پا نما
دلبر برای دیدن دلدار می رسد
حالا که پیر عشق شدم ناز می کنی
باشد تو ناز کن که خریدار می رسد
سر الحسین سینۀ سینای زینب است
آری حقیقت همه اسرار می رسد
بالا بلند بودم و حالا خمیده ام
پر غم ترین زمانه دیدار می رسد
عباس کو که صبر عقیله سر آمده
ناموس حق ز کوچه و بازار می رسد
بر روی قبر، پیرهنت پهن می کنم
جانم به لب ز گریه بسیار می رسد
تکرار صحنه ها شده در پیش دیده ام
نیزه به دست لشگر اشرار می رسد
گویا هنوز می شنوم زیر دست و پا
فریاد العطش ز لب یار می رسد
آن بار گر نشد بدنت را بغل کنم
قبرت به روی سینه ام این بار می رسد
هر جا که شد غرور مرا دشمنت شکست
زینب غمین از آن همه آزار می رسد
آه رباب و قبر به هم خورده علی
لالایی اش ازآن دل غمدار می رسد
ادامه مطلب
حسین ایمانی
اربعین
زینب رسیده از سفر برخیز ارباب
با کاروانی خون جگر، برخیز ارباب
برگشته ام از شام و کوفه، قد خمیده
آورده ام صدها خبر، برخیز ارباب
شد مقتدای کوفی و شامی سقیفه
می سوخت خیمه مثل در، برخیز ارباب
ای کاش تو هم در رکوع بخشیده بودی
انگشترت شد درد سر، برخیز ارباب
شد روزگارم تیره، وقتی کنج ویران
مهمان ما شد تشت زر، برخیز ارباب
یک جمله از غم های زینب، بشنو کافیست
با شمر بودم همسفر، برخیز ارباب
از دختر دردانه ات چیزی نپرسی!!
جا مانده در وادی شر، برخیز ارباب
در آرزوی دیدن موعود دارم
چشمی به راه منتظر، برخیز ارباب
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


