زينب، نهال غم، چه به ويرانه مي نشاند مي ريخت خاک و، آب هم از ديده مي فشاند
آن کوه استقامت و، آن معدن وقار در ماتم رقيه، دگر طاقتش نماند
زينب که تا سحر، همه شب در قيام بود آن شب دگر، نماز شبش را نشسته خواند
نام شاعر:حبيب چايچيان
ادامه مطلب
دشمنان نقشه کشيدند و تفکر کردند تا مرا در بدر و غرق تأثر کردند
کي گذام که شود نقشة آنان عملي گرچه بسيار درين باره تدبر کردند
ميکنم زير و زبر دولت پوشاليشان تا که بر عکس شود آنچه تصور کردند
من سفيرم که فرستاده مرا ثار الله از ره جهل به من فخر و تکبر کردند
گفتة ما، همه احکام خدا بود و رسول حرق حق را نشنيدند و، تمسخر کردند
ميهمان را که به زنجير گران ميبندد؟ شاميان خوب پذيرائي در خور کردند
چونکه غربت زده و خاک نشينم ديدند با زر و زيور شان، ناز و تفاخر کردند
پيش چشم من غارت زده، همسالانم زينت گوش خود آويزه اي از در کردند
آستين کرده ام از شرم، حجاب رويم پيش آنانکه به سر، معجر و چادر کردند
دست در دست پدر، گشته تماشاگر من چشمم از غصه، پر از اشک تحسر کردند
لحظه اي داغ عزيزان، نرود از يادم خوب، از غصه دل کوچک من پر کردند
همه آسوده بخفتند به کاشانه خويش بستر از خاکم و، بالين من آجر کردند
اي خوش آنانکه (حسان) يار عدالت گشتند يا به اهل ستم اظهار تنفر کردند
نام شاعر:حبيب چايچيان
ادامه مطلب
يا بنت الحسين يا حضرت سكينه(س)
اي رويِ تو روز و مويِ تو چون شب من
بر سوز ِ دلت سوخت دلِ مركب من
از بابِ جگر سوخته ات بوسه مخواه
ترسم كه بسوزد رُخ ِ تو از لبِ من
(حاج علي انساني)
ادامه مطلب
يا حضرت رقيه (س)
غُصه ي دردِ دلم چشم تري ميخواهد
آتش سينه ام امشب جگري ميخواهد
قصه هاي شب يلداي فراق من و تو
تا كه پايان بپذيرد سحري ميخواهد
باز خاكسترم از شوق تو پروانه شده
شمع من شعله تو بال و پري ميخواهد
مگر احوال دلم با تو به سامان برسد
سينه آرام ندارد كه سري ميخواهد
دخترت را چه شد اينبار نبردي بابا؟
هر سفر قاعدتاً همسفري ميخواهد
حال من حال يتيمي است كه هر شب تا صبح
دامن عمه گرفته پدري ميخواهد
خون پيشاني تو آتش اين دل شده است
لاله تا داغ ببيند شرري ميخواهد
نكند بازهم اين زخم دهن باز كند
لب تو بوسه ي آهسته تري ميخواهد
چادرم سوخته فكر كفنم باش پدر
قامتم پوشش نوع دگري ميخواهد
اين شب آخري اي كاش عمو پيشم بود
شام تاريك خرابه قمري ميخواهد
(مصطفی متولی)
ادامه مطلب
يا حضرت رقيه (س)
زندگی بی تو در این قافله سخت است پدر
گذر عمر از این مرحله سخت است پدر
دخترت تشنه ي اشک است ولی باور کن
گریه کردن وسط هلهله سخت است پدر
روضه خار مغیلان و کف پای یتیم
با دل نازک این آبله سخت است پدر
کاش میشد کمی از نیزه بیایی بغلم
بخدا بوسه از این فاصله سخت است پدر
تا که چشمم به لبت خورد ترک خورد لبم
با لب پاره برایم گله سخت است پدر
عمه دیگر چه کند من که خودم میدانم
زندگی با من کم حوصله سخت است پدر
(مصطفی متولی)
ادامه مطلب
اگركه درديتيمي به زيربالش بود
به جزخدا چه كس آگاه ازملالش بود
به قامتش كه نظركرد آسمان مي ديد
كه مه نشانه اي ازقامت هلالش بود
درانعكاس همين آينه هويداگشت
شكوه وشوكت وقدري كه درجلالش بود
شكست هيبت كاخ ستمگران ازاو
پيام آورخون شداگرسه سالش بود
قسم به چهره خورشيد خون گرفته عشق
شب زيارتي اوشب وصالش بود
كنارحنجرخورشيد سربريده خويش
دوچشم اشك فشان چشمه زلالش بود
به فكررفتن ارآن ديارغربت بود
شبانه ازپدرخودهمين سؤالش بود
رخي كبود به روي كبود باب گذاشت
كه روي فاطمه درمنظرخيالش بود
نفس نفس زدو يكباره ازنفس افتاد
به قدردادن جان فرصت ومجالش بود
نوشته اند«وفائي» به مصحف ايثار
شهادتش اثروجلوه كمالش بود
ادامه مطلب
ابتاه يا حسين(ع)
وقتي كه زد با كعب ني بازوي من را
پيچيد دور دست خود گيسوي من را
گفتم نمي آيم وليكن او لگد زد
آزرده كرده دشمنت پهلوي من را
(عليرضا خاكساري)
ادامه مطلب
اكبر ! عمو! اي عمه ! بابا ! گوشواره
نه چادري دارم نه حتي گوشواره
دزديده شد هر چيز بر روي سرم بود
از روسري خوشگلم تا گوشواره
دست پليدي بر تنم تا خورد، مردم
گفتم چه مي خواهي تو؟ گفتا: گوشواره
با گوش هايم تا بلندم كرد از جا
روي هوا شد كنده از جا گوشواره
گفتم عمو دارم خيالم تخت تخت است
ديدي ز دستم رفت سقا گوشواره !
بابا تو گفتي مي شوي زيبا چه شد پس؟
در گوش زخمي نيست زيبا گوشواره
راحت شدي حالا كه گوشم شد دريده؟!!
راضي شدي رفته به يغما گوشواره؟!!
روي طبق انگار با چادر نمازم
از آسمان آورده زهرا گوشواره
جايي براي حلقه آويزش ندارم
حالا بگو داري تو صد تا گوشواره
اين گوش درد من شبيه درد پهلوست
فرقي ندارد ميخ در با گوشواره
بايد ببندم گوش هاي پاره ام را
شايد شود درمان والا گوشواره...
ناسازگاري مي كند با گوشم آنوقت...
من مي شوم تنها، و تنها گوشواره
روي لباسم مانده تنها ردّي از خون
ردّي نماند از معجرم يا گوشواره
گاهي برايم مي شود كابوس خلخال
يا مي شود مانند رؤيا گوشواره
عمه دگر با هيچ كس حرفي ندارم
ديگر نمي خواهم ز دنيا گوشواره
شاعر: محمد رضا طالبي
ادامه مطلب
از رنج های این سفر پر بلا بگو
از غصّه های بی حد و بی انتها بگو
تا بیشتر صدای تو را بشنوم پدر
تو خاطرات کلّ سه سال مرا بگو
اصلاً به من اجازه ی صحبت نمی دهد
این زخم های روی لبم ، پس شما بگو
من از غروب رفتن تو حرف می زنم
تو از طلوع بر نوک آن نیزه ها بگو
من از حرامیان و حرم دم نمی زنم
امّا تو از سری که شده از قفا . . . بگو
بابا دلم برای عمو تنگ می شود
از دست مهربان ز پیکر جدا بگو
با دیدن قدم چو دلت بی هوا شکست
از قامت کمانی خیرالنسا بگو
جرمم چه بود داغ یتیمی به من زدند
کاری نکرده دخترکت پس چرا ؟ بگو
امشب خدا کند که بمیرم برای تو
امّن یجیب را به قبول دعا بگو
شاعر: وحيد محمدي
ادامه مطلب
يا حضرت رقيه(س)
نمكِ طعنه به زخم جگرم نگذارید
به زمین خوردم اگر، پا به پرم نگذارید
چقدر سنگ به لب های كبودش زده اید !
گریه ام را به حساب پدرم نگذارید
یادتان رفته مگر تشنه بریدید سرش!؟
كاسه ی آب دگر دور و برم نگذارید
نان خشك صدقه پیشكش سفره يتان
انقدر یك سره منت به سرم نگذارید
عمر این عمه ي دل خسته به مویی بند است
به تماشا سر كوی و گذرم نگذارید
ازدحام سرِ بازار برایش كافی ست
كوچه ها، سر به سر همسفرم نگذارید
(وحيد قاسمي)
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


