وقتي كه آمدي به برم نو ر ديده ام
گفتم كه بازهم نكند خواب ديده ام
بابا منم شكوفه سيب سه ساله ات
حالا ببين چه سرخ و سياه و رسيده ام
خيلي ميان راه اذيت شدم ولي
رنج سفر به شوق وصالت كشيده ام
(تنها به شوقت اين همه محنت كشيده ام)
اينرا بدان كه بين تو و تازيانه ها
نام تو را به قيمت سيلي خريده ام
در بين اين مسير پر از غصه بارها
از آسمان ناقه چو باران چكيده ام
پايم سرم تمام تنم درد مي كند
از بس كه زجر در دل صحرا كشيده ام
كم سو شده دو چشم من از ضربه هاي او
حتي به زور صوت رسا را شنيده ام
از راه رفتنم تعجب نكن كه من
طعم بد شكستن پهلو چشيده ام
پاهاي من همه پر طاول شده ببين
خيلي به روي خار بيابان دويده ام
چادر ز عمه قرض گرفتم كه زير آن
پنهان كنم ز روي تو گوش دريده ام
بشنو تمام خواهش اين پير كودكت
من را ببر كه جان تو ديگر بريده ام
****
عمه كه پاسخي به سؤالم نمي دهد
آيا شبيه مادر قامت خميده ام؟
****
پاهاي من همه پر طاول شده ز بس
از ترس او ميان بيابان دويده ام
شاعر: محمد بیابانی
ادامه مطلب
می آید از درون خرابه صدای اشک
افتاده لرزه بر دو سرا زین نوای اشک
گاهی شفای زخم، دمی هم بلای زخم
سوزانده دست و گونه و ... ، آه از جفای اشک...
آنقدر آتش دل او شعله ور شده
هر قطره آب گشته تنش پا به پای اشک
گویی ملائک اند که تا عرش می برند
صدها سبد ستاره از این قطره های اشک
دیدم که گونه هاش، گل انداخته، نگـــو
جاری شدست خون دلش لا به لای اشک
...
چشمی که یک بریده سری غسل داده است
شایسته است نام بگیرد خدای اشک
شاعر: علیرضا قنادی
ادامه مطلب
چو پلکی زد و انگار که یاد سفرش کرد
در آن لحظه که در خیمه ی خود بوسه ز روی پدرش کرد
و خوابید کمی بعد حرارت زد و از خواب پرید و کسی انگار لگد زد پرِ نیلوفری اش را
در آن آتش خیمه کسی انگار گرفتست سر روسری اش را
پدر کو؟؟ اگر هست چرا دست نکرد ارثیه ی مادری اش را؟
نشان داد همین مرد به من خاتم انگشتری اش را
کتک خوردم و انگار که غش کردم از این درد
ولی آه از آن لحظه که من گم شده بودم به دل شب
که جان داد خداوند دوباره به تنم از نفس حضرت زینب
اجل کرده رهایم ولی ای وای از این تاول پایم
که پدر گم شدم انگار به صحرا و کمی بعد در آن ظلمت شب بی کس و تنها به صدایی به خودم آمدم انگار زنی بود
گرفتست چرا رو؟ شبیه خود من دست به پهلو
که نزدیکتر آمد به سرم دست کشید و نفسی زد که منم ام ابیها و منم مادر افسانه ای ات حضرت زهرا
و سپس گفت به من بانوی محزون
که اگر قامت من خم شده از ضربه ی آن قنفذ ملعون
تو نترسی
که شبیه خودمی لیلیِ مجنون
و همین حین لگد خوردم و ناگه نفسم رفت و نگاهم به سیاهی زده در چشم خموشم
به خودم آمده دیدم که خدا ...لاله ی گوشم...
شاعر: عبدالحسین مخلص آبادی
ادامه مطلب
دردانه ی من که اینچنین گریان است
از ترس به پشت عمه اش پنهان است
نامرد!به انگشتر من قانع باش
چون قیمت گوشواره ها ارزان است
****
این دل همه ی عمر گرفتار شماست
تا آخر زندگی بدهکار شماست
عمریست رقیه! در زدن کار من است
بخشیدن تکه استخوان کار شماست
****
هر چند ز الطاف تو بی بی خجلم
این عشق تو آمیخته با آب و گلم
فردا که اسیر ظلمتم در محشر
تا نام رقیه هست٬قرص است دلم
****
هرچند گدا و خسته و بی چیزم
بانویی سه ساله آب و نانم داده
تا پارس به درگاه کریمش کردم
دستان رقیه استخوانم داده...
****
برای وصل خدا سن و سال مطرح نیست
که اینچنینی شدن را رقیه ثابت کرد...
شاعر:یحیی نژادسلامتی
ادامه مطلب
به چشم خیس خودش خیره شد مقابل را
نزول آیه ی «یا ایّها المزمّل» را
فراگرفت دو دریای سرخ از سر شوق
به وسعت گل رویش کران و ساحل را
لهوف پرپر خود را ورق ورق می خواند
مرور کرد به همراه او مقاتل را
برای اینکه ببوسد تمام هستی خویش
زدود از آینه ی دل غبار حائل را
فقط به پهلو و پایش اشاره کرد و نکرد
حدیث نخوت شلّاق را سلاسل را
هر آنچه را که شنیدند پیش رویش دید
جراحت لب و دندان و زخم قاتل را
چه گیسوان سپید و چه گونه های کبود!
کسی به طفل ندید اینچنین شمایل را
نگاه جاری بابا به حرف آمد و گفت:
سه ساله با چه توان طی کند فواصل را؟
شاعر: مجید لشکری
ادامه مطلب
ویـرانه نه آن است که در شـهـرِ دمـشق است
ویـــرانـه دلِ مـاسـت کـه بـیگانۀ عشق است
ویــــرانـه نـخـوانـیـد که مِیخانۀ عشق است
مِــیــخانـۀ دیــوانـگی و وادیِ عــشــق اسـت
مِـــیـخـانــه ببین ساقـیِ آن نیک سرشت است
هـــم ساقـی وهــم مِیکـده بـهتر زِ بهشت است
بـر سَـر درِ مِــیـخـانـه همین بَس، که نوشتند
مـسـتـانِ رقــیـه هَــمــه از اهــلِ بـهـشـــتـنــد
هـــــر روز کـــنـــم از تـــهِ دل لَـــعـنِ اُمـَیـه
قـــلادۀ دیــــوانـــگـــی ام دســـــتِ رقـــیــــه
شاعر: عليرضا شاهنوش (كلب الحيدر)
ادامه مطلب
قرار بود که یک ابر بیقرار شود
در آسمان بوزد مدتی بخار شود
سه سال بعد بیاید سه بار پی در پی
ببارد و برود ، کوه ، نو نوار شود
و زندگی بکند مثل این همه دختر
و عقد دائم یک مرد خواستگار شود
قرار بود همین دامنی که میبینید
بجای اینکه بسوزد و پر غبار شود
فقط برای لباس عروسی اش باشد
نه که کفن شود و زینت مزار شود
و در ادامه ی سیر تکاملی خودش
الهه ی حرم رب روزگار شود
قرار بود ، ولی نه بداء حاصل شد
که او عروسک زنجیر نابکار شود
خدا نخواست عروسی کند بزرگ شود
خدا نخواست که خانوم خانه دار شود
رضا جعفري
ادامه مطلب
گر گفته مغرضان مسلم گردد
ویرانه دوباره محفل غم گردد
باید که لباس زن بپوشیم همه
یک خشت اگر از حرمش کم گردد
***
ترسم دوباره شیعه به غم مبتلا شود
قبر رقیه مثل بقیع، سامرا شود
بی غیرتیست چشم ببندیم و منتظر
معجر دوباره از سر بی بی جدا شود
***
در رتبه غیرتش کسی نشناسیم
شاگرد جناب حضرت عباسیم
هشدار! به مرقدش جسارت نکنید
ما به بی بی سه ساله مان حساسیم
***
دیگر مپندارید شیعه ناتوان است
در دستهاتان تازیانه! خیزران است
قبر رقیه یا که زینب یا سکینه
اینجا دگر ناموس شیعه در میان است
***
دوباره فتنه از پور خثیمه
دوباره دست نامرد امیه
خدا جانم تو بستان گر بیفتد
خشی بر گنبد و صحن رقیه
شاعر: سيد امير حسين مير حسيني
ادامه مطلب
شبیهِ هرچه که عاشق،سَرَت جدا شده است
تمامِ هستیِ پهناورت جدا شده است
غزل چگونه بگویم ز قطعه های تنت؟!
که بیت بیت ِ تو از پیکــرت جدا شده است
چه سرگذشتِ غریبی گذشت از سَرِ تو!
چگونه تاخت که سرتا سرت جدا شده است؟!
کبوتران حرم، بال و پر نمی خواهند
که از حریمِ تو بال و پرت جدا شده است
فدای قامت انگشتِ تو که رفت از دست
به این بهانه که انگشترت جدا شده است
طلوع کرده سَرَت...کاروان به دنبالش
میانِ راه ولی دخترت جدا شده است
.
.
.
که نیست در تنِ او جان،که بی امان بدَوَد
چگونه از پیِ این سَر،دوان دوان بدود؟
نشسته داغِ تو بر قلبِ پاره پاره ی او
شده کبود دراین آسمان ستاره ی او
کمی گذشت که یک سایه ای رسید از راه
که تازیانه بدستش گرفته و ناگاه
به ضرب میزند آن را به پهلویش که بیا
کِشیده است کمان دار،گیسویش که بیا
دوباره خاطره ی کوچه تازه شد در دشت
خمیده قامت و بی جان به کاروان برگشت
.
.
رسیده اند به شام و خرابه منزلشان
سَری به دامن و سِرّی نهفته در دلشان
وصالِ دختر و بابا رسیده است امشب
به غیرِ اشک،چه کَس حل نموده مشکلشان؟
*"نماز شامِ غریبان..."که گفته اند،اینجاست!
وضو ،ز خونِ سَر و قبله بود مایلشان
**میانِ عاشق و معشوق،جانِ دختر بود
که ذرّه ذرّه به پایان رسید حائلشان
***هزار نکته ی باریک تر ز مو اینجاست
در این سکوت که پیچید دورِ محملشان
.
.
.
وزیده است صدایی...شبیهِ لالایی ست
بغل گرفته پدر را ! عجیب باباییست
به روی پای کبودش،نشسته خوابیده
شبیهِ مادرِ پهلو شکسته خوابیده
خرابه ساکت و آرام،اشک میریزد
شکسته بغض و سرانجام اشک میریزد
رسیده است سحرگاه ِ شستنِ بدنش
رسیده است سحر...یا شبِ کبودِ تنش؟!
خمیده تر شده زینب در این سحر انگار
خرابه از غمِ او شد خرابتر انگار!
شاعر: عارفه دهقاني
ادامه مطلب
ای وای از طنین دعاهای آخرت:
بابا بیا ، بیا پدرم ... مرد دخترت
بابا بیا ، بیا که ببینی چه شد سرم
یا لااقل بیا که ببینم چه شد سرت ؟! ...
از آن شبی که از روی ناقه چنان پری ...
از آن شبی که دیو سیه بود با پرت-
حتی خدای عز و جل گریه می کند
با روضه های اشک فشان مکررت
در آن شب سیاه به جز تو کسی نبود
نه عمه ، نه پدر ، نه عمو ، نه برادرت
حالا نیاز نیست به آغوش عمه جان
با تازیانه انس گرفته است پیکرت ...
سنگ خرابه بالش زیر سرت شده
گرد و غبار و خار و خس و تیغ بسترت
آنقدر گریه کن که :... پدرجان مرا زدند !!!
آنقدر ناله کن که بیاید برابرت
وقتی رسید ، " چادر " خود را بگو ولی
حرفی نزن دگر ز مصیبات معجرت ...
ای وای از طنین دعاهای آخرت:
بابا بیا ببین شده ام شکل مادرت
شاعر : مجتبي كرمي
ادامه مطلب
بین قافله ات چه سوز و آهی دارد
اربعین غمت مرا انداخت
من که در پیچ و خم جاده ی دنیا ماندم
آمــــدی از ســفــــر حــزن و بـــلا زینب من
سوی تو می آید زینب ای بی قرینه
ای کربلا کو شمع شام تار زینب
شد اربعینی که من بی حسینم
اربعین رسیده و دلا شده خدایی
بُود اربعین روز اشک و عزا
دوباره اربعین اومد از راه ، با خروش ناله و اشک و آه 


