علی زمانیان

حضرت رقیه (س)

 

هم اشک یتیم را در آوردی تو

هم دست به معجر آوردی تو

بگذار برای صبح، قدری آرام

مامور طبق، مگر سر آوردی تو؟!

**

بابای مرا بیار بابایی که...

...دستی بکشد به موهایی که...

...هر روز ز روز قبل کمتر می شد...

...با شعله ی بام های آنجا که...

**

شد وارد شهر محمل ساداتی

دادند به این قبیله نان خیراتی

از شام، سران کوفه معجر بردند

آن روز برای طفلشان سوغاتی

**

در راه سری بریده همسایم بود

یک باغچه ی خار داخل پایم بود

نه، خواب نبود!! داخل انگشتش...

انگشتری عقیق بابایم بود

**

بر نیزه پر پرستویم را بردند

سنجاق میان گیسویم را بردند

تا از گل سر خیالشان راحت شد

بابای گلم، النگویم را بردند

**

آرامش خواب هرشبی را هم که...

گیسوی به آن مرتبی را هم که...

هنگام شلوغی وسط خیمه بمان

زیبایی چادر عربی را هم که...


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 5 فروردین 1396  | 2:58 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محسن عرب خالقی

حضرت رقیه (س)

 

آسمون دلم گرفته، آسمون دلم شده خون

منم اون طفلی که تنها، گم شده تو این بیابون

آسمون از بس دویدم، تو پاهام نمونده جونی

نه نفس تو سینه دارم، نه کسی نه همزبونی

آسمون قافله رفته، دیگه هم برنمی گرده

بدنم داره می لرزه، بیابون تاریک و سرده

***

آسمون صدای پایی، داره می رسه به گوشم

دیدی گفتم که نکرده، عمه زینب فراموشم

آسمون ببین که از غم، قامتش چقدرخمیده

می بره اسم بابامو، با نفس های بریده

اما نه این عمه جون نیست، ولی خیلی مهربونه

تازه مثل من رو گونه اش، جای دست مونده نشونه

***

این همون مادر بزرگه، اونکه من شبیهش هستم

باورم نمیشه روی، دامن زهرا نشستم

سر روشونه هاش گذاشتم، لحظه ای راحت خوابیدم

خودمو تو رؤیا روی، شونه ی عموم می دیدم

توی خواب بودم که انگار، صدا پای اسبی اومد

نرسیده از رو کینه، با ... به پهلوهام زد...


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 5 فروردین 1396  | 2:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اسماعیل امینی

حضرت رقیه (س)

 

از راه می‌رسند پدرها غروب‌ها

دنیای خانه، روشن و زیبا غروب‌ها

از راه می‌رسند پدرها و خانه‌ها

آغوش می‌شوند سرا پا غروب‌ها

از راه می رسند و به آغوش می کشند

با اشتیاق کودک خود غروب ها

از راه می‌رسند و هیاهوی بچه‌هاست

زیباترین ترانه‌ی دنیا غروب‌ها

در چشم های منتظران گرگ و میش عصر

محو است در شکوه تماشا غروب ها

در چشم های دخترکان شوق دیگری‌ست

شوق دوباره دیدن بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال همان شوق شعله ور

در چشم های منتظر ما غروب ها

بعد از هزار سال من و کودکان شام

تنها نشسته‌ایم همین‌جا غروب‌ها

این‌جا پدر! خرابه‌ی شام است، کوفه نیست

این‌جا بیا به دیدن ما با غروب‌ها

بابا بیا که بر دلمان زخم‌ها زده‌ ست

دیروز تازیانه و حالا غروب‌ها

بابا بیا که بغض مرا، وا نکرده است

نه زخم تازیانه، نه حتی غروب ها

دست تو را بهانه گرفته‌ست بغض من

بابا ز راه می‌رسد آیا غروب‌ها؟

دست تو را بهانه گرفته که بشکفد

بغضم میان دست تو تنها غروب ها

بابا بیا کنار من و این پیاله آب

که تشنه‌ایم هر دو تو را تا غروب‌ها

از جاده‌ها بیایی و رفع عطش کنی

از جاده‌ها بیایی ... اما غروب‌ها

بسیار رفته‌اند و نیامد پدر هنوز

بسیار رفته‌اند خدایا غروب‌ها

کم‌کم پیاله موج زد و چشم روشنش

چون لحظه‌های غربت دریا غروب‌ها

خاموش شد وَ بر سر سنگی نهاد سر

دختر به یاد زانوی بابا غروب‌ها

بعد از هزار سال هنوز اشک می‌چکد

از مشک پاره‌پاره‌ی سقا غروب‌ها


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 5 فروردین 1396  | 2:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

