گفتگو
اشك دو چشمت همچو درياست
اي دخترم حالت شبيه حالِ زهراست
بر روي ماهت هاله پيداست
بر گو رقيه جان مگر قنفذ در اينجاست
داغ غريبيِ تو بر دل خانه كرده
گويا عدو با چنگ خود مو شانه كرده
جانم رقيه جان رقيه - جانم رقيه جان رقيه جان رقيه (2)
بابا نبودي در بيابان
يك شب من از ناقه زمين خوردم هراسان
آمد عدو سويم شتابان
زد با لگد محكم به پهلويم فراوان
با هر دو دست و تازيانه نيلي ام كرد
جاي نوازش او نصيبم سيلي ام كرد
جانم رقيه جان رقيه - جانم رقيه جان رقيه جان رقيه (2)
بنگر به من با چشم خسته
رأسم رقيه روي دامانت نشسته
آيا كسي دست تو بسته
يا كه بگو اي مرغكم بالت شكسته
چشمانِ تارت قلب من را غم نموده
اي دخترم كي قامتت را خم نموده
جانم رقيه جان رقيه - جانم رقيه جان رقيه جان رقيه (2)
هر جا عدو دور و برم شد
با خنده اش زخمي به قلب مضطرم شد
خون از جفا چشم ترم شد
بابا نبودي تو چه خاكي بر سرم شد
با ناسرا بر حال زارم چاره كردند
اين دشمنان گوشِ مرا هم پاره كردند
جانم رقيه جان رقيه - جانم رقيه جان رقيه جان رقيه (2)
ادامه مطلب
قطره
بر طاق جنّان حك شده سيماي رقيه
خوريد كمي از رخ زيباي رقيه
مهتاب كه شبها دل عالم بربايد
يك نور ز رخسارِ دل آراي رقيه
دل در حرمش سجده كنان حلقه به گوش است
چون منتظرِ بخشش فرداي رقيه
گر هر دو جهان ابر شوند اشك بريزند
يك قطره ز هر آبله ي پاي رقيه
من كس نگذارم به دلم پاي گذارد
زيرا كه حريم دلِ من جاي رقيه
گر سبزترين ارض خدا را كه ببيني
آراسته با سبزي ديباي رقيه
او راه رود اهلِ حرم مستِ نظاره
اين اشكِ حسين از قد و بالاي رقيه
هر كرده ي او آيينه ي حضرت زهرا
اين وجه شرر بر دلِ باباي رقيه
با اين كه غم كرب و بلا سخت گران است
سنگين تر از آن ناله و غم هاي رقيه
هر انس و ملك تشنه ي يك خنده ز رويش
روح همگان صفحه ي سوداي رقيه
ادامه مطلب
رقيه(س)
دل به تمناي تو شد، موسمِ غوغاي تو شد، ماه و ستاره همه شيداي، اشك همه آبله ي پاي تو، خميده با خودت به گفتگويي، دختر زهرا و شبيه اويي، غصه كشيده ضربه بر وجودت، آتش دلِ گشته رخ كبودت، آمده ميهمان به درِ خرابه، دختر معصومه به پيچ و تابه، رأس پدر از چه سرش شكسته، روي دو دستت دخترش نشسته، «بچه سه ساله كه كتك نداره»، «اون كه قباله ي فدك نداره» ...
بابا حسينم
اومدي باباي مهربون من
اومدي مهمونِ پر ز خون من
با تو اين خرابه غوغايي شده
دخترت ببين تماشايي شده
* * *
دخترت لباس خاكي پوشيده
به رخش يه رنگ نيلي كشيده
خونِ گوشم با موهام گشته عجين
شده مثلِ گوشواره بابا ببين
بابا جون دلم يه دنيا گله بود
زيور پاهاي من آبله بود
* * *
هديه ات باشه گُلهاي رو تنم
سرِ تو بذار به روي دامنم
بيا تا از سفرا با هم بگيم
قدري از شام بلا با هم بگيم
يا كه قبل از اين روزا با هم بگيم
از همون كرب و بلا با هم بگيم
* * *
چرا رفتي از كنارم به زودي
وقتي من هوش اومدم تو نبودي
با دلم زمزمه كردم كه بابام
واسه چي گفته مي رم سفر مي آم
مگه بي دختركش تنها مي ره
آخه بي خداحافظي كجا مي ره
ادامه مطلب
كبودي
عمه بنگر پدرِ من
پدرِ تاجِ سرِ من
آمده كنج خرابه
شده قرص قمرِ من
سر خونين تو را تا كه بغل مي گيرم
تا سحر منتظرم كي بشود مي ميرم
مَلكِ عرش حسينم
گل شاه عالمينم
يا رقيه يا رقيه (2)
سر تو بر سر زانو
نظرم بر خم ابرو
چه كنم با لبِ خونت
خاك و خاكسترِ گيسو
تازيانه همه دم خود شرر من مي شد
عمه زينب همه جا خود سپرِ من مي شد
يا رقيه يا رقيه (2)
غم دل با تو بگويم
سر تو گشته سبويم
تو ببين از غم سيلي
چه كبودي شده رويم
مرحم زخم مرا چون به نمك مي كردند
بهر تسكين دلم يادِ كتك مي كردند
هجر تو گشته فغانم
بي تو من زنده نمانم
يا رقيه يا رقيه (2)
نشانه
در كنج ويران غوغا به پا شد
طفل سه ساله حاجت روا شد
گويد خوش آمد
با چشم گريان
ذكر لبانش
بابا حسين جان
بابا حسين جان (3)
بابا نظر كن بر روي نيلي
از پا فتادم از ضربِ سيلي
بگشا دو چشمت
بر روي دختر
رويم شده چون
رخسارِ مادر
بابا حسين جان (3)
بر جسم كوچك دارم نشانه
هم جاي سيلي هم تازيانه
پاي برهنه
در آن بيابان
زخمي شدم از
خارِ مغيلان
بابا حسين جان (3)
امشب سر تو بر دامن من
گرديده نزديك جان دادن من
پيوسته اين را
با تو بگويم
آيم كنارت
پيش عمويم
خواب
رسيده امشب خدايا عزيزم نگارم ياورم
دگر نخوابم پدر جان چرا كه هستي تو در برم
آمدي شد در خروش
منزل خاموشِ من
با تو من در گفتگو
جاي تو آغوش من
اي پدر جانم پدر جانم پدر (4)
به كنج ويران تنت كو كه موي دختر شانه كني
بگو تو حرفي كه من را غزل خوانِ اين خانه كني
يك نظر بنما ببين
من رقيه دخترم
گل بريزم پاي تو
از دو چشمانِ ترم
اي پدر جانم پدر جانم پدر (4)
من ناله دارم ز دشمن كه در صحرا موهايم كشيد
هر آن چه گفتم شنيد ولي اشك چشمانم نديد
هر چه ماتم ديده ام
جملگي قربان تو
تو شدي مهمان من
كي شوم مهمان تو
اي پدر جانم پدر جانم پدر (4)
سفر
رفتي سفر پدر بي پيكر آمدي
كنجِ خرابه اي خونين سر آمدي
دردت به من بگو
بابا سخن بگو
باباي من حسين
باباي من حسين (3)
پيشانيت چرا؟ بشكسته ماه من
لب هاي خوني ات شد سوزِ آه من
پيشت نشسته ام
باباي خسته ام
باباي من حسين (3)
رأست چرا پدر خاكستري شده
بزم خرابه را چون زيوري شده
آمد مسافرم
آرامِ خاطرم
باباي من حسين (3)
از شمسِ رويِ تو بوسه شد حاصل
گلگون لبان تو گريده قاتلم
بر من نظاره كن
مويم تو شانه كن
باباي من حسين (3)
حاجت
يكدم كن نظاره اي
يا بنما اشاره اي
بنگر روي نيلي ام
سوزد از شراره اي
دلخون ترين منم واي از غم تو
گشته سيه تنم در ماتم تو
باباي من حسين بابا حسين جان (2)
بابا پايم اين چنين
بشكسته مرا ببين
شب از پشتِ ناقه اي
من افتاده ام زمين
از ظلم شاميان بر من جفا شد
من همچو مادرت قدم دو تا شد
باباي من حسين بابا حسين جان (2)
در بازار شهر شام
آتش از فراز بام
مي ريخت روي عمه ام
آن كوفيِ بي مرام
اين كوفيان بدند باباي خوبم
سيلي به من زدند باباي خوبم
باباي من حسين بابا حسين جان (2)
آمدي تو از سفر
شام غم شده سحر
بي من اي پدر مرو
من را با خودت ببر
عمه بيا ببين دردم دوا شد
آخر رقيه ات حاجت روا شد
باباي من حسين بابا حسين جان (2)
گلبوسه
رقيه جان قد كمانِ سه ساله
ز داغِ تو اشكِ ديده روانه
يا رقيه يا رقيه رقيه (2)
چرا جانا صورتت گشته نيلي
بگو با من كي زده بر تو سيلي
يا رقيه يا رقيه رقيه (2)
سرِ بابا در بر تو نشسته
بگو دختر قامت كي شكسته
يا رقيه يا رقيه رقيه (2)
چرا رنگ از صورتِ تو پريده
چه كس بر تو تازيانه كشيده
يا رقيه يا رقيه رقيه (2)
چو گلبوسه بر پدر مي زني تو
به جانِ زينب شرر مي زني تو
يا رقيه يا رقيه رقيه (2)
ستاره
آمده يادم اشكِ ستاره
شب و بيابان سوزِ شراره
لگدِ دشمن زنگِ خواب او
گوش و گوشواره، آن گوشِ پاره
جانم رقيه (4)
در نظر آمد كنجِ ويرانه
عشق بابا را كرده بهانه
رأس بابايش محرمِ رازش
گفتگو مي كرد از تازيانه
جانم رقيه (4)
گرديده قلبم زارِ رقيه
گشته جانم بيمارِ رقيه
كاش در آن لحظه بودم كنارش
در بيابان ها يارِ رقيه
جانم رقيه (4)
ادامه مطلب
یاد تو یاد مادر آورده
کیست اشک تو را در آورده
این همه پیش عمه گریه نکن
حاجتت می شود بر آورده
ای فرشته بلند شو از خواب
یک نفر آمده سر آورده
شوق وصل یتیم گونه ی توست
که طبق را جلوتر آورده
پدرت آمده چه آمدنی
به گمانم که معجر آورده
آنکه برده است گوشواره ی تو
داد عباس را در آورده
دخترم ای فرشته ام چه کسی
گوشوار تو را در آورده
ادامه مطلب
يا بنت الحسين(س)
من نهاله سه ساله ای بودم ، زیر بار غمت خمیده شدم
مثل گل بودم و ولی افسوس ، به روی دست عمه چیده شدم
صورتم مثل ماهِ شب زیبا ، گیسوانم حکایت شب یلدا
در زمستان بی کسی اما ، ناله کردم پر از سپیده شدم
به گناهی که دخترت هستم ، کاملاً شکل مادرت هستم
در هجوم سپاه نامردی ، ضربه ها خوردم و شهیده شدم
کوفه رفتم به چشم های پر آب ، شام رفتم به بزم تلخ شراب
روی دستم نشسته رد طناب ، به خدا هر طرف کشیده شدم
دست دشمن که میرود بالا ، میگذارم دو دست خود بر سر
جان بابا عجیب می ترسم ، مثل یک آهوی رمیده شدم
من که چشم و چراغ تو بودم ، شاخه ي یاس باغ تو بودم
بسکه آبم نداده گل چینم ، مدتی میشود تکیده شدم
از خرابه عجیب خسته منم ، مرغک بال و پر شکسته منم
تو مرا میبری خبر دارم ، من براي تو آفريده شدم
(سيد محمد جوادي)
ادامه مطلب
تقدیم به سه ساله ی سیدالشهدا
ابر هی در صورت مهتاب بازی می کند
باد دارد توی زلفت تاب بازی می کند
لب ز چوب بی حیای خیزران پاره شده
مثل آن ماهی که با قلّاب بازی می کند
گفته ام با بچه ها بابای من می آید و
دامن من را پراز اسباب بازی می کند
آسمان دیده که هرشب تا دم صبحی رباب
با علی اصغرش در خواب بازی می کند
عمه گفته قحطی آب است تا پایان راه
پس چرا آن مرد دارد آب بازی می کند؟؟؟
من اگر دردانه ات هستم به جای من چرا
باد دارد توی زلفت تاب بازی می کند؟؟؟
ادامه مطلب
درد دارم ای پدر در قسمت پا بیشتر
چون اثر کرده به پایم خار صحرا بیشتر
گرچه گل انداخته رویم ز سیلی ها ولی
بر تنم انداخته شلاق ها جا بیشتر
بارها از ناقه ها افتاده ام با سر ولی
قامت من ای پدر شد از کمر تا بیشتر
دست بر پهلویم و از دیده میریزم سرشک
روزها خیلی کم اما نیمه شب ها بیشتر
زجر میخندید و هی موی سرم را میکشید
روزها بابا کنار رأس سقا بیشتر
تا نیاندازد سرت را از سر نیزه زمین
ما قسم دادیم خولی را به زهرا بیشتر
از سر بغضی قدیمی سنگ بر ما می زدند
از تو کینه داشتند اما ز مولا بیشتر
این که چشمش را عمو بالای نیزه بسته بود
ای پدر هستیم فکر این معما بیشتر
گرچه بوسیده اند رویت را تمام سنگ ها
دوست دارم که ببوسم من لبت را بیشتر
بعضی اوقات ای پدر جان جای کل کاروان
می زدند این بی حیاها عمه ام را بیشتر
تو کنار قتلگاه عمو کنار علقمه
آرزو دارم بمیرم من همین جا بیشتر
ادامه مطلب
گلویم زخم شد بابا تو را از بس صدا کردم
اگرچه لِه شدم اما نمازم را ادا کردم
به تو گفتم که میخواهم شبیه مادرت باشم
از این رو پهلویم را با کتک ها آشنا کردم
چرا رفتی سر نیزه مگر آغوش من جا نیست
شبی در خواب دیدم که تو را از نی جدا کردم
تو رفتی و من و عمه زدیم آتش به این مردم
نبودی که ببینی من چه ها دیدم چه ها کردم
به دنبال النگویم دویدم لحظه ای اما
تو را بر نیزه ها دیدم النگو را رها کردم
تو که رفتی پدر جانم گره بر کارمان افتاد
ولی من از سر زلفت گره با گریه وا کردم
تمام سنگ ها با هم سر تو شرط می بستند
خودت دیدی برای تو چقدر آنجا دعا کردم
میان گریه ها یک شب به یاد اصغر افتادم
زدم بر سینه ام اما رباب آمد حیا کردم
شنیدم چند وقتی هست خواب عمه می آیی
برای دیدنت من هم پدر جان نذرها کردم
تنم را غسل دادند و کفن کردند آن لحظه
خودت میدانی ای بابا که یاد بوریا کردم
ادامه مطلب
دردم این است عمو نیز در این قافله نیست
مثل من پای کسی پر شده از آبله نیست
گفتم از منبر نی آیه توحید نخوان
سنگ ها منتظر و خواندن تو بی صله نیست
عمه ام شاهد من خورده مگیری بابا
بس که بر خار دویدم نفس هروله نیست
بی قباله به من از حرص فدک سیلی زد
بدتر از مادر تو گشته ام اما گله نیست
گله این است که آن روز ندیدم رفتی
گوشوار همه ی ما پس از آن زلزله نیست
دوست داری که بپرسی گل سرهام کجاست؟
پاسخ من فقط این است پدر جان بله ...نیست
از سر نیزه پدر خوب ببین دور و برت
چادرم روی سر دخترک حرمله نیست؟
نیمه شب با سر تو گرم سخن می شوم و ...
مطمئنم سخنم با تو کم از نافله نیست
نور چشمان مرا گرچه به سیلی کم کرد
یا علی گفتن من پشت عدو را خم کرد
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


