شبي كه نام تو در باور زمين گل كرد
كسي نگفت «چرا زخم ما چنين گل كرد »
دوباره مزرعه كربلا شكوفا شد
دوباره پينة دستان خوشهچين گل كرد
ببين چگونه زني شيون از دلش جوشيد !
ببين چگونه تركهاي زخم دين گل كرد !
دوباره ميرسد امروز مردي از ره شام
كه سجدههاي وي از سينة زمين گل كرد
بياد خيمة آتش، بياد روز عطش
نگاه شعر من از زخمي آتشين گل كرد
بياد غيرت مردان روز عاشورا ،
بياد هيبت مردي كه روي زين گل كرد
تمام خاطرههايم، تمام زخم دلم
دوباره تازه شد و روز اربعين گل كرد
عبد الرحیم سعیدی راد
ادامه مطلب
بردنم زینجا ولی باز آمدم
از میان ساز و آواز آمدم
خیز تا خود تر نمایم آن لبت
ای حسین جان این منم من زینبت
ناگه آمد از دل خاک این جواب
آب را زینب بده طفل رباب
گر چه ای زینب تو دلخون گشته ای
کی خجل سوی حرم بر گشته ای
بس کتک ها خورده ای گر از عدو
کی برون تیری کشیدی از گلو
آمدی خوش آمدی اما بدان
روی نی در بین شهر شامیان
چون زغمهای تو من نالیده ام
رأس طفلم را به نیزه دیده ام
ادامه مطلب
کاروانی نیمه جان آورده ام
یک جهان غم ارمغان آورده ام
خواهرت را بیش از این زنده مخواه
پیش خود اینگونه شرمنده مخواه
غصه هایم همچو تیغ و سنگ تنگ
شیشه عمرم شده محتاج سنگ
با کدامین دیدگان جویم ترا
از چه گویم از کجا گویم ترا
از چروک دستها گویم ترا
یا زتاولهای پا گویم ترا
ای زگل حساس تر احساس تو
هر چه ساقی تشنه عباس تو
جان لیلا قامت اکبر چه شد
این رباب آخر علی اصغر چه شد
جان زینب یادی از ویران مکن
از رقیه صحبتی عنوان مکن
دردهاغ در جان من مأوا گزید
چون که خصمم برد در بزم یزید
از تمسخر خنده بر لب داشت او
قصد بر تحقیر زینب داشت او
پیش چشم خواهر و طفلان تو
چوب می زد بر لب و دندان تو
صحنه ای می کرد قلبم را کباب
اینم طرف سر آن طرف جام شراب
اضطراب و تهمت و دشنام بود
آری آنجا شام بود وشام بود
ادامه مطلب
از سفر برگشته ام من با سحر های عجیب
ذکر من در طول این مدت شده امن یجیب
قامتم طوری خمیده که شد ه مثل رکوع
شد نمازم هم شکسته هم نشسته یا حبیب
مدتی گشته تیمم کارمن جای وضو
از نماز ایستاده گشته زینب بی نصیب
دست بردارید از روی دلم ای همرهان
تا بگویم راز مخفی دلم را با حبیب
داغ عنوان کنیزی ریشه جانم بسوخت
من بمیرم بر تو و این دختر پاک و نجیب
بر سر ما دشمنان فریاد مستی می زدند
یک نفر پیدا نمی شد بهر ما گردد مجیب
ادامه مطلب
دردها مىچكد از حال و هواى سفرش
گرد غم ريخته بر چادر مشكى سرش
تك و تنها و دو تا چشم كبود و چند تا ...
كودك بى پدر افتاده فقط دور و برش
ظاهراً خم شده از شدت ماتم امّا
هيچ كس باز نفهميده چه آمد به سرش
روزها از گذر كوچه آتش رفته
اثر سوختگى مانده سر بال و پرش
با چنين موى پريشان و بدون معجر
طرف علقمه اى كاش نيفتد گذرش
همه بغض چهل روزه او خالى شد
همه كرب و بلا گريه شد از چشم ترش
ادامه مطلب
آن بادهاىكه روز نخستش نه خام بود
يك اربعين گذشت و دوباره به جام بود
شكر خدا كه صبح زيارت دميده است
هرچند آفتاب حياتم به بام بود
اين خاك، زنده مىكند آن عصر تشنه را
وقتى كه آسمان رخت سرخ فام بود
بين من و سرت اگر افتاد فاصله
اما هنوز سايه تو مستدام بود
سرها به نيزه بود، ولى حجم سنگها
معلوم بود حمله كنان بر كدام بود
دشنام و هتك حرمت اسلام ميهمان
اين از رسوم تازهتر احترام بود
چوب از لبان تو حجرالاسود آفريد
دست سه ساله بود كه در استلام بود
بين نهيب كوفى و فرياد اهل شام
آن لهجه حجازى تو آشنام بود
ادامه مطلب
برگشتم از رسالت انجام دادهام
زخمىترين پيمبر غمگين جادهام
ناباورانه از سفرم خيل خارها
تبريك گفتهاند به پاى پيادهام
يا نيست باورم كه در اين خاك خفتهاى
يا بر مزار باور خود ايستادهام
بارانم و زبام خرابه چكيدهام
شرمنده سه ساله از دست دادهام
زير چراغ ماه سرت خواب رفتهام
بر شانه كجاوه تو سر نهادهام
دل مىزدم به آب و به آتش براى تو
از خيمهها بپرس كه پروانه زادهام
چون ابر آب مىشدم از آفتاب شام
تا ذرّهاى خلل نرسد بر ارادهام
ادامه مطلب
آنچه از من خواستى ، با كاروان آورده ام
يك گلستان گل ، به رسم ارمغان آورده ام
از در و ديوار عالم ، فتنه ميباريد و من
بى پناهان را بدين دارالامان آورده ام
اندر ين ره از جرس هم ، بانگ يارى برنخاست
كاروان را تا بدينجا، با فغان آورده ام
بسكه من ، منزل به منزل ، در غمت ناليده ام
همرهان خويش را چون خود، بجان آورده ام
تا نگويى زين سفر، با دست خالى آمدم
يك جهان ، درد و غم و سوز نهان آورده ام
قصه ويرانه شام از نپرسى ، بهترست
چون از آن گلزار، پيغام خزان آورده ام
خرمنى ، موى سپيد و دامنى ، خون جگر
پيكرى بى جان و جسمى ناتوان آورده ام
ديده بودم با يتيمان مهربانى ميكنى
اين يتيمان را بسوى استان آورده ام
ديده بودم ، تشنگى از دل قرارت برده بود
از برايت دامنى اشك روان آورده ام
تا نثارت سازم و گردم بلاگردان تو
در كف خود، از برايت نقد جان آورده ام
نقد جان را ارزشى نبود، ولى شادم چو مور
هدايه اى ، سوى سليمان زمان آورده ام
تا دل مهر نفرينت را نر نجانم ز درد
گوشه اى از درد دل را، بر زبان آورده ام
ادامه مطلب
السلام اي نور چشم مصطفي
السلام اي خامس آل عبا
يک نظر کن بر غلامت اي شما
من ترا پير غلام و زائرم
يا حسين من جابرم من جابرم
بر تن صد چاک عريانت سلام
برعزيزان و شهيدانت سلام
بر تو و اين نوجوانانت سلام
گو جوابم را تو شاها از کرم
يا حسين من جابرم من جابرم
آمدم بهر زيارت يا حسين
جان جد، تاجدارت يا حسين
بوسم اين خاک مزارت يا حسين
من غلام و خانزاد و چاکرم
يا حسين من جابرم من جابرم
پس چرا شاها نمي گويي جواب
بر غلام پيرت از راه ثواب
قلب زارم را مکن اينسان کباب
اي حسين جان هديه من آورده ام
از براي تو کفن آورده ام
سدر و کافور از وطن آورده ام
کن قبول از من مرنجان خاطرم
يا حسين گويي نداري سر به تن
با غلام خود نمي گويي سخن
زير گل جسم شريفت بيکفن
من به حال بيکست ناظرم
يا حسين من جابرم من جابرم
کربلا ي دل پريشان فکار
ريزد اشک از ديده چون ابر بهار
گو سخن با جابر محزون زار
يا حسين من نعمتت را شاکرم
"نادعلي کربلايي؛
ادامه مطلب
اربعين آمد ؛ دلم را غم گرفت
بهر زينب عالمي ماتم گرفت
سوز اهل آسمان آيد بگوش
ناله صاحب زمان آيد بگوش
جان اهل بيت عصمت بر لب است
كاروان سالار انها زينب است
جمله مستان سوي ساقي آمدند
مست مست از جام باقي آمدند
سينه هـــــا آماج رگــــبار بلا
جـاي زخـــم ريسـمان بر دستها
هوش از ســر رفته و دل باخته
جسم خود را بر زمين انداخته
هـر يكي در جستجوي تربتي
بر لب هر يك كلامي صحبتي
قلبها پـــر شكوه از بيداد بود
آشناي قبرها سجاد(ع) بود
رهبــــر زينب امام راستين
حجت حق بود زين العابدين
با كلامش عمه را مغموم كرد
تا كه قبر يار را معلوم كرد
آمده همراه دخت بوتراب
بر سر آن قبر كلثوم و رباب
زخمهاي اين سفر سر باز كرد
هر كسي درد دلي آغاز كرد
زينب از مژگان خود ياقوت سفت
داستان اين سفر را باز گفت
گفت اي سالار زينب السلام
ماه شام تار زينب السلام
بر تـــو پيغام سفــر آورده ام
از فتوحاتم خبــر آورده ام
كرد با من اين مسير عشق طي
راس تو منزل به منزل روي ني
معجرم نيلي شد و مويم سپيد
از غم دوري تو قدم خميد
گر كه دست رحمت و صبرت نبود
زينبت در راه كوفه مرده بود
ظلم دشمن تا كه بي اندازه شد
ماجراهاي سقيفه تازه شد
ريسمان بر گردن سجاد بود
غربت بابا مرا در ياد بود
ديدي از ني دست خواهر بسته بود
گويي دستان حيدر بسته بود
ياسها را جــوهـــر نيلي زدند
بر رخ آن اختران سیلی زدند
از شماتت كردن دشمن مپرس
از سه ساله دخترت از من مپرس
سرت يك نيمه شب مهمان او
با وصالت بر لب آمد جان او
مرد در ويرانه و من زنده ام
بي رقيه آمدم شرمنده ام
بارها از دوري ات جان باختم .
بين مقتل من تو را نشناختم
گر تو اي لب تشنه بر داري سرت
حال نشناسي دگر اين خواهرت
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