کاظم بهمنی

حضرت رقیه (س)

 

ابر مستی تیره گون شد باز بی حد گریه کرد

با غمت گاهی نباید ساخت، باید گریه کرد

امتحان کردم ببینم سنگ می فهمد تو را

از تو گفتم با دلم، کوتاه آمد، گریه کرد

ای که از بوی طعام خانه ها خوابت نبرد

مادرم نذر تو را هر وقت "هم زد" گریه کرد

با تمام این اسیران فرق داری، قصه چیست؟

هر کسی آمد به احوالت بخندد، گریه کرد

از سر ایمان به داغت گاه می گویم به خویش

شاید آن شب "زجر" هم وقتی تو را زد، گریه کرد

وقت غسلت هم به زخم تو نمک پاشیده شد

آن زن غساله هم اشکش در آمد، گریه کرد


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 5 فروردین 1396  | 2:57 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یوسف رحیمی

حضرت رقیه(س)

می ریخت لاله لاله غم از عرش محملش

هر دم رسید تا سر بابا مقابلش

چشمان نیمه جان و غریبش گواه بود

در آتش فراق پدر سوخت حاصلش

هر لحظه در تلاطم طوفان طعنه ها

چشمان غرق خون عمو بود ساحلش

چشمش برای دیدن بابا رمق نداشت

از بس که شد محبت این قوم شاملش

از لطف دست سنگی یک شهر حرمله

کم کم شبیه فاطمه می‌شد شمایلش

روی کبود و موی سپید ارث مادری است

وقتی سرشته از غم زهرا شده گلش

جانش رسید بر لبش از دست خیزران

آخر چه کرد طعنة آن چوب با دلش

از نحوة شهادت او عمه هم شکست

تا دید داغ تشت طلا بوده قاتلش

او هرگز از کبودی بال و پرش نگفت

غساله گفت یک سر مو از فضائلش!

دستان کوچکش که ضریح اجابت است

دل بسته بر کرامت او چشم سائلش


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 5 فروردین 1396  | 2:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمد بیابانی

حضرت رقیه(س)

وقتی كه آمدی به برم نور دیده ام

گفتم كه بازهم نكند خواب دیده ام

بابا منم شكوفه سیب سه ساله ات

حالا ببین چه سرخ و سیاه و رسیده ام

خیلی میان راه اذیت شدم ولی

رنج سفر به شوق وصالت كشیده ام

تنها به شوقت این همه محنت كشیده ام

اینرا بدان كه بین تو و تازیانه ها

نام تو را به قیمت سیلی خریده ام

در بین این مسیر پر از غصه بارها

از آسمان ناقه چو باران چكیده ام

پایم سرم تمام تنم درد می كند

از بس كه زجر در دل صحرا كشیده ام

كم سو شده دو چشم من از ضربه های او

حتی به زور صوت رسا را شنیده ام

از راه رفتنم تعجب نكن كه من

طعم بد شكستن پهلو چشیده ام

پاهای من همه پر طاول شده ببین

خیلی به روی خار بیابان دویده ام

چادر ز عمه قرض گرفتم كه زیر آن

پنهان كنم ز روی تو گوش دریده ام

بشنو تمام خواهش این پیر كودكت

من را ببر كه جان تو دیگر بریده ام

***

عمه كه پاسخی به سؤالم نمی دهد

آیا شبیه مادر قامت خمیده ام؟

***

پاهای من همه پر طاول شده ز بس

از ترس او میان بیابان دویده ام


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 5 فروردین 1396  | 2:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

محمدمهدی نور قربانی

حضرت رقیه(س)

مردهایش را نگاهی کرد ...دختر جان گرفت

رفت بالای سر بابایی اش قرآن گرفت

غصه می نوشید از لبهای داداشی ولی

تا عمو را دید ...یکجا غصه اش پایان گرفت

آب ...بابا...مشق هایش را عمو بوسید و رفت

دفتر پیشانی اش بوی گل و ریحان گرفت

رفت آخر...برنگشت اما... نفهمید او چه شد ؟؟!!

تیر بر چشم عمو میخورد یا طوفان گرفت

با خودش میگفت حتما خواب میبیند ولی

گریه های عمه اش را دید اطمینان گرفت...

بعد از آن بغضش شکست و چشم خود را باز کرد

یک نفر با تشت آمد...ناگهان باران گرفت


ادامه مطلب
تاريخ : شنبه 5 فروردین 1396  | 2:56 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)

رقیه، لحظه ای دور از پدر نیست

وزو در این سفر دردانه تر نیست

اگرچه باغ پر از یاس و لاله ست

نگاه باغبان، محو سه ساله ست

به لوحش نقش شادی می نگارد

مگر آن غنچه را گلخنده آرد

به فکر دل به دست آوردن اوست

که زین پس، وقت سیلی خوردن اوست

نوازش ها کند گیسوی اورا

نماید بوسه باران روی اورا

همه اورا ز همدیگر ستانند

که اورا بر سر دامن نشانند

گهی گیرد عمو اورا در آغوش

گهی اکبر گذارد بر سر دوش

نگاهی پر ز رمز و راز دار

قرین با هر نگه، صد ناز دارد

بگفتش باش چون جان در بر من

که می آری به یادم مادر من

اگر بیند کسی حال رقیه

فرستد لعن بر آل امیه


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 4 فروردین 1396  | 5:39 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غلامرضا سازگار

حضرت رقیه(س)

دنیا چرا جلال تو را در نظر نداشت

افسوس کز مقام بلندت خبر نداشت

ای مصحفی که چشم خدا بر فراز نی

یکدم ز آیه های رخت چشم بر نداشت

تاریخ غربت علوی در حدیث شام

چون صفحه ی رخت سندی معتبر نداشت

تاشام را مدینه کند قبر کوچکت

از تو حسین فاطمه ای خوبتر نداشت

غیر از شبی که بود چراغت سر پدر

یک شب خرابه ی تو چراغ سحر نداشت

عمر کم تو در سفر شام شاهد است

مثل تو سید الشهدا همسفر نداشت 

با آنکه ناله ات جگر سنگ را شکافت

آهت به قلب خصم ستمگر اثر نداشت

هر تیر غم که خواست برد حمله بر دلت

جز سینه ی مقدس زینب سپر نداشت

غیر از تو ای سه ساله سفیر بزرگ شام

دنیا چنین سفیر به سنّ صِغَر نداشت

بی اشک تو خرابه فراموش گشته بود

بی آه تو چراغ اسارت شرر نداشت

زینب به شام با همه ی درد و داغ ها

داغی چو داغ ماتم تو بر جگر نداشت

بر قبر بی چراغ تو تا صبح اشک ریخت

صورت ز روی خاک مزار تو بر نداشت

دُرِّ یتیم فاطمه اش رفت زیر خاک

جز اشک دیده بهر عزایش گهر نداشت

دنیا بدان که جای کفن آن عزیز جان

جز جامه ی سیاه اسارت به بر نداشت

زیبد کند به امت اسلام مادری

آن کودک خرابه نشین کو پدر نداشت

چون آفتاب سوخت در آغوش آفتاب

چتری به غیر زلف پریشان به سر نداشت

جان داد در خرابه کنار سر پدر

چون طایری که بال زد و بال و پر نداشت

کی دیده یک سه ساله شود فاتح دمشق

دنیا به یاد این همه فتح و ظفر نداشت

روی کبود و هجر رخ یار و دفن شب

گویی جز ارث فاطمه ارثی دگر نداشت

از کربلا گرفته الی شام دم به دم

با مرگ رو به رو شد و بیم از خطر نداشت

«میثم» چو این قصیده ی جانسوز می سرود

جز اشک و آه و سوز دل و چشم تر نداشت


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 4 فروردین 1396  | 5:39 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

یوسف رحیمی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

یک نیمه شب بهانۀ دلبر گرفت و بعد

قلبش به شوق روی پدر پر گرفت و بعد

اما نیامده ز سفر مهربان او

یعنی دوباره هم دل دختر گرفت و بعد

آنقدر لاله ریخت به راه مسافرش

تا خواب او تجلی باور گرفت و بعد

آخر رسید از سفر، اما سر پدر

سر را چقدر غمزده در بر گرفت و بعد

گرد و غبار از رخ مهمان مهربان

با اشک چشم و گوشۀ معجر گرفت و بعد

انگار خوب او خبر از ماجرا نداشت

طفلک سراغی از علی اصغر گرفت و بعد

از روزهای بی کسی اش گفت با پدر

یعنی نبرد بغض و گلو در گرفت و بعد:

خورشید من به مغرب گودال رفتی و

باران تیر و نیزه و خنجر گرفت و بعد

معراج رفتی از دل گودال قتلگاه

نیزه سر تو را به روی سر گرفت و بعد

دلتنگ بود دخترت و سنگِ کینه ای

بوسه ز چهره و لب و حنجر گرفت و بعد 

اما دوباره فرصت جبران رسیده بود

یک بوسه آه از لب پرپر گرفت و بعد

جان داد در مقابل چشمان عمه اش

با بال های زخمی خود پر گرفت و بعد...


ادامه مطلب
تاريخ : جمعه 4 فروردین 1396  | 5:38 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         10   11   12   13   14   15   16   17   18   19   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید