زهراي سه ساله
اين جلوه ها كه سقف سحر را شكسته اند
وقت نزول ، كوه و كمر را شكسته اند
اين نورها كه ميدَمَد از خانه ي حسين
تا روز حشر نرخ قمر را شكسته اند
با اين همه فرشته اگر كه پري شكست
چيزي عجيب نيست كه سر را شكسته اند
از شوق انبيا همه از جانب بهشت
آن گونه آمدند كه در را شكسته اند
وقتي كه پا ز دامن زينب زمين گذاشت
ذرات خاك، قيمت زر را شكسته اند
از بس شده اسير ِ تماشاي مادرش
يك پلك هم نميزند از روي دخترش
با اين هجوم، وقتِ تماشا نميشود
گيرم كه هست، قسمت ماها نميشود
عرش و بهشت گِرد سرش چرخ ميزنند
با اين حساب نوبت دنيا نميشود
جبريل در تمامي عمرش نديده بود
در ازدحام اين همه دل جا نميشود
با اكبر و سكينه و سجاد و اين بهار
باباتر از حسين كه پيدا نميشود
پيداست از نگاه حسين و صداي او
زيباتر از شنيدن بابا نميشود
شكر خدا كه حضرت ارباب بعد از اين
دلتنگ روي حضرت زهرا نميشود
عباس هم ز ديدن او دل نميكَنَد
از گفتن عزيز عمو دل نميكَنَد
ادامه مطلب
يا حضرت رقيه(س)
اينجا بهانه های زدن جور می شوند
کافی ست زیر لب پدرت را صدا کنی
کافی ست یک دو بار بگویی گرسنه ام
یا ناله ای به خاطر زنجیرِ پا کنی
**
اصلاً نه ، بی بهانه زدن عادت همه ست
حرف گرسنگی نزدم باز هم زدند
دیدم که بر لبان تو می خورد پشت هم
چوب تری که قبل لبت بر سرم زدند
**
آن قدر پیش طفل تو خیرات ریختند
نان های خشک خانه یشان هم تمام شد
امروز هم به نیّت تفریح آمدند
عمه کجاست چادر من ؟ ازدحام شد
**
اينجا كه زخم از در هر خانه ميزنند
اينجا كه بند بر پر پروانه ميزنند
با گوشواره هاي خودم ناز ميكنند
اين دختران كه سنگ به ويرانه ميزنند
**
صبح و غروب و شام که فرقی نمی کند
ما را خلاصه غالب اوقات می زنند
یک در میان به روی من و عمه می خورد
سنگی که سمت خیمه ی سادات می زنند
**
از آن شبی که زجر مرا دست عمه داد
لکنت زبان من نه مداوا نمی شود
پیر زنی که موی مرا می کشید گفت:
زلفی که سوخته گره اش وا نمی شود
**
دستی بکش به زبری رویم که حق دهی
نا مردهای شام چه مردانه می زنند
دیدم به روی نیزه و پرسیدم از عمو
دارند حرف کار که در خانه می زنند؟
(حسن لطفی)
ادامه مطلب
يا رقيه خاتون(س)
حيات ميچكد از گوشه ي نگاهِ ترش
نجات ، خانه نموده كنار بال و پرش
شكوفه نيست حريفِ لطيفِ دستانش
فرشته هاي الهي مقيم پشت درش
سه ساله است و به قدر هزار سال بلند
ببين چها كه نكرده به عمر مختصرش
تمام شام ز اشك رقيه درهم ريخت
عجب ز قدرت فريادهاي پر شررش
نگاه بي رمقش در ميان تاريكي
فتاد تا به جمال مقدس پدرش
گرفت بوسه ز بابا قرار از كف داد
كنار رأس بريده نفس زد و افتاد
ادامه مطلب
يا بنت الحسين(س)
مخواه دخترکت از تو بی خبر باشد
بدون من به سفر می روی پدر، باشد
میان راه دلت تنگ شد خبر دارم
که آمدی تو به دنبال هم سفر، باشد
قبول بازی گنجشک پر که یادت هست
به شرط آنکه به جایش رقیه پر باشد
تنور خانه گمانم هنوز روشن بود
و گرنه موی تو باید بلندتر باشد
عمو که رفت پدر لااقل نمی رفتی
برای عمه تنهام یک نفر باشد
مرا زدند ولی عمه بازویش زخم است
برای من دلت آمد که او سپر باشد؟
کلاغ ها همه رفتند خانه پس حالا
رسیده نوبتش این قصه هم به سر باشد
(حسين رستمي)
ادامه مطلب
بعدتوماچه حوادث که ندیدیم پدر
پابرهنه بروی خاردویدیم پدر
یک طرف پرزحرامی طرف دیگردود
حرمت اهل خیام تو شکستند چه زود
خیمه هامان همه در آتش کینه می سوخت
گوییابازهمان درب مدینه می سوخت
کودکان ترسیده،رفته اندر صحرا
به زیرلب شده این زمزمشان یا زهرا
عمه ی غمزدمان وای چه مضطر شده بود
دلمان تنگ علی اصغرو اکبر شده بود
لیک زندانی قوم دَنی و شر بودیم
فکریک پارچه جای کمی معجربودیم
وای از بزم شراب و خنده ی مستانه
وای از زخم زبان و طعنه ی خصمانه
وای از ضرب نی و لعل لبان قاری
وای ازیک سربشکسته و خون جاری
وای ازبی ادبی های پیاپی بابا
وای ازقصدخریداسراای بابا
خوب شد آمدی و همره خود می بریم
رسیده آخراین آه و تب هرشبیم
***
هرزمان نام توبردم دستی ازراه رسید
به روی گونه ی سرخم جای انگشت کشید
سیداحمدابوترابی-رمضان 90
ادامه مطلب
رباعي و دوبيتي
بابا
چه سازم من به حالِ زارم عمه
ز جورِ دشمنان بيمارم عمه
بگو با بچه هاي شهر طعنه
كه من باباي خوبي دارم عمه
شفا
زند پر مرغ روحم در هوايش
هواي مرقد و صحن و سرايش
شفاي قلبِ مجروحم رقيه است
فداي آن ضريح با صفايش
دردانه
چو زينب خواهرم تنها رقيه است
يكي دردانه بي همتا رقيه است
بگريم تا كنم او را نظاره
شبيه مادرم زهرا رقيه است
ادامه مطلب
پرسش
امشب در اينجا شام هجراني سحر شد
مهمان طفل دختري رأسِ پدر شد
او بوسه بر لب هاي خونيِ پدر زد
بر جان عمه او دو صد باره شرر زد
سر پرسد از دختر چرا روي تو نيلي
دختر بگويد دشمنت با ضربِ سيلي
سر پرسد از او علت قدِ خميده
دختر بپرسد كي تو را از تن بريده
دختر بگويد اي پدر با من سفر كن
بي من مرو از رفتنت قدري حذر كن
سر گويد آخر دخترم وقتِ وصال است
روح تو پرپر مي زند در فكرِ بال است
بابا بگويد مادري پهلو شكسته
در انتظارت بر درِ جنت نشسته
برخيز و بابا اين خرابه منزلت نيست
جايي براي گفتن دردِ دلت نيست
آنجا خودم شانه كنم موي تو بابا
بوسه زنم بر نيليِ روي تو بابا
پر زد رقيه شد خرابه نيمه ي شب
جسم رقيه آتشي بر جانِ زينب
ادامه مطلب
رقيه جان
دست من و نگاه من سوي شما رقيه جان
شوق زيارتت شده درد و دوا رقيه جان
نوگل هاشمي نسب بنتِ حسين فاطمه
معرفتي ز جودِ خود كن تو عطا رقيه جان
* * *
خاكِ رهت براي من مشت طلا رقيه جان
دلِ خريدار مرا بده جلا رقيه جان
بخشش تو نيازِ من طفلِ عزيزِ نازِ من
روي جواز من بزن مهرِ ادا رقيه جان
* * *
فاطمه ي كوچكي و پر از صفا رقيه جان
بده كمي به روحِمن درسِ وفا رقيه جان
دو دست كودكانه ات گره گشاي مشكلم
به هر كجا روم زنم تو را صدا رقيه جان
ادامه مطلب
ناقه
ما كجا و كربلا و اشك چون هامون كجا
شهر شام و سوز و آه و اين دلِ مجنون كجا
كنج ويرانه شده خلوتگه غم هاي من
من كجا و اين دلِ افسرده و محزون كجا
دختر شاه شهانم شه پرِ عشقِ حسين
ضربه هاي تازيانه جسمِ درد افزون كجا
خانه يما قبله ي اهلِ صفا بودش ولي
اين خرابه، مجلس نامحرم و افسون كجا
يك شب از ناقه به صحراي جفا افتاده ام
پاي بي جان، جسم لرزان، سيليِ ملعون كجا
با نگاه قطره خوني من پريشان مي شدم
بر سر ني ديدن رأس عمو گلگو كجا
من به دامان پدر هر شب به ناز و غمزه ها
چشم تار و دست زخمي، اين سرِ پر خون كجا
مي شوم آماده با باباي خود راهي شوم
اي پدر گوشم به فرمانت بگو اكنون كجا
ادامه مطلب
كنيزي
مردمان ناله ام مي فهميدند
هر كجا گريه ام را مي ديدند
شاميان بي سبب هر جا من را
ناسزا داده و مي خنديدند
بابا حسين جان بابا حسين (3)
داغ تو از جهان سيرم كرده
خارِ صحرا چه دلگيرم كرده
از گرسنه شدن غم ندارم
زخم اين آبله پيرم كرده
بابا حسين جان بابا حسين (3)
دشمنان قلب ما را آزردند
پيش چشم حرم مي مي خوردند
گر كه عمه نبودش آن زمان
خواهرم را كنيزي مي بردند
بابا حسين جان بابا حسين (3)
تا عمو بود عدو مي ترسيدش
از رجز خواني اش مي لرزيدش
رفتي و چشم من رأسِ عمو
با سر تو به رويِ ني ديدش
بابا حسين جان بابا حسين (3)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


