ما شیعه حیدریم و سرافرازیم

دل به عشق آل فاطمه میبازیم

فرمانده لشکری ما عباس است

در ارتش او تا به ابد سربازیم

تا کور شود هر آنکه نتواند دید 

ما به بارگاه اهلبیت می نازیم

از صحن رقیه تا حریم زینب 

بین الحرمین دیگری میسازیم

شاعر: مرتضي كربلايي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

زنی میان بیابان در اوج تاریکی

نشست نزد یتیمی که پیر ماتم بود

نشست نزد یتیمی که از زیادی غم

به سن کودکی اش قد و قامتش خم بود

 

یتیم دخترکی خسته وپریشان حال

به ترس ودلهره از زن سوال می پرسید_

شما چگونه مرا می شناشی ای بانو ؟

نگو که از طرف شام وکوفه می آئید

 

نشست وگفت رقیه عزیز دلبندم

نترس ای گل من از مدینه می آیم

تو از تبار منی و من از  تبار  نبی

من آن شکسته دلم مادر تو زهرایم

 

چقدر دخترکم خسته وشکسته شدی؟

برای شامی و کوفی پیامبر شده ای؟

از آن زمان تولد شبیه من بودی

ولی چقدر تو امشب شبیه تر شده ای

 

رقیه گفت به مادر که مادرم زهرا

به سن سال وقدم یک نظر سراسر کن

سه ساله قد خمیده، چه سخت می گنجد

درون باور آدم ولی تو باور کن

 

شدی توپیر وخمیده در آن زمانی که

بهار نوزدهم را ندیدی و رفتی

شکست پهلو و بازو ودست وسینه ی تو

تو طعم سیلی دشمن چشیدی ورفتی

 

شنیده ام که تو را میزدند و می گفتند

علی" شکست غرورت ز صورتت پیداست

مرا شبیه تو مادر زدندو می گفتند

که بی امان بزنیدش یتیم بی باباست

 

چگونه باچه زبانی چه طورمن گویم

به آن یهودی ملعون که آبرو دارم

به من نگو تو یتیمی که من بجز بابا

کسی بنام ابوالفضل را عمو دارم

 

شنیده ام که اذیت شدی ولی مادر

کمی بجسم ضعیفم بیا توجه کن

گرفته جان مراهاله ای سیاه اما

سفید مانده سفیدی به روی هر ناخن

 

کنار من بنشین لحظه ای مرو مادر

که عمر هر دوی ما مثل غنچه محدود است

بگو به شخص سواری که پیش می آید

نزن که خوردن سیلی برای من زود است

شاعر: سيد مهدي جلالي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

غنچه ی لبخند حرم واشده

خانه ی ارباب چه زیبا شده

فصل بهار دل زهرا شده

قدِّ غم از آمدنش تا شده

مدینه کربلای دلها شده

 

مدد رقیّه نغمه ی ما شده

 

دختری از عشیره ی خاتم است

نگاه او دوای درد و غم است

گره گشای مشکل عالم است

اگر برایش بدهم جان کم است

در حرم شاه کرم مَحرم است

 

تمثال فاطمه مهیّا شده

 

سه ساله ی شاه شفا می دهد

صفا به روضه های ما می دهد

روضه ی او بوی خدا می دهد

خدا به روضه خوان نوا می دهد

نوای او حواله را می دهد

 

با دم او تذکره امضاء شده

 

نای من از نوای تو ناب شد

بالش تو بازوی ارباب شد

تصویری از مرضیّه در قاب شد

خندیدی ُّ و دل حرم آب شد

شکرخدا ندای محراب شد

 

فاطمیّه در تو هویدا شده

 

فاطمه ی قافله ی شاه عشق

آئینه ی مادر درگاه عشق

همسفر و همدل و همراه عشق

جای تو روی شانه ی ماه عشق

ویرانه شد خانه ی تو آه عشق

 

مهمان دامن سر بابا شده

 

بابا که آمد روضه ها پا گرفت

خرابه عطر و بوی زهرا گرفت

سر  ِ جدا به زانویت جا گرفت

دل تو با دیدن بابا گرفت

این روضه خوانی نفست را گرفت

 

حسرت ما ظهور آقا شده

شاعر: حسين ايماني


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:12 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

مطاف كعبه فقط چادر سياه تو بود

پر ملائكه عرش ، فرش راه تو بود

كنار جلوه ي نوري تو دو صد خورشيد

هميشه منتظر لحظه ي پگاه تو بود

تو از بهشت خدا كه نزول مي كردي

هزار حوريه دور و بر نگاه تو بود

ترنّمي كه در اطراف شهر مي پيچد

صداي خسته و پر سوز يا اباه تو بود

قرار شد كه خدا را به تو نشان بدهند

فراز شانه ي ارباب وعده گاه تو بود

 

تويي كه با جَلَواتش هميشه مقروني

نجيبه ي پدر و رقيه خاتوني

 

كوير قلب من ورد پاي بارانت

نخ دخيل من و اين ضريح چشمانت

شميم ياس گرفته ست شه پر فطرس

دقيقه اي كه رسد بر فراز ايوانت

عجيب نيست ، تو از بس به فاطمه رفتي

فرشته گرم طواف ست دور دامانت

ز جاده هاي سما آمدي و تا امروز

نشسته اند ملائك سر خيابانت

چقدر زود رسيدي و آشكار شدي

از آستان حق ، از لا مكان پنهانت

 

ز خاك مقدم تو تا سرشته اند مرا

ز جمع گريه كنانت نوشته اند مرا

 

نوشته اند مرا در حواليت بانو

از عاشقان حسين ، از اهاليت بانو

بهشت با همه ي باغهاش مبهوت است

به ياس هاي كفن پوش قاليت بانو

ز دست خار مغيلان چقدر لاله چكيد

به زير پاي تو در نونهاليت بانو

زبان گشود ميان خرابه چشمانت

قسم به بُهت دهانت ، به لاليت بانو

چه زود طعم يتيمي چشيدي و رفتي

فداي اينهمه كم سن و ساليت بانو

 

پدر گواست از آن لحظه كه اسير شدي

سه ساله ي حرم زينبين ! پير شدي

 

به روي شانه ي تو كوله باري از غم بود

فضاي كوچك قلبت اسير ماتم بود

براي مردن تو غم زياد بود ، زياد ...

رسيدن سر و طشت طلا فقط كم بود

از آن جماعت نامحرم خرابه فقط

غلاف و سلسله و تازيانه محرم بود

به التيام همين زخم هاي تو اي كاش

زمان مردن ما سوم محرّم بود ...

شاعر: مسعود يوسف پور


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:09 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پرهیز جایز نیست وقت عشقبازیّم شده

هفت آسمان مبهوت این قافیّه سازیّم شده

قافیّه سازی می کنم تا عشق را پیدا کنم

جایی برای نوکری در بارگاهش وا کنم

قافیّه و وزن و ردیف مثنویّم عشق شد

سرچشمه ی شور و نواهای دلیَّم عشق شد

از عشق می گیرم مسیر یار را تا زمزمه

عرشی شدم با نغمه ی یا فاطرُُ یا فاطمه

در خانه ی خورشید دین و عشق مهتاب آمده

ای آسمان  کوثر بخوان زهرای ارباب آمده

مدح علی همراه با لعن امیّه بهتر است

ذکر حسینی با کمی لحن رقیّه محشر است

شش گوشه می سازیم با ذکر تو در هیأت حسین

عالم فدای دختری با اینهمه هیبت حسین

او یک شبه پیموده راه صد هزاران سال را

تفسیر کرده زندگیّش أحسنُ ألاحوال را

شب روی بازوی پدر تا از خدا فصلی شود

هر روز بر دوش عمو تا که اباالفضلی شود

تصویر روی مادر سادات در قابی عجیب

پرورده بی بیِّ ما الگویی از صبر و شکیب

طفلی که شد استاد درس عشق دنیا دیده گان

سرمشق اهل قافله سرلوحه ی آیندگان

کاملترین و بهترین مدّاح عاشورائیان

عاشقترین معشوقه ی صاحب دم  ِ زهرائیان

مفهوم ناب روضه در راز رقیّه بود و بس

هر آه او یک ضربه بر اصل امیّه یا هوس

با آه اودنیا روی فرق ستم آوار شد

شور حسینی با دم طفل حرم تکرار شد

در روضه هایش قدرت تیغ عمو عبّاس داشت

بر قلب کینه گریه هایش بذری از احساس کاشت

ویرانه ی او را بهشت آسمان تکریم کرد

نیزه برای دادن سیبی به او تعظیم کرد

سِرِّ سری که آمد و بر دامنش منزل گرفت

این بود که دلدار را باید فقط با دل گرفت

دلبر که آمد دل سپرد و جان خود از دست داد

جان داد و با جان کــَندنش بر آفرینش هست داد

مثل رقیّه نیستم تا دلبرم راضی کنم

وای از منی که خواستم با ندبه هم بازی کنم

گفتم فدایی هستم و رفتم به دنبال خودم

آقا بیایی گفته ام   مشروط بر حال خودم

اینبار می گویم بیا امّا ریا در کار نیست

این العجل دیگر به شوق لحظه ی دیدار نیست

برگرد و برگی نو در این تقویم تحمیلی بزن

جان علی  آقا به روی دوّمی سیلی بزن

امّید مادر تا به کی دلواپسیُّ و انتظار

ما بی قرار جمعه ی وصلیم آرام وقرار

شاعر: حسين ايماني


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:09 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

سلام ساحل آرام موج های نگاه

دوباره اشک به دامانتان گرفته پناه

سلام کودک والا مقام ثارالله

بیار کودک دلهای خسته را در راه

سلام می کنمت با قوای روحانی

سلام ، طبع پر از حس شعر بارانی !

سلام می کنم این حس خوب قلبم را

نخواستی که ببینم غروب قلبم را

و ساتری تو تمام عیوب قلبم را

نذاشتی بخورم باز چوب قلبم را

امان خائف و مضطر ، به روی این خاکی

پناهگاه رفیعی که بین افلاکی

بگو چگونه در این کالبد تو جا شده ای ؟!

تویی که در عظمت شهره ی خدا شده ای

برای مردم این قوم ربنا شده ای

فدایتان که درون پدر فنا شده ای

قلوب خسته یمان را بکش به بازی خود

بریده ام من از همبازی مجازی خود

شما سه آیه ی زیبای کوثری بانو

و یا سه ساله ی در شکل مادری بانو

از عقل ناقصمان هم فراتری بانو

نشسته ام بنویسم چه محشری بانو

بیا و دست گدا را بگیر در محشر

زمان جلوه ی نعم الامیر در محشر

به رسم عاطفه محکم ترید از زره ها

مدار چرخش دنیا به روی دایره ها

برای ثانیه ها بهترین خاطره ها

بیا و باز نما از قلوبمان گره ها

به رسم هدیه بیا قلب من برای شما

که می تپد همه جا دائما برای شما

دو دست کوچکتان چه اجابتی دارد

و عطر ناب غذا های حضرتی دارد

حکایت دل و عشقت چه قدمتی دارد !!

و فکر ناقص من یک ، دو ساعتی دارد -

پی مسیر رسیدن به خانه می گردد

و حول قافیه ی دخترانه می گردد

قلم نشسته بگوید صعود یعنی : تو

سپید و نیلی و سرخ و کبود یعنی تو

خرابه جایگه تو نبود . ... یعنی تو -

بیا به دوش عمو زود زود. ... یعنی تو -

ورای درک زمینی این بیابانی

رقیه جان حسینیه ها !! بیا ! بانی !

 

مجتبي كرمي


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

گريه بس كن كه دوباره طرفت مي آيند

باز با ظربه شلاق به مصافت آيند

 قطره اشك تو درمان نكند دختر جان

به جز آن لاله گوشت كه خون مي آيد

 چهره سرخ  توانگاركه عادت كرده

به همان ضربه دستي كه ناگاه آيد

 من بميرم وفدايت شوم اي عمه جان

قد خم، چادر خاكي چه به تو مي آيد

 تو سه سال داري واندازه من صبر داري

اندكي صبر صداي پدرت مي آيد

 چهره دختر ارباب كمي شاد بشد

چون كه اين مژده شنيدس پدرش مي آيد

 عمه جان حرف غذا كه به لب ناوردم

اين طبق چيست كه دارد به برم مي آيد؟

 گريه بس كن كه دارند طرفت مي آيند

پدرت آمده برخيز كه با سر آيد

 عمه جان گو كه چه آمد به سر بابايم

بدنش كو؟ چه رخ داده كه با سر آيد؟

 نكند شمر ...درست است خودم هم ديدم

دست بر خنجر وبر سمت تني مي آيد

 گريه بس كن كه دوباره طرفت مي آيند

باز با ظربه شلاق به مصافت آيند

شاعر: سید محسن هاشمی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

السلام علیک یا رقیه بنت الحسین

ابری شده چشمان من، ای آسمانم

دیگر نمی آید صدایی از لبانم

این زَجر ملعون زد مرا،چشمم شده تار

قرآن بخوان شیبُ الخضیب و همزبانم

...............................

دیگر نفسم به سینه شد تنگ

پیشانی تو، خورده چرا سنگ

ای بابِ غریب و شاه بی سر

شد روی نکوی تو، ز خون رنگ



شاعر:محمدمهدی عبدالهی


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

افسری با دست ِ سنگینش حوالی غروب

زیرپلکم یک کبودستان بنفشه کاشته

می کشانم خویش را برخاک ِ صحرا ای پدر

استخوان ساق ِ پای ِ من ترک برداشته

***

گیسوانم سوره های کوفی آوارگیست

جلد قرآنش به دست بی وضوی کافریست

کاش معجربیشترآورده بودم کربلا

غصه ی اهل ِ خیامت، غصه ی بی معجریست

***

چکمه ای بی رحم تا چشم عمو را دوردید

بی هوا آمد سرطفل یتیمت داد زد

تازه فهمیدم چرا مادربزرگم زود مُرد!

عمه ام با لحن زهرا کربلا فریاد زد

***

سیلی وسوزعطش سوی دو چشمم را گرفت

پنجه ی بغضی گلویم را فشرده ای پدر

کاملاً واضح نمی بینم، ولی انگار که

چادرهردختری را باد برده ای پدر


ادامه مطلب
تاريخ : پنج شنبه 26 اسفند 1395  | 1:08 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید