علیرضا لك
حضرت رقیه(س)-شهادت
لیله ی قدرم و تنها سحرش را دارم
پدرم نیست در آغوش و سرش را دارم
دختر شاهم و اما فقط از این دنیا
پای زخمی شده و چشم ترش را دارم
خواستم پر بزنم زود به یادم آمد
من از آن بال فقط چند پرش را دارم
بزند یا نزند فرق ندارد شلاق
طاقت سختی هر درد سرش را دارم
شهر را یک تنه با گریه به هم می ریزم
نوه ی فاطمه هستم جگرش را دارم
سرزده آمده مهمان و در این استقبال
گیسویی تا که شود فرش سرش را دارم
زیر قولش نزده عمه ببین بالَش را
گفت باشد تو برو! دور و برش را دارم
آن همه حامی من بود ولی از این راه
به تنم ضربه ی چندین نفرش را دارم
من نگویم چه شده چون خبرش را داری
تو نگو از لب خونین خبرش را دارم
عمه باید بروم وقت خداحافظی است
نگرانم نشوی! همسفرش را دارم
ادامه مطلب
محسن ناصحی
حضرت رقیه(س)-شهادت
بابا سلام بی بدنی یا كه بی سری؟!
مگذر از این سؤالِ من این بار سرسری
بابا چقدر آمدنت هم نمونه است
بگذار تا ببینمت از زیر روسری
تو پا نداشتی كه بیایی به دیدنم
این جا خرابه است كجا آمدی پری؟!
امشب برای ماتم تو روضه خوان شدم
شاید به جا بیاورمت رسم دختری
بابا چقدر آرزویم بود از سفر
یك چادر سیاه برایم بیاوری
دیدم به نیزه می روی و هی دویدمت
هر بار هم رسیدم و دیدم جلوتری
بازار برده ها به خدا جای ما نبود
دیگر چه دختری؟ چه عزیزی؟ چه خواهری؟
دلتنگ اصغرت شده ام كو برادرم؟
اصلا بنا نبود كه او را نیاوری
امشب فقط برای سرت گریه می كنم
از بس تو ای مسافر من گریه آوری
دست مرا بگیر و ببر روی نیزه ها
امشب كبوتری زده پر با كبوتری
ادامه مطلب
آرش شفاعی
حضرت رقیه(س)-شهادت
پدر! آخر چرا دنیا به ما آسان نمی گیرد؟
غروب غربت ما از چه رو پایان نمی گیرد؟
پدر! حالا که تو در آسمان هستی بپرس از ابر
که من از تشنگی پر پر زدم، باران نمی گیرد؟
علی اکبر پس از این شانه بر مویم نخواهد زد
علی اصغر سر انگشت مرا دندان نمی گیرد
به بازی باز هم خود را به مردن زد عمو جانم
ولی با بوسه هایم چون همیشه جان نمی گیرد
نگاه عمه طعم اشک دارد، امشب تلخی ست
دل دریایی او بی دلیل این سان نمی گیرد
نمی دانم چرا این ذوالجناح مهربان امشب
تمرّد می کند، از هیچ کس فرمان نمی گیرد
پدر! می ترسم، این تشویش را پایان نخواهی داد؟
دلم آرام جز با چند خط قرآن نمی گیرد
ادامه مطلب
سید محمد جوادی
حضرت رقیه(س)-شهادت
اگر چه زخمی ام امّا کبوترم بابا
در آسمان نگاه تو می پرم بابا
چقدر ناز مرا می کشیدی و حالا
تو ناز می کنی و من که می خرم بابا
زبان گشا و بگو آن چه را که می پرسم
بگو عزیز دلم از برادرم بابا
بگو که حلق علی را چگونه پاشیدند
بگو برای من از او که خواهرم بابا
فدایت ای سر خونین دو چشم را وا کن
ببین زمانه چه آورده بر سرم بابا
ببین هجوم خزان را به گلشن رویم
گلم ولی به خدا زرد و پرپرم بابا
اگر چه لاغرم امّا عجیب خوشحالم
برای پر زدن امشب سبک ترم بابا
بیا ز خاک خرابه به آسمان بپریم
اگر چه زخمی ام امّا کبوترم بابا
ادامه مطلب
رقیه جان (س)
چه داغي برجگر بگذاشتي زجـر
عجب دست زمختي داشتي زجـر
كه هركس ديد گلبرگ رخم را
به طعنه گفت كه گل كاشتي زجـر
یاسر حوتی
ادامه مطلب
جواد حیدری-حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه
از لحظه های اول شام غریبان
رنج اسارت دیده ام در این خرابه
وقت وداعت بوسه ای بر من ندادی
از کار تو رنجیده ام تا این خرابه
بعد از علی اصغرت سوگند بابا
تنها به تو خندیده ام تا این خرابه
از لحظه برگشت اسب بی سوارت
با عمه ام نالیده ام تا این خرابه
از خارجی بودن یتیمی یا اسیری
من حرفهای بشنیده ام تا این خرابه
از ترس اینکه از سر نیزه بیفتی!
من بارها ترسیده ام تا این خرابه
از دیدن روی خبیث شمر و أخنس
چون جوجه ای لرزیده ام تا این خرابه
بابا زبس دیر آمدی من پیر گشتم
من صد قیامت دیده ام تا این خرابه
از بعد توهینی که بر لعل لبت شد
قربان شدن شد ایده ام تا این خرابه
ادامه مطلب
سید رضا موید-حضرت رقیه سلام الله علیها-مرثیه
عمه بیا که کوکب بختم بر آمده
تابیده صبح وصل وشب غم سرآمده
شام سیاه و کلبه ویران و بی چراغ
مارا چه میهمان عزیز از در آمده
ای غمک رسیدگان دل افسرده مژده باد
کاینک مسیح با دم جان پرور آمده
بر گوی با کسی که یتیمم خطاب کرد
امشب ببین که باب مرا دربر آمده
گر پا برهنه در پی بابا دویده ام
امشب پدر به دیدن من با سر آمده
دیشب کجا بداست که با روی غرق خون
آمیخته به خاک و به خاکستر آمده
ادامه مطلب
يا حضرت رقيه (س)
بر مشامم ميرسد هر لحظه بويِ سوخته
زود ميپيچد به هر سو بوي مويِ سوخته
روي از سيلي نميماند به رويِ آفتاب
محو ميگردد كبوديهاي رويِ سوخته
سعي ِ بي جا ميكُنَد وضع ِ گره را كورتر
دستِ شانه ميكَنَد از ريشه مويِ سوخته
دامن آتش گرفته سخت ميچسبد به تن
دردِسر ساز است دفن و شستشوي سوخته
ادامه مطلب
يا حضرت رقيه (س)
دردِ کمر تمام توان مرا گرفت
این زخم ِ سر قرار و امان مرا گرفت
بابا سرم هنوز کمی تیر می کشد
دستی رسید و روح و روان مرا گرفت
تا پیش من رسید دگر مهلتم نداد
انگار از سر ِ تو نشان مرا گرفت
میخواستم که روسری ام را گره زنم
گیسو کشید و نطق زبان مرا گرفت
چیزی نمانده بود که زَهره تَرَک شوم
تهدیدِ او صدایِ فغان مرا گرفت
دانی چرا یتیم تو لکنت گرفته است
با یک کشیده لفظِ لسانِ مرا گرفت
دانی چگونه فاطمه آنشب مرا شناخت
از خود نشان قد کمان مرا گرفت
(علي اكبر لطيفيان)
ادامه مطلب
واحد حضرت رقیه -سلام الله علیها- (عمه موهامو شونه کن)
عمه موهامو شونه کن امشبو مهمونی دارم
به سر و وضع من برس تا به سحر خواب ندارم 2
عمه برام لباس بیار به تن زارم بشینه
بده بابا جونم منو تو این لباسا ببینه 2
باورش نمیشه کسی که من دختر حسینم
اونی که باباجون می گفت مث مادر حسینم 2
بابا، گرسنگی، بُرده، امونمو، یک لقمه نون نداریم
هر شب، بدون تو، بابا، سر گرسنه رو، زمین میذاریم
قسم به عشق و عزّت عمّه
شدم بابا جون زحمت عمّه
بابا حسین جان 4
نمی دونی تو شهر شام چه محشری به پا شده
اذیت و آزار یتیم تفریح شامیا شده 2
ز مادر غریب تو صدها نشون گرفته ام
از ترس زجر بی حیا لکنت زبون گرفته ام 2
زخمای کف پای من دیگه درمون نداره
دخترت دیگه طاقت غم خیزرون نداره 2
باید، تو راه عشقِ تو، جون بکنم، بابا، این که چیزی نیست
اینجور، نیگا نکن، بابا، به گردنم، دیگه، سینه ریزی نسیت
پیچیده بازم عطر گل یاس
تشریف آوردی بی عمو عباس
بابا حسین جان 4
رضا تاجیک
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


