يا حضرت رقيه(س) 

چند روزي ميشود مي سوزم اما هيچکس

دردهايم را نمي فهمد در اينجا هيچکس

 

از سر شب عهد کردم با تمام زخمها 

جز به بابايم نگويم حرف خود با هيچکس

 

ديگر امشب طاقتم طاق است اي شلاقها 

هرچه پيش آيد خوش آيد يا پدر يا هيچکس

 

قول داده مي رسد امشب و يا نزديک صبح 

مطمئن باشيد ديگر مي روم تا هيچکس

 

ناله هايم ، گريه هايم ، زخم پايم ، گوشها

صورتم را هم نبيند صبح فردا هيچکس

(عليرضا لك)


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:27 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

ابتاه يا حسين(ع)

كرب دارم بلا نميخواهم

سفر كربلا نميخواهم

 

گيرم اين پا براي من پا شد

چون نداري تو پا نميخواهم

 

شهر بايد بفهمد آمده اي

گريه ي بي صدا نميخواهم

 

به خيالت نيايد اي بابا

قهر كردم تو را نميخواهم

 

از طبق چون كه بوي نان آمد

گفتم عمه غذا نميخواهم

(حسين رستمي)


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  ابتاه يا حسين

اي پدر بعد از سر تو معجرم را برده اند

از اسارت بر تن من رخت پاره مانده است

اي كه داري هديه بَهر دختر خود ميبري

چند تار گيسويم در گوشواره مانده است


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    يا بنت الحسين(س)

غير از غبار چهره ي او هاله اي نداشت

هر روز صبح ، روي مژه ژاله اي نداشت

 

از ضعفِ زخمهاي تنش خشكِ خشك بود

ميخواست باغ داغ شود،لاله اي نداشت

 

وقتي كه از بساط گلويش گلايه كرد

آهي به سينه داشت ولي ناله اي نداشت

 

با اضطراب آمد و با التهاب رفت

تنهاترين ستاره كه دنباله اي نداشت

 

صياد از سهولت صيدت عجب مكن

اين ماهي كبود شده باله اي نداشت

 

رفت از شبِ خرابه و تشييع هم نشد

كوچكترين شهيده كه غسّاله اي نداشت

 

آن شب كه دفن شد دلِ من نيز ميسرود

اين خاك مرتفع تر از اين چاله اي نداشت

(رضا جعفري)


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:26 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

  من الذي أيتمني

آمدي عاقبت مسافر من

ميروم شام را خبر بكنم

حيف چادر ندارم امشب من

تا كنارت دوباره سر بكنم

***

لب تو چندتا ترك دارد

لب من چندتا ترك خورده

من بميرم كه جنس دندانت

با نوك خيزران محك خورده

***

گريه ميكرد هر كه چشمش بر

حال و روز اسيري ام افتاد

هفت سالم نيامده اما

زود دندان شيري ام افتاد

***

از زماني كه روي نِي ديدم

ابروان عمو جدا شده است

ضربه هايي كه ميخورم از پشت

همه سنگين و بي هوا شده است

***

بسكه شبها گرسنه خوابيدم

تار شد چشمهاي دختر تو

چقدر نان خشك ميريزند

شاميان پيش پاي دختر تو

***

باز هم درد ميكند سر من

از سر شب خميده تر شده ام

آه بابا،مرا ببر با خود

چند وقتيست دردِ سر شده ام

***

معجرم خاكي است يعني كه

دخترت زير دست و پا مانده

تار مويم اگر گره خورده

همه تقصير شعله ها مانده


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

   گفتي عروس ميشوي

ديد آفتاب و ماه اگر كه سر ِ مرا

سر كرده است دختركي معجر مرا

 

گفتي عروس ميشوي اي دختر گُلم

گفتي نگاهدار خدا دختر مرا

 

با تو يزيد گفت ادب ميكنم تو را

ميگفت ميخوري لبِ چوبِ تر مرا

 

من چوب تر ندارم و خشك است كام من

دامن نداري تا كه بگيري سر مرا


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

    چيني شكسته

آن دو لب شكسته كه لبخند ميزند

پاي طبق به پاي دلم بند ميزند

 

جسم ظريف من كه نهد عمه مرهمش

چيني شكسته اي است كه او بند ميزند

 

زخمم اگر به پيش تو لب باز ميكند

شِكوه نميكند به تو لبخند ميزند

 

ميبوسم از لبي كه نداري و دخترت

اين عضو خويش را به تو پيوند ميزند

 

دندان چو قند و قند شكن هم نِي عدو

دستش قوي است آنكه بر اين قند ميزند

 

تاول به جاي كفش به پا كرده ام پدر

راضي ز كفش تازه ام هر چند ميزند

(غلامرضا حق پرست


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

     بانوي دمشق

نه ، که گفته که تو جا در دل دنیا داری

تو سر ِ دوش ابالفضل فقط جا داری

 

شور ذکر تو که شیرین شده از این جهت است

که به نامت نمک حضرت زهرا داری

 

هر کسی لایق آن نیست شود سینه زنت

این هم از گوشه ي چشمیست که بر ما داری

 

دل ارباب سر ذوق می آید وقتی

جا در آغوش علی اکبر لیلا داری

 

شام تسخیر سپاه اسرا شد زیرا

تو به دوشت علم زینب کبری داری

 

رُك و رو راست حسوديم مي آيد وقتي

كه عمويي چو علمدار حرم را داري

(علي صالحي)


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:25 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

   يا حضرت رقيه(س)

طفل ویرانه شدن زار شدن هم دارد

 

قد خم دست به دیوار شدن هم دارد

 

 

 

تا صداي لبت آمد لبم از خواب پريد

 

سر تو ارزش بيدار شدن هم دارد

 

 

 

عقب افتادن این چند شب از عاطفه ات

 

این همه بوسه بدهکار شدن هم دارد

 

 

 

بی سبب نیست که با دست به دنبال توام

 

چشم خون لخته شده تار شدن هم دارد

 

 

 

دخترت نیستم از طشت رهایت نکنم

 

دختر شاه فداکار شدن هم دارد

 

 

 

معجري را كه تو از مكه خريدي بردند

 

موي آشفته گرفتار شدن هم دارد

 

(علي اكبر لطيفيان)


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

     يا حضرت رقيه (س)

عمّه در چشم تو پیداست وَ من

خواب در چشم تو زیباست وَ من

 

در میان همه چون مادر تو

خواهرت امّ ابیهاست وَ من

 

اشبه النّاس به زهرای بتول

عمّه ام زینب کبراست وَ من

 

لب من خشک چو صحراست وَ تو

تشنه ی کام تو دریاست وَ من

 

دیدم آن شب  که ز ره جا ماندم

مادرم فاطمه تنهاست وَ من

 

خواب رفتم به روی دامن او

خواب دیدم سر باباست وَ من

 

وقتی از خواب پردیم دیدم

سیلی و دشمن و صحراست وَ من

 

بعد از آن شب همه جا تاریک است

شب و روزم شب یلداست وَ من

 

چون عمو روی پر از خون دارم

ماه پر خون تو سقّاست وَ من

 

چشم خود باز نگه دار پدر

عمّه در چشم تو پیداست وَ من

 

***

 

به تنم بال و پری بود که نیست

به تنت برگ و بری بود که نیست

 

هر که پرسید کجایی گفتم

در کنارم پدری بود که نیست

 

تو سفر رفتی و دل منتظرت

بی قرار خبری بود که نیست

 

گرم لالایی خواب است رباب

روی دستش پسری بود که نیست

 

دست مهرت به سرم نیست که بود

شانه ی موی سری بود که نیست

 

سر زدی سر زده با سر امّا

با سرت همسفری بود که نیست

 

آن قدر ناله زدم در آهم

ناله ی مختصری بود که نیست

 

بعد سیلی همه جا تاریک است

بعد شب ها سحری بود که نیست

 

رفتی و روی سرم - روم سیاه -

چادر شعله وری بود که نیست

 

خیزران کار مرا مشکل کرد

کاش از لب اثری بود که نیست

 

***

 

تشنگی شعله شد و چشم ترش را سوزاند

هق هق بی رمقش دور و برش را سوزاند

 

دست در دست پدر دختر همسایه رسید

ریخت نانی به زمین و جگرش را سوزاند

 

دخترک زیر پر چادر عمه می رفت

آتشی از لب بامی سپرش را سوزاند

 

سنگی از بین دو نی رد شد و بر رویش خورد

پس از آن ترکه ی چوبی اثرش را سوزاند

 

پنجه ی پیر زنی گیسوی او را وا کرد

شاخه ی سوخته ای نخل پرش را سوزاند

 

دست در حلقه ی زنجیر به دادش نرسید

هیزم شعله ور افتاد و سرش را سوزاند

 

این چه شهری است که لبخند مسلمانانش

جگر دخترک رهگذرش را سوزاند

 

این چه شهری است که بازار یهودي یانش

گیسوی بافته ی تا کمرش را سوزاند

 

***

 

گل سرخی به روی پیرهنش چسبیده

خار صحرا به تمام بدنش چسبیده

 

زخم رگ های پدر بند نیامد حالا

چندتا لکه روی پیرهنش چسبیده

 

تشنگی زخم لبش را چقدر وا کرده

بس که خشک است زبان بر دهنش چسبیده

 

شانه هم بر گره ی موی سرش می گرید

که به هم گیسویش از سوختنش چسبیده

 

دید انگشتر باباش که با قاتل بود

لخته خونی به عقیق یمنش چسبیده

 

زجر آرام بکش حلقه ی زنجیرت را

جرم زنجیر تو بر زخم تنش چسبیده

 

عمه اش با زن غساله به گریه می گفت

تار موی پدرش بر کفنش چسبیده

 

***

 

زجر وقتی که سر حلقه ی زنجیر کشید

بند آمد نفسش باز تنش تیر کشید

(حسن لطفي)


ادامه مطلب
تاريخ : یک شنبه 29 اسفند 1395  | 1:24 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         20   21   22   23   24   25   26   27   28   29   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید