معجرم سوخت سرم سوخت پدر

همه ی بال و پرم سوخت پدر

آتش آمد به ملاقات سرم

از جفا پلک ترم سوخت پدر

نیزه ای بر کمرم رفت فرو

ز سرم تا کمرم سوخت پدر

آتشی از لب بام انداختند

و تمام بدنم سوخت پدر

نیزه ای بر جگرت رفت فرو

جگرت چون جگرم سوخت پدر

آنقدر اشک فشاندی کآخر

جگر کل حرم سوخت پدر

دختری بین شلوغی می گفت

موی های پدرم سوخت پدر

آتشی ظهر عطش آوردند

خیمه ها در نظرم سوخت پدر

سروده : جعفر ابوالفتحی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 فروردین 1396  | 1:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
محسن عرب خالقی
 

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

شاید که خواب دیده ام، این سر خیالی است

اما نه، خواب هم که بود باز عالی است

مهمان من قدم به سر چشم ما گذار

هر چند دست سفرۀ این طفل خالی است

خون لاله های گیسویم از لطف سنگ هاست

فرش سپید تو پُر گل های قالی است

با من زبانِ سیلی شان حرف می زند

یعنی جواب هر چه بپرسم سؤالی است

تنها زدند و در دل خود هم نگفت کس

این کودک یتیم کدامین اهالی است

بابا سری شبیه عمو چند وقتی است

از روی نیزه خیره به من این حوالی است

عمه گرفته دست مرا راه می برد

بابا بگو به خاطر کم سن و سالی است


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 فروردین 1396  | 1:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
سید محمد مجید موسوی گرمارودی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

در گریه غرق بود ولیكن صدا نداشت

شاید ز ترس دشمن و شاید كه نا نداشت

از میهمان نوازیِ سنگین كوفیان

بر پیكرش نشانه ی ضربت، كجا نداشت؟

با یاد خنده های پدر گریه می نمود

دیگر امید دیدن آن خنده را نداشت

سنش به قدر درك ستم هم نمی رسید

در روح كودكانۀ او كینه جا نداشت

مظلومه ای كه گردش این روزگار زشت

ظلمی نمانده بود كه بر وی روا نداشت

هم سنگ دردهای بدون كرانه اش

عشقش به ذات اقدس حق انتها نداشت

سخت است گر چه باورش اما حقیقت است

عشقی كه غیر ذات خدا خون بها نداشت

او عاشق پدر، پدرش عاشق خدا

هرگز سه ساله عاشقی این سان خدا نداشت


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 فروردین 1396  | 1:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
مصطفی متولی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر

گذر عمر از این مرحله سخت است پدر

دخترت تشنۀ اشک است ولی باور کن

گریه کردن وسط هلهله سخت است پدر

روضۀ خار مغیلان و کف پای یتیم

با دل نازک این آبله سخت است پدر

کاش می شد کمی از نیزه بیایی بغلم

به خدا بوسه از این فاصله سخت است پدر

تا که چشمم به لبت خورد ترک خورد لبم

با لب پاره برایم گله سخت است پدر

عمه دیگر چه کند من که خودم می دانم

زندگی با من کم حوصله سخت است پدر


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 فروردین 1396  | 1:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
عابدین کاظمی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

قفس را بر کبوتر تنگ کردند

پذیرایی از او با سنگ کردند

به او گفتند زهرای سه ساله

سپس با فاطمه هم رنگ کردند


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 فروردین 1396  | 1:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

درست مثل نفس های آخرت شده ام

به رسم زخم، پدر جان برابرت شده ام

زمین چقدر برای من و تو دلگیر است

به نیزه پر زده چشمم کبوترت شده ام

قرار بود که با هم به آسمان برویم

اگر چه بال نداری، خودم پرت شده ام

به نیزه رفته ای و سایۀ سرم شده ای

خرابه آمده ای سایۀ سرت شده ام

کبودی رخ من ارثی است بابا جان

عجیب نیست اگر مثل مادرت شده ام

کمر شکن شده داغ تو روی دوش زمین

شکسته قامت من، مثل خواهرت شده ام

ستاره های تنم را یکی یکی بشمار

به رسم زخم پدر جان برابرت شده ام


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 فروردین 1396  | 1:23 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

بابا نگاه پر شررم درد می کند

قلب حزین و شعله ورم درد می کند

از بس برای دیدن تو گریه کرده ام

چشمان خیس و پلک ترم درد می کند

از بعد نیزه رفتن رأس عمو ببین

سر تا به پای اهل حرم درد می کند

آهسته بوسه گیرم از آن جای خیزران

دانم لبانت ای پدرم درد می کند

از کوچه های سنگی کوفه ز من مپرس

آخر هنوز بال و پرم درد می کند

با هر نوازشی که ز باد صبا رسد

این دسته موی مختصرم درد می کند

ناقه بلند بود و نگویم چه شد ولی...

چون فاطمه پدر، کمرم درد می کند

بابا ببین شبیه زنی سال خورده ام

دستم، تنم، سرم، جگرم درد می کند

مدیون عمه ام که نفس می کشم هنوز

جسم کبود همسفرم درد می کند

هر جا که گوشواره ببینم از این به بعد

زخمی دوباره در نظرم درد می کند


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 فروردین 1396  | 1:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
روح الله گائینی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

سروش سرخ عاشورا، رقیه

تمام هستی مولا، رقیه

دوباره داغ زهرا گشت تازه

«مغیره»، «زجر» شد، «زهرا»، «رقیه»


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 فروردین 1396  | 1:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
محمد حسین رحیمیان

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

ویرانه شد بهشت بیابان صفا گرفت

شهر گناه حال و هوای خدا گرفت

با سر دوید سوی طبق طفل بستری

زینب بیا بیا که مریضت شفا گرفت

این هم یکی ز معجزه های رقیه بود

بر دامنش بهشت خداوند جا گرفت

با اشک چشم راس پدر را گرفت پس

یعنی که انتقام ز تشت طلا گرفت

حاجیه سه ساله ولیمه گرفته بود

اما ولیمه حال و هوای منا گرفت

سُر خورد ناگهان سر بابا به روی خاک

دل های اهل بیت دوباره عزا گرفت

از چشم های فاطمه افتاد شهر شام

آه یتیم بی رمقی شهر را گرفت

آن کس که بود حضرت زهرای قافله

در شهر شام شُهرت ام البکا گرفت

...با زخم های کاری جسم نحیف خود

نیروی پیکر زن غساله را گرفت


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 فروردین 1396  | 1:22 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

حضرت رقیه(س)- شهادت

 

من گل پرپر ثاراللهم

سورۀ کوثر ثاراللهم

پارۀ پیکر ثاراللهم

نازنین دختر ثاراللهم

من پیام‌آور عاشورایم

دختـر فاطمۀ زهرایم

****

من سفیر شهدا در شامم

پاره‌ای از جگر اسلامم

خون دل موج زند در جامم

زینب و فاطمه را هم‌گامم

گرچه خاموش شده زمزمه‌ام

روز و شب باب مـراد همه‌ام

****

نهضتی تازه به پا کردم من

شام را کرب‌وبلا کردم من

یاری خونِ خدا کردم من

جان در این راه فدا کردم من

بسکه خون خورده‌ام و لب بستم

صبـر آمـد بـه امـان از دستم

****

شامیان بر جگرم چنگ زدند

دور من نای و دف و چنگ زدند

با من از کینه دم از جنگ زدند

از لب بام مرا سنگ زدند

شهدا جمله دعایم کردند

سنگ‌ها گریه برایم کردند  

****

کودکم، لیک ز جان سیر شدم

اول کودکی‌ام پیر شدم

کنج ویرانه زمین‌گیر شدم

پیش چشم همه تحقیر شدم

شامیان اشک مرا می‌دیدند

به من و عمۀ من خندیدند

****

فاطمی عصمت و زینب‌خویم

بسته در بند ستم بازویم

ابر سیلی‌ست به ماه رویم

روی من گشته سیه چون مویم

هـرکجـا نـام پـدر مـی‌بردم

به همین جرم، کتک می‌خوردم

****

دل شب خواب پدر را دیدم

گل ز گلزار جمالش چیدم

کنج ویرانه به خود بالیدم

شهد از خون جگر نوشیدم

سرِّ پوشیدن رویم این بود

که نبیند پـدرم روی کبود

****

به! چه خوابی! چقدر شیرین بود

باغبان بود و گل یاس کبود

داشتم با پدرم گفت و شنود

نگه افکند به رویم، فرمود

دخترم! از چه سبب پیر شدی؟

کنـج ویرانـه زمیـن‌گیر شدی

ای مه روی تو خاک‌ آلوده

به روی خاک سیه آسوده

لحظه ‌لحظه جگرت خون بوده

از چه این ‌قدر شدی فرسوده؟

گفتمش هجر تو بی‌تابم کرد

عطش دیـدن تـو آبـم کرد

****

شب و ویرانه و من بودم و باب

حیف! یک‌باره پریدم از خواب

ناله سر دادم و رفتم از تاب

چرخ گردون به سرم گشت خراب

گشت تعبیر، همان‌دم خوابم

چشمم افتـاد بـه رأس بابم

****

سر خونین پدر را دیدم

لاله از باغ جمالش چیدم

روی خونین ورا بوسیدم

عوض گریه به او خندیدم

قصه کوتاه، ز دنیا رفتم

دل شب همره بابا رفتم


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 1 فروردین 1396  | 1:21 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید