بابا خبرداری که من بیمار بودم ؟

اصلاً خبرداری کمی تب دار بودم ؟

از درد بازوی شکسته هر شبم را

دور خرابه گشتم و بیدار بودم

وقتی برای چند قدم کودکانه

محتاج یاری سرِ دیوار بودم

اول که دوری از تو و دوم صبوری

از اولش از این سفر بیزار بودم

دور از تو چشم عمو عباس بابا

از صبح امروز تا غروب بازار بودم

از این همه زحمت که من دادم به عمه

دیگر خودم فهمیده ام سربار بودم


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:06 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی انسانی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

بلبلی امشب به ویران نغمه خوانی می کند
تلخ کامی دیده و شیرین زبانی می کند
دعوت از مهمان به جا آورده در بزم یزید
وز وفای عهد مهمان، قدردانی می کند
اشک و مژگان آب و جارو کرده آن ویرانه را
بین چه با احساس طفلی میزبانی می کند
دیدۀ اختر شمارش بر پدر روشن شده ست
مه به روی دامن و اختر فشانی می کند
گر چه طفل است و زمان جست و خیز او، ولی
شِکوه چون پیران ز درد و ناتوانی می کند
گفت بهر دیدن تو زنده ماندم تا کنون
مرگ دیگر از چه با من سرگرانی می کند؟
بهر ره رفتن ز اطفال دگر گیرم کمک
کودکت، جان بر لب است و سخت جانی می کند


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – مصطفی متولی

 

آن شب سپهر ديده او پر پر ستاره بود

داغ نهفته در جگرش بي شماره بود

 

در قاب خون گرفته چشمان خسته اش

عكس سر بريده و يك حلق پاره بود

 

شيرين و تلخ ، خاطره هاي سه سال پيش

اين سر نبود بين طبق يادواره بود

 

طفلك تمام درد تنش را زياد برد

حرفي نداشت عاشق و گرم نظاره بود

 

با دست خسته معجر خود را كنار زد

حتي كلام و درد دلش با اشاره بود

 

زخم نهان به روسري اش را عيان نمود

انگار جاي خالي يك گوشواره بود

 

دستش توان نداشت كه سر را بغل كند

دستي كه وقت خواب علي گاهواره بود

 

در لابلاي تاول پاهاي كوچكش

هم جاي خار هم اثر سنگ خاره بود

 

ناگاه لب گشود و تلاطم شروع شد

درياي حرفهاي دلش بي كناره بود

 

كوچك ترين يتيم خرابه شهيد شد

اما هنوز حرف دلش نيمه كاره بود

 

مصطفی متولی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شب سوم محرم الحرام – روضه حضرت رقیه(س) – نادر حسینی

 

بر تو چه رفته که سر و رویت عوض شده

مویت سپید گشته و مویت عوض شده

 

انگار خیمه های شما سوخته ،عزیز

ای یاس من چقدر تو بویت عوض شده

 

پیداست تشنه بوده ای و گریه کرده ای

آخر ببین صدای گلویت عوض شده

 

خواهر نترس تیر سه شعبه نمی زنند

این روزها مرام عدویت عوض شده

 

اینقدر هم بهانه ی بابا مگیر ،نه

امشب چقدر خلق و خویت عوض شده

 

یک سر برو به علقمه خالی زلطف نیست

ببین چقدر شکل عمویت عوض شده

 

سه ساله که خضاب نکرده است تا کنون

من را ببخش آب وضویت عوض شده

 

ما در خرابه ایم سری هم به ما بزن

امشب گدای هر شب کویت عوض شده

 

نادر حسینی


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:05 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - حمیدرضا بشیری

 

به کُنجِ دِیر و خرابه، دلم عزا دارد

برای درد دل من، خدا شفا دارد

 

اذیتم کنید تا، شبم سحر گردد

چرا کنم ناله؟ دلم خدا دارد

 

خبر رسانده برایم، فرشته‌ای در خواب

که میهمان امشب، مرا دوا دارد

 

قسم به لب‌های سیاه و سرخ پدر

سه ساله می‌دهد احسان، هر آنچه را دارد

 

به سینی و سر و بوسه، چو شام من آغاز

شب قشنگ سه ساله کی انتها دارد؟

 

صدای صوت حزینت به گوش عالم بود

ز بس که نیزه بخورده، عجب صدا دارد

 

چه رد محسوسی، رویت به خود دارد

گمان که زخم بدی هم، سر از قفا دارد

 

میان کوه لبت جلگه‌ای ز خون دیدم

به چشمه‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌ چشمه‌ی خون، روزنه نما دارد

 

به یاد خانه‌یمان در مدینه، ای بابا

خواب در آغوشت، بَه، عجب صفا دارد

 

حمیدرضا بشیری


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - حمیدرضا بشیری

 

بازم بهانه‌ی پدرش را گرفته است

داغی تمامی جگرش را گرفته است

 

چشم انتظار دیدن گم‌کرده‌ی خود است

دیشب ز نیزه‌ها خبرش را گرفته است

 

از بس ز آسمان بلا سنگ آمده

باشد که بمیرم، سرش را گرفته است

 

به حال و روز چشم نحیفش چه آمده؟

دستی نگاه مختصرش را گرفته است؟

 

ای وای! برای یک دو قدم می‌کِشد خودش

عمه بیا کمک! کمرش را گرفته است

 

حمیدرضا بشیری


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

اشعار شهادت حضرت رقیه(س) - امیرحسین محمودپور

 

آیینه‌دار قافله‌ی بی‌قراری‌ام

آیینه‌ام شکسته و گرد و غباری‌ام

 

بی‌چاره می‌کنم همه‌ی شهر شام را

از ناله‌ها و گریه‌ی شب‌زنده‌داری‌ام

 

حرفی بزن برای دلم، صحبتی بکن

یک مرهمی گذار بر این زخم کاری‌ام

 

شأنت به نیزه نیست بیا روی دامنم

دستم نمی‌کند که در این کار یاری‌ام

 

بالای نیزه بودی و دیدم به چشم خود

سنگت زدند تا شکنند استواری‌ام

 

این نیزه نیست رحل کتاب رقیه است

جبریل آمده به ملاقات قاری‌ام

 

کوه وقار بودم و مملو از غرور

حالا ببین تو وسعت این شرمساری‌ام

 

امیرحسین محمودپور


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

رحمان نوازنی

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

آمدی چشم فراقم روشن

قدمت بر سر چشمم بابا

از سر نیزه رسیدی بنشین

تا بیارم کمی مرهم بابا

 

قصّه ی هجر من و هجر شما

قصّه ی یوسف و یعقوب شده

صبر از عمّه گرفتم همه جا

دخترت قبله ی ایّوب شده

 

همه بر غربت من گریه کنند

فقط این قاتل تو می خندد

همه شب بی تو ندارم خوابی

عمّه ام چشم مرا می بندد

 

روی هر چشمه ی بی عاطفه ای

مثل یک بغض شکفتم بابا

هر کجا سفره ی دل وا کردم

فقط از درد تو گفتم بابا

 

سرِ پا می شوم و می افتم

دیگر از درد زمین گیر شدم

زحمت عمّه شدم ای بابا!

راحتم کن که دگر پیر شدم

 

حتماً از نیزه زمینت زده اند

که کمی دیر رسیدی بابا

می شناسیم؟ بگو چند شب است

دخترت را تو ندیدی بابا


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:04 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

علی اکبر لطیفیان

حضرت رقیه(س)-شهادت

 

حاضرم پایِ سرِ تو سرِ خود را بدهم

جایِ پیراهن تو معجر خود را بدهم

سر بابای من و خِشت محال است عمه

عمه بگذار كه اول پر خود را بدهم...

...پهن كن تا كه سر  خار نگیرد به لبش

كم اگر بود پرِ دیگر خود را بدهم

زیورآلات مرا دختر همسایه گرفت

نذر انگشتَرَت انگشترِ خود را بدهم

مویِ من سوخته و مویِ پدر سوخته تر

حاضرم پایِ همین سر، سرِ خود را بدهم

دید ما تشنۀ آبیم خودش آب نخورد

خواست تا دیدۀ آب آور خود را بدهم

به دلم آمده یك وقت خجالت نكشم

پایِ لطفش نفس  آخر خود را بدهم


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:03 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0

پیرهن را یادگار مادرش را پس بده

بی حیا انگشت و آن انگشترش را پس بده

این عروسک مال تو این تکه نان را هم ببر

هر چه می خواهی بزن اما سرش را پس بده

چشم و نامحرم زیاد است بر سر بازار شام

عمه ام طاقت ندارد معجرش را پس بده

آیه آیه شد علی اکبر ، و بابایم خمید

جان زهرا آیه های کوثرش را پس بده

کل امید دل بابا علی اکبر است

مصطفی و مادر و آن حیدرش را پس بده

اصغرم را من خودم دیدم که گرگی میدرید

راس او را که ربودی پیکرش را پس بده

بی قرار اصغر است و چشم او گریان رباب

پس بیا و مرحم چشم ترش را  پس بده

آب ها مال شما و مشک ساقی مال تو

لا اقل دست امیر لشکرش را پس بده

هر دو چشمان عمویم مثل گوهر بوده اند

دست او را که ندادی گوهرش را پس بده

این عروسک مال تو این تکه نان را هم ببر

هر چه می خواهی بزن اما سرش را پس بده

 

شاعر: مصططفي شالباف


ادامه مطلب
تاريخ : سه شنبه 24 اسفند 1395  | 2:02 PM | نویسنده : مهدی گلشنی | نظرات 0
لطفا از دیگر مطالب نیز دیدن فرمایید
تعداد کل صفحات : 101 ::         40   41   42   43   44   45   46   47   48   49   >  
لطفا از دیگر صفحات نیز دیدن فرمایید